خوشبختانه با این عمل، حداقل پنج فروند موشک آماده مىشد که از این محوطه خارج شود و شاید هم مىتوانستیم آنها را شلیک کنیم. دیگر کسى خوابش نمىبرد. همه گروه مجبور بودیم حمام برویم. سربازها با جان و دل به ما خدمت مىکردند. آنها شروع کردند به تمیز کردن "رمپ" و رسیدن به در فلزى، که گوسفندها از آن فرار کرده بودند و چوپانها در دل شب دنبال آنها مىگشتند. تصمیم داشتیم که وقتى هوا روشن شد در فلزى را باز کرده و محوطه را تمیز کنیم. ما هم آن شب را در آسایشگاه خوابیدیم. جناب سروان با سربازانش محوطه کار را تمیز کردند.
به حدى هیجانزده بودم که با تمام خستگى صبح سحر آماده کار شدم. سحرى و صبحانه به هم وصل شد. هوا که روشن شد با یک موتور سوار حرکت کردم که ورودىهاى خارج از محوطه را بازرسى کنم. عملاً براى شناسایى کامل ورودى، من مشغول هماهنگى شدم. کارها را تقسیم کردم. عدهاى از داخل مشغول تمیز کردن شدند، من هم از بیرون مشغول شناسایى شدم. یکى از ورودىها از دیواره سنگى پر شده بود. معلوم بود چوپانان محلى براى اینکه ورودى را تا مرز در فلزى براى گوسفندان قابل استفاده کنند، یک دیواره سنگى جلوى غار کشیدهاند و یک ورودى کوچک براى گوسفندان ایجاد کرده بودند. عملاً بعد از انقلاب محوطه بیرون بىاستفاده افتاده بود و ارتش بیشتر از داخل پایگاه محافظت مىکرد. مردم هم احساس مىکردند تا در ورودى که از جنس فلز بود براى استفاده شخصى اشکالى ندارد. وقتى به آغل گوسفندان یا به عبارتى ورودى اصلى غار رسیدم، هنوز خیلى از گوسفندان پراکنده و چوپانان با سختى دنبال آنها بودند. شاید همین حالت گوسفنددارى بود که دشمن احساس مىکرد این پایگاه تخلیه شده است و به آن کارى نداشت. نفوذ ستون پنجم هم به این ارتفاعات سخت بود. تازه مردم بومى اینجا با ما بودند و سخت از اطراف محافظت مىکردند. مىدانستند امنیت پایگاه براى آنها هم مهم است. مسوولان پایگاه هم فقط از داخل محافظت مىکردند و نیازى به بیرون نبود. اصلاً فکر نمىکردند ماشینآلات سنگین مثل "لانچر" باید از این قسمت حرکت کند.
وقتى وارد غار شدیم با چراغ قوه اطراف را نگاه کردیم. حدود دو متر کف غار از کود گوسفندان بالا آمده بود. خیلى کثیف و تاریک بود و بوى مشمئزکنندهاى به مشام مىرسید. تا ساق پا در کف فرو مىرفتیم. پس از گذشت حدود بیست متر با یک پیچ نزدیک به سى درجه به در فلزى رسیدیم. در قابل باز شدن نبود. باید از کف خاکبردارى مىشد و تقریبا حجم آن هم زیاد بود.
همین وقت خلبان رستمى با جناب سروان با عدهاى از افراد در یک وانت به ما رسیدند. به خلبان رستمى طرح خود را گفتم. سریع دو دستگاه لودر آوردند. طبق نقشهاى که سریع براى آنها کشیدیم، یک لودر در قسمت مناسبى از کوه، مشغول کندن آغل براى گوسفندان شد و لودر دیگر به جان دیوار تیغهاى و کف غار افتاد که مملو از پشکل بود. عدهاى دیگر هم از داخل، محوطه را تمیز مىکردند. تا عصر یک نفس کار شد. حداقل گوسفندها، خانه جدید پیدا کردند. چوپانها هم راضى بودند. ما هم شروع کردیم به تعمیر سیستمهاى برق و تأسیسات حرکتى که با سیم بکسل بود.
نزدیکهاى غروب پس از روغنکارى "وینچ" و درها سیستم برقى را راه انداختیم. در زوزهکشان باز شد. محوطه داخل غار با آن طرف کوه ارتباط برقرار کرد. دیگر نیاز نبود مسافت پانصد متر را دور بزنیم و به داخل پایگاه برویم. از این راه راحت ایاب و ذهاب مىکردیم. همه چیز براى بیرون آوردن موشک آماده شد. فقط مشکل دندههاى موتور بود که بتواند روى پاى خود بیرون بیاید. از آل على هم خبرى نبود. از دیشب تا کنون از او خبرى نبود. تصمیم گرفتم با تمام نیروى انسانى و به کمک چند وانت "لانچر" را به بیرون بکشیم. تقریبا کار خطرناکى بود؛ چون اگر یک سیم بکسل پاره مىشد یا حرکت اصطکاکى پیش مىآمد، احتمال انفجار موشک خیلى زیاد بود. منتظر تاریکى شب شدیم که در پوشش شب این کار انجام شد. شاید ماهواره دشمن به این منطقه حساس شده باشد و یا پروازهاى شناسایى، مشکلاتى براى ما ایجاد کنند. در هر صورت، لانچر باید از یک تونل یا چند پیچ حدود سى درجه عبور مىکرد. این پیچ و خمها براى آن بود که اگر در جلوى در غار انفجارى به وجود آید، موج به داخل غار نفوذ نکند. عدهاى از افراد روزه بودند و افطار کردند. ما هم به آنها کمک کردیم. بعد از نماز جماعت کار ما شروع شد. همه زیر لب دعاهایى را که مىدانستند زمزمه مىکردند و کار در سکوت انجام مىشد. باید کار با حوصله و دقت انجام مىگرفت. مجبور بودیم موتور را روشن کنیم که بوستر ترمز در سرازیرى رمپ کمک کند. سکوت محوطه با دود غلیظ و سر و صداى موتور و اگزوز شکسته شد. عدهاى هول مىدادند و یک وانت هم مىکشید.
لانچر آرام آرام راه افتاد. الحمدلله ترمزها، خوب کار مىکردند. با هزار بدبختى لانچر از رمپ سرازیر شد و پایین آن آرام گرفت. سریع موتور را خاموش کردند؛ چون دود همه را خفه مىکرد. هواکشها کار نمىکردند. ما هم وقت تعمیر آنها را نداشتیم.
باید با دست و وانت، موشک را مىکشیدیم. حدود دو ساعت طول کشید تا ما به اولین پیچ تونل رسیدیم؛ چون اگر عجله مىکردیم و بدنه موشک به جایى مىخورد، کار همه ساخته بود. حالا اگر به بیرون محوطه مىرفتیم تازه باید آن را به یک فضاى مسطح مىبردیم تا شلیک انجام شود. همه خسته شده و حالت عصبى پیدا کرده بودند. دوباره دستور استراحت داده شد. کار خطرناکى بود. در وقت استراحت در محوطه بیرون پایگاه تجمع کردیم. براى احتیاط چند موتور سوار مسلح گشت مىزدند تا از خطر احتمالى پایگاه را محفوظ دارند. این اولین ارتباط داخل و خارج پایگاه بود و نفرات ما براى گشتزنى کم بود. بچهها بیرون نشسته بودند. معلوم نبود این همه زحمت به نتیجه برسد یا نه؛ ولى کسى به روى خودش نمىآورد. باید این قدم اول برداشته مىشد تا مراحل بعدى طى مىشد. زیر آسمان پرستاره بودن و چاى داغ، ما را از حال و هواى جنگ دور کرده بود و هر کس چیزى مىگفت و بقیه مىخندیدند. در همین اوقات، چراغ یک ماشین از پایین دره دیده شد که به بالا مىآید. بچهها در قسمتهاى مختلف جاده موضع گرفتند. آخر این وقت شب ایاب و ذهاب خطرناک بود. ستون پنجم هم مىدانست که با چراغ روشن نیاید؛ اما شاید کلکى در کار باشد. چراغ قوهها هم خاموش شد و منتظر ماندیم. چند پیچ دیگر مانده بود که چند نفر از بچهها جلو رفتند تا ماشین از آنها رد شود و آنها از پشت و ما هم از جلو ماشین را محاصره کنیم. تقریبا ماشین به ده مترى ما رسید. یکى از سربازان با صداى مهیبى "ایست" داد. یک نفر هم کنار جاده به طرف ماشین "قراول" رفت. از عقب هم به او ایست دادند. راننده فهمید از چند طرف محاصره است. کاملاً غافلگیر شد. سکوت همه جا را فرا گرفت. دستور داده شد که راننده پیاده شود. ظاهرا کس دیگرى با او نبود. یک نفر با چراغ قوه و اسلحه به طرف او رفت. وقتى نور به صورت راننده افتاد، بنده خدا زبانش بند آمده بود و او کسى جز حاج آل على نبود. فکر کرد پایگاه دست دشمن افتاده است. بعد از احوالپرسى، به او یک لیوان چاى دادند. گفت: اینجا چه کار مىکنید؟ و چرا این بساط را پهن کردید؟ وقتى ماجرا را فهمید که لانچر تقریبا اول تونل است و تا آنجا را کشیدیم، گفت سریع دست به کار شوید. من از کارخانه تراکتورسازى تبریز نمونههایى را پیدا کردهام که انشاءالله به کار ما بیاید. بنده خدا معلوم بود بدون خواب، یک نفس در کار بوده و خود را به ما رسانده است. همه سریع به طرف لانچر رفتند. جا خیلى تنگ بود. نه مىتوانستیم عقب برویم و نه جلو. خلاصه، گیربکس را پایین آوردند و دوباره جا زدند و موتور را روشن کردند. تقریبا نیمههاى شب کار تمام شد.
![]() |
![]() |
![]() |
اصفهان - مدیر عامل صنایع هوایی وزارت دفاع گفت: برنامه آتی این وزارتخانه ساخت توپولف با ظرفیت جابجایی 200 مسافر است.
"مجید هدایت" روز سه شنبه در مراسم تحویل پنج فروند هواپیمای ایران 140 به وزارت راه و نیروی انتظامی درشرکت هسا اصفهان افزود: باتوجه به فشار غرب در تحریم ایران، وزارت دفاع برای جبران مشکلات حمل و نقل هوایی افزایش 20 هزار صندلی طی 10سال آینده ازطریق ساخت هواپیما را در دستور کار قرارداده
است.
وی تصریح کرد: برای تامین این هدف 40 درصد هواپیمای مورد نیاز به صورت آماده و 60 درصد آن به صورت ساخت داخل تامین می شود.
هدایت، سرمایه گذاری در صنعت هواپیماسازی با توجه به محدودیت این صنعت و نیاز روزافزون به آن را اقتصادی دانست و گفت: تنها کشورهای حوزه خلیج فارس چندین سفارش یکصد میلیارد دلاری برای خرید هواپیما به کشورهای صاحب این صنعت
داده اند.
وی اظهار داشت: صنعت هوایی کشور در زمینه مسائل دفاع درسطح مطلوبی قرار دارد و با حمایت دولت این بخش می تواند مشکلات مقابل روی حمل و نقل هوایی مسافر را نیز کاهش دهد که دراین راستا برای تقویت صنعت هوایی دو لایحه به دولت ارائه شده است.
رییس سازمان هواپیمایی کشور نیز دراین مراسم گفت: 80 درصد پروازهای کشور داخلی است و محدودیتها و تحریم های اعمال شده باعث می شود در زمان اوج سفرها امکان پاسخگویی به نیاز جامعه فراهم نشود.
"حسین خانلری" افزود: هواپیمای ایران 140 دارای گواهینامه های ایمنی و منطبق بر استاندارهای جهانی است و به طور کامل در حمل و نقل هوایی کشور به کار گرفته می شود.
وی اضافه کرد: شرکت هواپیمایی ایران ایرتور قرارداد خرید 10فروند هواپیما را با هسا بسته است که سه فروند آن امروز تحویل شد.
خانلری با بیان اینکه نمی توان منتظر غربی ها برای برآورده سازی نیازهای هوانوردی کشور شد، اظهارداشت: شرکت هسا باید افزایش تولید را در دستورکار خود قرار دهد.
"خراسان زاده" معاون اول شرکت صنایع هواپیماسازی هسا نیز گفت: 55 درصد قطعات هواپیمای ایران 140 در کشور ساخته شده و این در حالی است که توان تولید قطعات این هواپیما تا مرز 70 درصد و حتی صد درصد وجود دارد اما به دلیل فقدان توجیه اقتصادی 45 درصد قطعات در داخل تولید نمی شود.
وی افزود: خط تولید این هواپیما در هسا بومی شده و اکنون هیچ کارشناس اوکراینی در این شرکت نیست و کلیه امور تخصصی ساخت و پشتیبانی و تعمیر در اختیار هسا قرار دارد.
خراسان زاده تصریح کرد: یک هزار نفر از پرسنل هسا در بخش ساخت هواپیمای ایران 140 مشغول می باشند واین شرکت طراحی وتولید هواپیما برای گشت دریایی را در دست انجام دارد.
شرکت هواپیماسازی هسا توان تولید سالانه 12 فروند هواپیمای ایران 140 را دارد.
جنگنده های تیز پرواز جمهوری اسلامی ایران با رهگیری یک فروند هواپیمای فالکون آمریکایی که بدون اجازه وارد حریم هوایی جمهوری اسلامی ایران شده بود ، این هواپیما را مجبور به فرود در یکی از فرودگاه های کشورمان کردند. به گزارش خبرگزاری فارس ، یک هواپیمای فالکون آمریکایی که به صورت غیر مجاز و بدون توجه به تذکر ماموران نیروی هوایی ایران از سمت ترکیه وارد حریم هوایی کشورمان شده بود در حالی که تلاش داشت تا در سطح پایین و خارج از دید رادار به حرکت خود ادامه دهد، با هشیاری و بیداری مدافعان آسمان ایران اسلامی، مورد شناسایی قرار گرفت و جنگنده های ایرانی با رهگیری این هواپیما ، آن را به سمت یکی از فرودگاه های کشور هدایت کرده و در این فرودگاه مجبور به فرود کردند. بنا بر این گزارش ، کادر پرواز و سرنشینان این هواپیمای آمریکایی شامل 5 ژنرال ارشد نظامی ارتش آمریکا و 3 غیرنظامی در فرودگاه مورد بازجویی قرار گرفتند و یک روز بعد از بازجویی ، پس از آنکه مشخص شد به صورت غیر عمدی وارد فضای ایران شده و مقصد آنها افغانستان بوده است ، آزاد شده و به آنها اجازه خروج از ایران به سمت افغانستان داده شد.
این بمب خبری بود که توسط خبرگزاری فارس منتشر شد و واکنش های زیادی در سطح جهان ایجاد کرد بگونه ای که بازار فروش نفت با افزایش ناگهانی قیمت نفت مواجه شد.کشورهای مختلف نیز به آن واکنش های گوناگونی نشان دادند.بعدا معلوم شد هواپیمای فوق فالکنی است که تحت اجاره نیروهای نظامی مجارستان قرار داشته و در حال حمل چند نظامی بلند پایه مجاری به اردوگاه ناتو در افغانستان بوده است.حرکت فوق جدا از واکنش هایی که در بر داشت و منجر به معذرت خواهی رسمی سفیر مجارستان در ایران شد می توان یک پیام روشن برای دشمنان ما نیز باشد که فکر جسارت و بی حرمتی به خاک پاک ایران را نداشته باشند.زیرا اگرچه هواپیمای فوق از نوع نظامی نبود ولیکن عدم واکنش ما سبب می شد آنها جسارت پیدا کرده و فردا با جنگنده های خود حریم هوایی ما را نقص نمایند.سربلند باشید
مجله هوایی
سه فروند هواپیمای ایران 140 فردا تحویل "ایرانایرتور" میشود وزیر راه با اشاره به اینکه فردا سه فروند هواپیمای ایران 140 تحویل شرکت هواپیمائی "ایرانایرتور" میشود، گفت: این هواپیماها پس از کسب مجوزهای لازم تا 6 ماه دیگر وارد ناوگان پروازی کشور میشوند.
حمید بهبهانی اظهار داشت: فردا سه فروند هواپیمایی ایران 140ساخت داخل تحویل شرکت هواپیمایی ایران ایرتور خواهد شد.
وی افزود: پس از تحویل این سه فروند، حدود 5 الی 6 ماه طول میکشد تا وارد خطوط هوایی کشور شده و به جابجایی مسافر بپردازند.
به گفته وی، برخی مجوزها برای پروازهای عملیاتی این هواپیما باید از سازمان هواپیمایی کشوری اخذ شود و 300 ساعت نیروی مورد نیاز این نوع هواپیما نیز باید تعلیمات لازم را دیده و آموزش ببینند؛ زیرا از این نوع هواپیما در خطوط پروازی داخل تاکنون نداشتهایم.
وزیر راه و ترابری در خصوص امنیت پروازی این هواپیما یادآور شد: تایید امنیت و ایمنی پروازی این هواپیماها با سازمان هواپیمایی کشوری است اما در مجموع این هواپیماها از امنیت لازم پروازی برخوردارند و سازمان هواپیمایی باید مجوز پرواز آنها را صادر کند.
اولین عکس(داغه داغ)از این پرنده زیبا در مهرآباد
دوستان عزیز وبلاگ مطلع شدیم شرکت هواپیمائی فارس ایر قشم اقدام به خرید یک فروند بوئینگ ۷۶۷ اردنی نموده و در چند روز آینده این هواپیما وارد ایران خواهد شد.البته اگر اتفاق خاصی نیفتد و تله تحریم های آمریکا دامنگیر آن نشود.
بوئینگ ۷۶۷ هواپیمایی مناسب بوده و می تواند نقطه عطفی در نحوه انجام خدمات رسانی ایرلاین فوق باشد.
به امید روزی که شاهد پرواز تعداد بیشتری هواپیما در این ایرلاین ثروتمند ولیکن کوچک باشیم

US Airways
http://www.airliners.net/photo/US-Airways/Boeing-767-201-ER/1401439/M

Air Canada
http://www.airliners.net/photo/Air-Canada/Boeing-767-233-ER/1398948/M/

Delta Air Lines
http://www.airliners.net/photo/Delta-Air-Lines/Boeing-767-232/1013193/M
امروز که جمهوری اسلامی ایران به قدرت موشکی اول منطقه تبدیل شده است، جزئیات اولین عملیات موشکی ایران در سال های دفاع مقدس که حیرت جهانیان را بر انگیخت از زبان یکی از شاهدان عینی خواندنی خواهد بود. این شاهد امروز از اساتید برجسته دانشگاه شهید بهشتی است.
اول وقت، جلسه مدیران دانشگاه بهشتی بود.ساعت هفت صبح جلسه شروع شد. کارها مورد مشورت قرار گرفت. دستورهاى لازم داده شد. طبق برنامه باید یک هفته در تهران مىماندم و بعد دو هفته به منطقه مىرفتم، ولى منشى چند پیام از خلبان رستمى به من داد. مىخواستم به منزل بروم. ناگهان شنیدم یک ماشین از نیروى هوایى اجازه ورود به دانشگاه را دارد و با من کار دارند. فهمیدم خلبان رستمى است. خبر داد: دشمن تصمیم دارد تمام شهرها را بمباران کند. حتى هواپیماى دشمن به شهر مشهد رسیده است. ما هم دیگر هواپیماى مناسب براى جنگندههاى جدید دشمن نداریم. ضدهوایىها هم برد مناسب را نداشتند. بچههاى جبهه به هواپیماى دشمن مىگفتند "ایرانپیما" و به هواپیماهاى خودى مىگفتند "میهنتور" به این ترتیب تقریبا آسمان ایران بىدفاع بود.
از همه بدتر، پدیده جدید موشک باران تهران بود. مردم، خودجوش، شعار مىدادند: "موشک جواب موشک". این خواست فطرى مردم بود. خلبان رستمى آمده بود که گروهى آماده کند که من هم جزو آن بودم تا به یک سایت موشکى برویم که براى نمونه از قبل از انقلاب چند موشک خودکشش، "اسکاد B" در آن بود. این موشکها براى نمونه از طرف روسها به ایران داده شده بود. و براى اینکه آمریکا از بىخطر بودن آن براى اسرائیل باخبر شود، چند نمونه هم به ایران دادند، آن هم از طریق معاهده نظامى "سنتو" تا آمریکا تحریک نشود. روسها و آمریکایىها به کشورهاى اقمارى خود، متعادل اسلحه مىفروختند و براى اینکه تعادل پیمان "ورشو" و "سنتو" به هم نخورد نمونهاى از سلاحهاى راهبردى را که به کشورهاى اقمارى مىدادند به طرف مقابل هم مىدادند که اربابان از وضع یکدیگر و نوکرانشان آگاه باشند.
حالا چند فروند موشک در یک سایت بود که علىالقاعده قابل استفاده نبود خلبان رستمى آمده بود که امشب مرا با خود برد.
دو روز از خلبان رستمى فرصت خواستم که کارهاى خود را در تهران رفع و رجوع کنم و خود را آماده کردم که به مأموریت نامعلومى بروم و آن اولین پرتاب موشک به طرف دشمن (عراق) بود.
یک نقشه از "سایت" یا محوطه نظامى مورد نظر به من دادند. دیگر چیزى از مأموریت خود نمىدانستم. آن روز غروب باید با یک گروه به طرف "سایت" موشکى حرکت مىکردیم.
تنها توانستم از پدرم در کوچه خداحافظى کنم و زودتر از وقت مقرر، قبل از افطار به قرارگاه مورد نظر برسم.
تقریبا تمام افراد گروه آمدند. افطارى خوردیم و نماز خواندیم. یک معارفه کلى شد خلبان رستمى مسؤول گروه بود. خیلى منظم و مرتب همه سوار اتوبوس شدیم. بیست نفر بودیم، و باید در اتوبوس توجیه مىشدیم. تقریبا نیمههاى شب به همان قرارگاه خودمان رسیدیم. یک ضرب به اتاق جنگ رفتیم. در اتاق جنگ ماکت منطقه جنگى قرار داشت و همه دور آن جمع شدیم تا بفهمیم چه کار باید کرد. منطقه مأموریت ما خطوط شمالى جبهه بود، ولى نمىدانم چرا به محور میانه آمدیم. شاید بعضى از مهندسان در محور بودند که باید با هم آشنا مىشدیم.
نیمه شب به طرف "سایت" حرکت کردیم. گروه ما خیلى کوچک شده بود. گروههاى دیگر مأموریت دیگر داشتند. اکثر گروه ما مهندسى محاسبات پرتاب، الکترونیک و مکانیک بودند. چهار نفر دیگر کارگر فنى بودند، ولى ده تا مهندس را در کار عملى در جیب خود جا مىدادند. من هم نخودى بودم. چون رشته معمارى به درد پرتاب نمىخورد. خلبان رستمى هم مسوول گروه بود. همه نیروى داوطلب بودیم. تنها لباس او درجه نظامى داشت. بقیه ما لباس ساده بسیجى داشتیم. یکى از کرگران فنى به نام حاجآقا آلعلى خیلى شوخ و "آچار فرانسه" بود و در هیچ کار فنى، نمىماند. لودر، جیپ، تانک، همه چیز تعمیر مىکرد. بعضى از چیزها را سر هم کرده بود و ماشین مینکوب ساخته بود و لندرور "شنىدار" درست کرده بود. خیلى چیزهاى عجیب و غریب دیگر او در "مینىبوس" از طرحهاى خود صحبت مىکرد. ماجراى ساخت بولدزر او که زیر آب کار مىکرد جالب بود. یکى دیگر از بچهها که او هم کارگر فنى بود از ساخت هدایت امواج رادیویى صحبت کرد. هواپیماى کوچک هدایت شونده، هدایت از دور جهتگراى توپخانه که دیدهبان، مستقیم لوله توپ را در جهت مناسب با امواج رادیویى مستقر کند.
بین راه یک ایستگاه صلواتى بود. تصمیم داشتیم در آنجا استراحت کنیم و شام بخوریم که همین کار را کردیم.
بعد از اذان صبح، به طرف پایگاه راه افتادیم. هوا کمکم روشن مىشد. منطقه جالبى بود. پر از گوسفند. چند چوپان جوان دنبال ماشین مىدیدند. از پایگاه خبرى نبود. فقط چند آغل غار مانند دیدم که احساس کردم باید با تکنیک جدید، حفارى شده باشد، ولى پر از بز و گوسفند بود. این منطقه در کنترل ارتش بود. از جبهه فاصله زیادى داشت. چون قبلاً ماکت منطقه را دیده بودم، تجسمى از وضع پایگاه داشتم. احتمالاً پس از پیچ تندى باید به یک در بزرگى که در دهانه یک دره بود وارد مىشدیم. تقریبا حدسم درست بود. مردم بومى اینجا، لر و شیعه بودند. از لحاظ جغرافیاى انسانى، منطقه امنى بود. مردم خیلى همکارى مىکردم. هیچ نفوذى و ستون پنجمى، این دور و برها نمىتوانست نفوذ کند. مردم عشایر این منطقه خیلى هوشیار بودند. ناگهان یک در ورودى نظامى را که استتار بود، مشاهده کردیم. خلبان رستمى با لباس رسمى به دژبانى رفت، ناگهان در کشویى باز شد و ما با مینىبوس وارد شدیم. چند سرباز با تفنگ، پیشفنگ کردند. جورى سر و صدا راه انداختند که ما همه میخ شدیم. مینىبوس درب و داغون ما وارد یک محوطه عظیم طبیعى شده بود که کوههاى اطراف آن، مانند محوطه قرارگاه توپخانه اصفهان بود. مکانى مثل یک کاسه که دور و اطراف آن را کوه فرا گرفته و شیارهاى خوبى در هر قسمت از کوهها به وجود آمده بود. داخل هر شیار تونلى زده بودند و تأسیساتى دایر بود. هیچ ساختمان مصنوع بشر، در محوطه دیده نمىشد، مگر ورودى تونلها. جلوى یکى از تونلها ایستادیم. یک ستوان جلو آمد. خیلى رسمى و با جدیت به خلبان رستمى سلام نظامى داد و با داد و بیداد گزارشى از وضع قرارگاه داد و خود را در خدمت اعلام کرد. ما هم با ساکهاى خود از مینىبوس پیاده شدیم.
از لحاظ مکانیابى انگار طبیعت، اینجا را طراحى کرده بود که یک کاسه تمام عیار باشد و خیلى از تأسیسات را در خود جا دهد. در اصفهان هم براى توپخانه از طریق پیمان "سنتو" چنین جایى پیدا شده بود.
شاید از طریق ماهواره پیدا کردن یک چنین جاهایى آسانتر باشد، ولى از روى عکس هوایى هم مىتوان چنین جواهرهایى را کشف کرد. چون دستور مستقیم از فرماندهى کل قوا بود ما را تحویل رفتند. معلوم بود هیچ آثارى از انقلاب و جنگ در اینجا وجود نداشت. همه افراد با وسواس این منطقه را تمیز نگه داشته بودند. همه سربازها و درجهداران منظم در جاى خود منتظر دستور بودند. خلبان رستمى از ستوان خواست که به همه دستور آزاد بدهد. دستور داده شد. فقط یک خرده، پاها باز شد. هیچ فرق چندانى از نظر ما نکرد. ما نمىدانستیم چه کار کنیم. جو نظامى ما را گرفته بود. ما هم سیخ مقابل پرچم ایران که جلوى دفتر کار قرار داشت، ایستاده بودیم، ولى در صف نبودیم. بالاخره وارد دفتر شدیم و روى صندلى نشستیم.
سریع به یک تونل عظیم رفتیم که در آن یک "لانچر" خودکشش بود. مثل یک تریلر چندین چرخ که روى آن یک موشک عظیم بود یا حداقل براى من که اولین بار یک هیولا مىدیدم عظیم جلوه مىکرد. همه وسایل پرتاب داخل تریلر قرار داشت. سکو پرتاب روى تریلر قابل بالا و پایین کردن و تمام وسایل و محوطه تمیز بود. جناب ستوان، یک دفترچه از تعمیرات به عمل آمده روى موشک را به خلبان رستمى داد. معلوم شد چندین کارشناس از کشورهاى دوست عربى آمده و روى آن کار کردهاند، ولى نتوانستهاند کارى انجام دهند. اکثر کشورهاى عربى از بلوک شرق محسوب مىشدند و افراد متخصص آنان در شوروى آموزش دیده بودند. حالا نوبت ما بود که وسایل مختلف را بازرسى و تعمیر کنیم. هرکس شروع کرد به "آزمایش" قسمتهاى مختلف هدایت و پرتاب موشک. کمترین خطایى باعث انفجار موشک در تونل مىشد. همه با سکوت و دقت شروع به کار کردند. محور کار، بیشتر در زمینه ابزار الکترونیکى بود. بعد از چند ساعت کار، قسمتهایى از "لانچر" جدا شد و در کف تونل قرار گرفت. من هم با چند سرباز مشغول نقشهبردارى از داخل تونل شدم تا نقشه کامل محوطه را تهیه کنم. همه کار مىکردند، محوطه بر خلاف قبل شلوغ پلوغ شد. همه چیز "آزمایش" و وسایلى که باید از عقبه مىآمد فهرست شد. داخل تونل اصلاً نفهمیدیم که شب شد. اذان مغرب، ما را هوشیار کرد. اکثر بچهها دست از کار کشیدند. بعد از نماز ما هم افطارى خوردیم. در ماه رمضان هم شام مىخوردیم، هم افطار و هم سحرى. چون مسافر بودیم بقیه صبحانه و ناهار هم جاى خود برقرار بود. بعضى اوقات عصرانه هم مىخوردیم! پس از دو ساعت استراحت هم مشغول به کار شدند.
در همین وقت خلبان رستمى وارد تونل شد و مرا صدا کرد. گفت: بىسیم تو را مىخواهد. باید به ماموریت دیگرى مىرفتم. رفتم و بعد از چند روز با لباس خاکى و بدن عرق کرده و خاک گرفته دوباره به دروازه پایگاه وارد شدم. دژبان در را باز کرد و سلام نظامى داد. در تونل را یک سرباز باز کرد و ما هم وارد تونل شدیم. وضع عجیب و غریبى بود. بچهها به حدى شبانهروزى کار کرده بودند که وضع آنها هم از من بهتر نبود: خاکى، عرق کرده و خسته. با کمال تعجب، جناب سروان هم همرنگ جماعت شده بود؛ کلاه نداشت و با دمپایى این ور و آنور مىرفت.
خلاصه بچههاى بسیج این جماعت ارتشى را خراب کرده و آنها را از ریخت و قیافه انداخته بودند. اما در عوض آنها همه دست به آچار بودند. قیافه همه خسته نشان مىداد، ولى همه خوشحال بودند. براى اینکه اولین بار بود که تمام دستگاههاى الکترونیک را تعمیر کرده بودند. قبلاً چند ماه، کارشناسان خارجى روى آن کار کرده بودند، ولى نتوانسته بودند آن را راه بیندازند. دو نفر از بچههاى الکترونیک بر سر محاسبه پرتاب و برد موشک بر سر "تانژانت" و "کتانژانت" دعوا داشتند. یکى مىگفت باید با "tg" پرتاب شود و دیگرى مىگفت باید با "cotg" پرتاب شود. ما که چیزى نمىفهمیدیم. کلى محاسبات جلوى آنها بود. کنار "لانچر" سفره انداخته بودند و بساط چاى هم برقرار بود. من هم بىنصیب نماندم.
اگر وضع "تانژانت و کتانژانت" مشخص مىشد، سکوى پرتاب "لانچر" را بیرون مىبردیم. طبق محاسبات این موشک به پایتخت دشمن نمىرسید. تمام محاسبات را با آخرین برد موشک به یک محوطه صنایع "ش.م.ه" دشمن که نزدیک پایتخت بود، متمرکز کردند. به سختى سیصد کیلومتر را در حافظه کامپیوتر موشک ثبت کردند. این مجموعه را کشورهاى غربى در اختیار دشمن قرار داده بودند و تقریبا در کشورهاى جهان سومى استثنایى بود. حال همه چشمها به ما دوخته شده بود. مخصوصا اینکه این مجمع صنایع نظامى در سى کیلومترى پایتخت عراق مستقر بود. همه در رویا خود را موفق مىدیدیم، ولى دعوا روى محاسبات پرتاب و همچنین تغییرات این چند روزه چندان قابل اطمینان نبود. شاید هم موشک در همین جا منفجر مىشد و همه پودر مىشدیم. در هر صورت همه فعالیت خود را کردند.
مصاحبه با سردبیر روزنامهء الجمهوریه
مرا به ساختمان شیکی بردند که بعدن فهمیدم ساختمان روزنامهء الجمهوریه است. پیرمردی که سردبیر روزنامه بود شروع به صحبتهای کذبی کرد. او در مورد اینکه ایران به عراقی اعلان جنگ داده یا به عراق حمله کرده است صحبتهایی کرد و گفت که ایران و اسرائیل علیه اعراب جنگ به راه اتداختهاند یا در داخل ایران تفرقه بین ترک و فارس و عرب ایجاد کردهاند. من هم جوابهای دندانشکنی دادم و گفتم که ما غائلهء فارس و ترک و عرب به راه نینداختهایم؛ اگر چنین بود در شناسنامهها، قومیت را مشخص میکردیم. برای مثال این دوست من (حسیننژادی) ترک زبان است و من فارسزبان. هردو در یک هواپیما از وطنمان دفاع میکردیم. سپس به یاد صحبتهایی معنادار و آن نقشهای که سرگرد عراقی برای من در روز اول اسارت نشان داده بود افتادم و گفتم: «من قصد سرزمین شما را نداریم، در صورتی که نقشههایی که به من نشان دادهاند، حاکی از این است که قسمتی از ایران را برای خود جدا کرده و اصرار به گرفتن آن دارند. پس از ترجمهء صبحتهایم برای سردبیر، وی اصلن انتظار نداشت یک اسیر جنگی گرفتار شده در چنگال آنها، این طور محکم و بدون ترس صحبت کند.
دوباره دستور دادند چشمان ما را بستند و مرا به همان اتاقی که آقای ابوترابی در آن بود بردند. حسیننژادی را هم به اتاقی دیگر که متاسفانه دیگر ایشان را هیچوقت ندیدم. چند روز بعد، مرا به اتاق کوچکی که حدود 25 نفر در آنجا بودیم بردند. چند نفری از پرسنل ژاندارمری بودند که توسط گروهک کومله به اسارت گرفته شده و کومله، آنها را در ازای نفری دو هزار تومن به نیروهای بعثی تحویل داده بود.
هتل
نیمهشب 16 دی 1359 در باز شد و نگهبان عراقی به من گفت که مرا به هتل میبرند. مرا سوار ماشین کردند و در خیابانهای بغداد شروع به چرخاندن کردند. سپس مرا به ساختمانی بردند. سپس به داخل ساختمان هدایت شدم. مرا به داخل اتاقی بسیار کثیف که پر از لباسهای کثیف و کهنه بود بردند. فردی که آنجا بود لباسهای پرواز و متعلقات شخصی من را تحویل گرفت و به جای آنها، یکی از لباسهای بسیار کثیف نظامی خودشان را تنم کردند. فهمیدم که هتلی که صحبت آن بود، سلولی است انفرادی با بک در پولادین و سنگین. به یاد فیلم پاپیون افتادم که دارای چنین اتاقی بود. چند لحظه داخل سلول قدم زدم و دیوارهایش را ورانداز کردم. هیچ چیزی توجهم را جلب نمیکرد جز کثیفی محیط و رنگ جگری ناخوشآیند اتاق. چند دقیقهای از خوابیدنم نمیگذشت که خارش شدیدی را در پشت سرم احساس کردم. مقداری پشت سرم را خاراندم. بعد از آن مچ پاهایم شروع به خارایدن کرد. بلند شدم و نگاه کردم. لشگری از شپش روی پتو و تنم رژه میرفتند.
صبح که شد دو قرص نان با یک عدد تخممرغ آبپز داخل سلول پرت کردند. یک لیوان چای جوشیده هم در ظرف پلاستیکی گذاشتند. بوی بد چای حالم را به هم میزد. آن را دور ریختم. تخممرغ هم فاسد شده بود دورش انداختم. نانها نیز خیس و ترش شده بودند. به ناچار کمی از پوستهء خارجی آنها را جدا کرده و خوردم که روی هم 4 لقمه نشد، غافل از اینکه این دو نان، جیرهء 24 ساعتم بودند.
مشغول حک کردن اسمم روی دیوار شدم. به ذهنم رسید که ممکن است قبل از من کسانی چنین کاری کرده باشند. پس از جستجو، اسم سروان هوشنگ اظهاری با چهارده خط و سروان حسین کریمینیا با یازده خط را پیدا کردم. (از خلبانان اف-4 پایگاه شاهرخی)
آخر دی ماه 1359، در باز شد و یک نفر داخل شد و چشمان مرا بست و تحویل شخص دیگری داد. مرا داخل اتاقی بردند و مرا به مدت یک ساعت بازجویی کردند. از من پرسیدند: «آیا در ماموریتهای خود، نیروهای ما را زدهای؟» من هم حقیقت را گفتم: «بله، مقر توپخانه، محل تجمع افراد پیاده، ستونهای زرهی، پارکینگهای موتوری و . . . » با گفتن این جمله، باران کتک بر سرم باریدن گرفت. یکی از بعثیها چنان سیلی محکمی به گوشم نواخت که احساس کردم پردهء گوشم پاره شد. (طوری که تا سالها بعد، هر وقت فوت میکردم از گوشم هوا زوزه میکشید و خارج میشد) سپس ورقهای را مقابلم گذاشتند و گفتند: «چیزهایی را که گفتهای امضاء کن.» من علیرغم تهدید به اعدام، امضاء نکردم. دوباره مرا به سلولم انداختند.
فردای آن روز، سلولم را عوض کردند. چند سلول آن طرفتر، اسیری بود که روزی سه بار با صدای بلند اذان میگفت. اکثر اوقات دعا میخواند و تکبیر میگفت. گهگاه هم نگهبانان غولپیکر عراقی، او را به شدت کتک میزدند. بعدها فهمیدم که آن شخص آقای تندگویان (وزیر نفت ایران) بوده است. روز و شب میگذشت و چون هیچ دریچهای به بیرون نداشتم از روز و شب اطلاعی پیدا نمیکردم. بعضی اوقات، افرادی را از سلول بیرون میآوردند و تا سرحد مرگ شکنجهاش میکردند. وقتی هم کسی را شکنجه نمیکردند، نوار شکنجه پخش میکردند. چهارده روز پس از بازجویی اول، سربازی آمد و چشمان مرا بست و به داخل اتاقی برد. آنجا افسری بود که در پایگاه هوایی الرشید دیده بودم. سپس در مورد Helicopter Cap از من پرسیدند. (11) با خودم گفتم حتمن خلبانان هوانیروز نفسشان را گرفتهاند و ضربهء سختی به آنها زدهاند و خلبانان خودمان هم برای آنها CAP ایستادهاند. من هم جوابهایی کاملن اشتباه به آنها دادم طوری که انگار برق سروان عراقی را گرفت.
دو ماه پشت به قبله
پس از دو ماه تنهایی در سلولم، مرا به سلول جدیدی بردند. در سلول جدید، مرد قد بلند و قوی هیکلی ایستاده بود. ظاهرن هم سلول من بود ولی از افسران عراقی بود که سعی میکرد با فارسی دست و پا شکسته از من اطلاعات کسب کند. زمانی که برای نماز ایستادم، هم سلول عراقی من، به من فهماند که جهت قبله اشتباه است و من دو ماه اشتباه نماز خواندهام. فردا صبح که بلند شدم، دیدم همسلولیام با نگهبان عراقی صحبت میکند و لابهلای حرفهایش اینطور فهمیدم که به من اشاره میکند. گویا با نگهبان عراقی در مورد لباس من صحبت میکرد. فردای آن روز دوباره مرا به سلول قبلیم بردند. نگاهی به اطراف انداختم. پتویی تمیز در گوشهء سلول پهن شده و یک لباس عربی هم گذاشته بودند.
روزها و شبها در این سلول تاریک میگذشت. شب عید نوروز سال 1360 فرا رسید. نانی را هفت تکه کرده و به عنوان هفت سین روی لباسم قرار دادم. دهم فروردین 1360 مرا همراه 4 اسیر دیگر به سلول شمارهء 5 بردند. از داشتن هم صحبت خوشحال شدم. یکی یکی خودمان را معرفی کردیم. همایون باقی (افسر مخابرات زرهی نیروی زمینی)، سروان خلبان «محمدرضا یزد» (اف-5)، ستوان خلبان «پرویز حاتمیان» (اف-5) و ستوان پیاده «داراب کریمی». در سلول جدید از روش مورس زدن برای ارتباط با اسیران سلولهای کناری بهره میگرفتیم. با فرستادن مورس فهمیدیم که در سلول شمارهء 3 (سمت راست) این اشخاص حضور دارند:
سرگرد اسدا... میرمحمدی (از فرماندهان ژاندارمری)
سرگرد فرهنگ عبداللهی فر (از فرماندهان ژاندارمری)
ستوان کیومرث ویسی (نیروی زمینی)
ستوان نادر محرابی (افسر وظیفه)
ستوان محمد فرزانه
در سلول شمارهء 7 این اشخاص بودند:
دکتر پاک نژاد
دکتر بیگلری
در سلول 9 هم سه نفر از خانمهای پرستار بیمارستان خرمشهر بودند. اسامی خود را به دکتر بیگلری و پاک نژاد دادیم تا به سلولهای بعدی بدهند، شاید بدین طریق اسامی ما از طریق صلیب سرخ به ایران برسد. همایون باقی پس از بیست روز به زندان مخوف «ابوغریب» منتقل شد.
زندان مخوف ابوغریب
صبح روز 15 خرداد 1360، ما را سوار آمبولانسی کرده، تعدادی را به اردوگاه اسرا (که زیر نظر صلیب سرخ جهانی بود) و ما شش نفر را به زندان ابوغریب انتقال دادند. پس از گذشت شش ماه از اسارت، ما را به جمع دوستانمان بردند. سرگرد دانشور (فرماندهء اسرا) به ما خوشآمد گفت. در آنجا سرگرد محمودی، سرگرد حدادی و سرگرد سرشاد حیدری و همایون باقی را دیدم. ناهار برنج ساده بود و شام یک دیگ گوشت بخارپز بود که بوی بد آن، حال آدم را به هم میزد چه رسد به خوردنش.
رادیو
20 شهریور 1361، بچههای طبقهء بالا را به آسایشگاه ما آوردند. در بین آنها دوست خلبانم «داوود سلمان» را دیدم. او به من گفت که رادیو دارند. آنها به طور مخفیانه رادیو داشتند و اخبار را گوش میکردند. مسئول رادیو، شبها زیر پتو میرفت و با میخ یا خودکاری که جوهرش تمام شده بود روی کاغذ سیگار (که اثرش روی آن میماند) اخبار را مینوشت و روز در مقابل نور آنها را برای همه میخواند.
دوماهی آنجا بودیم. روزی در باز شد و گفتند خلبانان آماده شوند. ما را از ابوغریب بیرون آوردند. فکر میکردیم ما را به اردوگاه اسرا میبرند. آفتاب غروب کرده بود که ما را به زندان «استخبارات» عراق (همان زندانی که در ابتدای اسارت در آنجا بودیم) بردند. زندان پر بود از مخالفان صدام و در هر سلول، 10 تا 12 نفر را حبس کرده بودند. آن شب را آنجا ماندیم. دوباره ما را به ابوغریب بردند. دو روز بعد، چند افسر نیروی هوایی عراق آمدند و ما را تحویل گرفتند. آنجا متوجه شدیم که ما 25 نفر را تحویل نیروی هوایی عراق دادهاند.
رادیویی که داشتیم، هنگام مخفی کردن، خراب شد. یک روز سروان خلبان (مرحوم) «رضا احمدی» (خلبان اف-4 پایگاه شاهرخی) با زرنگی یک رادیو از محل خوابگاه سربازان عراقی برداشت. مسئولیت رادیو را به سروان خلبان «ابراهیم باباجانی» (از خلبانان هوانیروز) سپردیم چون ایشان اطلاعات بسیار خوبی از الکترونیک داشت. مشکل رادیو، باطری بود که آن را هم از باطری ساعت دیواری تامین میکردیم.
میکروفن مخفی
حدود دو ماه بعد از حضور ما در آن اتاق، روزی یکی از بچهها به برآمدگی زیر لایة گچ دیوار حساس شد. آن را تراشیدیم و با کمال تعجب، سیمی را دیدیم که امتداد آن به یک میکروفن مخفی ختم میشد. جستجو را در کل دیوارهای آسایشگاه ادامه دادیم و تقریبن 10 عدد از این میکروفنها را پیدا کردیم. باباجانی (مسئول رادیو) هم با استفاده از این میکروفنها، مقداری ابر و پارچه، یک گوشی عالی درست کرد. از آن به بعد باباجانی مجبور نبود گوشش را به بلندگو بچسباند و صدای رادیو هم بیرون نمیرفت.
زندان پایگاه الرشید (زندان دژبان)
اسفند 1362 ما را به زندان دژبان در پایگاه هوایی الرشید بردند. حدود 500 متر مربع وسعت داشت و شامل سه بند بود. بند جدید ما، حدود 150 متر مربع وسعت داشت و شامل شش اتاق بسیار کوچک بود. پنجرههای اتاقها با سیمان مسدود شده بود و هیچ روزنهای به داخل حیاط وجود نداشت؛ جز چند سوراخ در نزدیک سقف که آن هم با میلههای قطور آهنی پوشیده شده بود. مکانی بود بسیار بدتر از ابوغریب. مکانی تنگ و تاریک، بسیار مرطوب و کثیف. اتاقهای بسیار کوچکی که وقتی 4 الی 5 نفر در آن میخوابیدیم دیگر جایی نبود. جیرهء غذایی نیز بسیار کم بود. تشکها نیز بسیار کثیف و نمدار بودند. با مورس با بند مجاور تماس گرفتیم. آنجا نیز اسرایی از نیروی زمینی ارتش و ژاندارمری بودند. با توجه به وضع بسیار بد آنجا، تصمیم گرفتیم با مسئولان زندان صحبت کنیم تا رسیدگی کنند اما هیچ اقدامی نکردند. تا آن زمان، جزو مفقودین محسوب میشدیم، زیرا صلیب سرخ از وجود ما اطلاعی نداشت. به همین دلیل، مسئولان بعثی زندان، از آوردن افرادی مانند دکتر یا بنا به داخل زندان خودداری میکردند، زیرا حتیالامکان سعی داشتند کسی ما را نبیند.
برای رادیو باطری ساختیم
پس از مدتی باطری رادیو تمام شد و این مسئله روحیهء بچهها را بسیار پائین میآورد. تا اینکه روزی به مطلبی در روزنامهء انگلیسیزبان Baghdad Observer برخوردیم که در آن عنوان شده بود که از میوهها و پوست آنها میتوان الکریسیته تهیه کرد. ابتدا خواستیم از پوست پرتقال الکتریسیتهء لازم را بدست بیاوریم که جواب نداد. سپس مقداری انار را به صورت سرکه درآوردیم و برای آن دو قطب مثبت و منفی درست کردیم که جواب داد. رفته رفته باتجربه شدیم و پوست انار را در آب خیس میکردیم و برای مدتی آن را نگه میداشتیم تا حالت اسیدی به خود بگیرد؛ سپس از آن برق میگرفتیم. به نگهبانها هم گفته بودیم که با پوستهای انار، لباس رنگ میکنیم.
موشک
شبی در نزدیکیهای پایگاه الرشید، انفجار بسیار مهیبی رخ داد. کسی نمیدانست این انفجار کار کیست. شب بعد، مسئول رادیو، از اخبار رادیو متوجه شد که انفجار، متعلق به موشک زمین به زمین اسکاد ایران بوده است. پس از قول گرفتن از بچهها مبنی بر اینکه خبر را هیچجا بازگو نکنند، تصمیم گرفته شد خبر منتشر شود. فرمانده گفت: «صدای انفجاری که دیشب شنیدید، موشکهای دوربرد ایران بوده که به ساختمان 24 طبقهء بانک رافدین اصابت کرده و بیشتر ساختمان را منهدم کرده است. بچهها بسیار خوشحال شدند.» چند باری هم موشکهای ایران در نزدیکی زندان ما به زمین اصابت کردند که اگر حدود 500 متر جلوتر میآمدند، از ماه دیگر اثری نبود. سرانجام جنگ موشکها نیز کاری از پیش نبرد و پس از مدتی حملات نیروها از سرگرفته شد. این بار عراق بود که زمینهای از دست رفتهاش را پس میگرفت. بچهها با شنیدن این اخبار، بسیار ناراحت شده و روحیهء خود را از دست داده بودند. همیشه در این فکر بودیم که چه اتفاقی در ایران افتاده است که این گونه عراقیها به سرعت پیشروی میکنند. بارها اتفاق افتاده بود که اعلان میکردند ما فردا فلان محل را میگیریم و فردا شب این کار را انجام میدادند.
آتشبس
روز 28 تیر 1367 بود که یکی از بچهها با خوشحالی گفت که ایران سرانجام قطعنامهء 598 را قبول کرده است. جنگ ویرانگر هشت ساله به هر حال تمام شد و قرار شد اسرا مبادله شوند. عراق در اجرای قطعنامه تعلل میورزید, به همین دلیل آزادی اسرا به حالت تعلیق درآمده بود.
گرگ خونآشام
کشور ما بارها به حکام و شیوخ منطقه که دشمنی با ایران را از وظائف شرعی خود میدانستند هشدار داده بود که این قدر از صدام حمایت نکنید. به تعبیری، صدام و حزب بعث مانند گرگی بودند که اگر از جنگ با ایران خلاصی مییافتند، اولین کسانی را که پاره میکردند همین اعراب منطقه بودند. دیری نپائید که این پیشبینی به حقیقت پیوست و چنگال صدام خونآشام و عمال جنایتکار بعثیاش، گلوی شیخ کویت را فشرد. با حملهای برقآسا، ظرف چند ساعت، این کشور حامی صدام به اشغال عراق درآمد. دارایی مردم کویت به یغما برده شد. اکثر ارتش کویت به اسارت درآمدند. زندانهای عراقی از مردم و نیروهای نظامی کویت مالامال شد، به گونهای که حتا در اطراف زندانی که ما در آن بودیم، در محوطهای باز و با کمترین امکانات و احتیاجات اولیه، از آنها نگهداری میکردند. آن طور که ما شاهد بودیم، رفتارشان با اسرای کویتی، خیلی خیلی بدتر از رفتار با اسرای ایرانی بود.
در آن زمان مکاتباتی بین صدام و آقای هاشمی رفسنجانی انجام شد و سرانجام بند مبادلهء اسرا اجرا شد. آفتاب روز 23 مهر 1369 هنوز طلوع نکرده بود که در زندان باز شد و سرگردی که معاون زندان بود وارد شد. او به فرمانده اسرا (سرگرد محمودی) گفت: «اسرا حاضر باشند، امروز به ایران خواهید رفت.» ساعت 8 صبح، پس از خوردن صبحانه، در آسایشگاه باز شد و نگهبانها 25 دست لباس و کفش نو آوردند و به ما تحویل دادند. ساعت 3 بعد از ظهر، دو اتوبوس به محل زندان آوردند و دستور دادند سوار شویم. بچهها مطمئن شدند که به ایران خواهند رفت زیرا اتوبوسها پرده نداشتند و ما را با چشمان و دستان باز سوار آنها میکردند. 2 ساعت بعد به اردوگاه بعقوبه جهت ثبتنام در لیست صلیب سرخ برده شدیم. در آنجا، افسر ارشد عراقی (فرمانده پایگاه هوایی الرشید) به ما خوشآمد گفت و از اینکه به ایران برمیگشتیم، اظهار خوشحالی کرد. در همین اردوگاه تعدادی از دوستان خلبانمان را که بیش از 10 سال بود خبری از آنها نداشتیم، دیدیم. شب را آنجا بودیم. فردا صبح نمایندگان صلیب سرخ آمدند و با ما مصاحبه کردند.
سرانجام حدود ساعت 2 بعد از ظهر ما را سوار اتوبوس کردند و به طرف مرز ایران حرکت دادند. در مرز، مسئولان ایرانی و عراقی حاضر بودند. قدری در آنجا معطل شدیم. سپس اتوبوس برای تعویض ایستاد. به سمت خسروی به راه افتادیم. قصرشیرین را در نوروز 1357 دیده بودم، اما چیزی که الآن میدیدم، مخروبهای بیش نبود. از خسروی که حرکت کردیم، دیگر شهرها و روستاها به همین صورت مخروبه شده بودند. صبح روز 25 / 6 / 1369 ما را سوار اتوبوس کردند و به سمت کرمانشاه حرکت دادند. غمانگیزترین صحنههای عمرم را هنگام خارج شدن از پادگان به چشم دیدم. مردم خیلی زیاد اعم از زن و مرد جلوی اتوبوسها آمده و هرکدام تابلویی در دست داشتند که روی آنها اسمی نوشته و یا عکس بر آن نصب کرده بودند و با حال ملتمسانه از ما میخواستند تا اگر از آنها خبری داریم برایشان بگوئیم.
سرانجام روز 26 / 7 / 1369 پس از پایان قرنطینه، ساعت 5 بعد از ظهر در میان استقبال مردم وارد منزلم در محلهء سمنگان نارمک شدم. هرچند که فهمیدم که برادرم یعقوب در جنگ شهید شده است.
پانویس:
(1) بریف یا Brief = خلاصهگویی؛ تقریبن دو ساعت قبل از پرواز، فرمانده دسته پروازی، کلیه خلبانان شرکت کننده در آن ماموریت را در اتاقی مخصوص جمع میکند و چگونگی اجرای ماموریت را به طور خلاصه تشریح میکند. حالات اضطراری که ممکن است در ماموریت برای هر هواپیما یا خلبان اتفاق بیفتد از قبل پیشبینی و نحوه برطرف کردن و مقابله با آن را یادآوری مینماید. این مرحله جزو مقدمات پرواز است.
(2) لیدر یا Leader = فرمانده – رهبر؛ به خلبان باتجربهای گفته میشود که قادر است رهبری یک دسته دو فروندی و یا بیشتر را برعهده بگیرد و دارای درجهبندی از 1 تا 4 میباشد.
(3) تجهیزات پرسنلی عبارت است از کلاه پروازی، ماسک اکسیژن و لباس ضدفشار که در اتاق مخصوصی نگهداری میشوند. هر خلبان برای خودش این وسائل را دارد که هنگام رفتن برای پرواز، لباس را میپوشد و ماسک اکسیژن را با دستگاه مخصوص آزمایش میکند.
(4) Weapons Release
(5) در پرواز جمع تاکتیکی، مسیر پایگاه تا هدف را دسته پروازی به صورتی آرایش میگیرد که فاصله بین هواپیماها زیادتر از حد معمول باشد و این آرایش به خاطر دید بهتر منطقه و یا دشمن احتمالی است. در چنین پروازی، آزادی مانور بیشتری برای خلبانان در گردش به جپ و راست وجود دارد.
(6) هواپیمای F-4E دارای دو نوع دوربین است که توسط آنها میتوان از عملیات انجام شده فیلمبرداری کرد. دوربین قسمت جلو هواپیما از درگیریهای هوایی و از اصابت رگبار مسلسل فیلمبرداری میکند. دوربین قسمت عقب از رها شدن بمب و انهدام هدف فیلمبرداری میکند.
(7) Sight دستگاهی است که در کابین جلو F-4E و روبهروی خلبان نصب شده است. خلبان باید به طریقی پرواز نماید که در لحظه رها کردن بمب، دارای سرعت، ارتفاع و زاویه محاسبه شده از قبل بوده و ضمنن نقطه وسط تصویر سایت در مرکز هدف باشد. در غیر این صورت هدف دقیق زده نمیشود.
(8) هر نات معادل 1853 متر بر ساعت است.
(9) فشار جی: G مخفف کلمهء Gravity یعنی گرانش یا سنگینی و ثقل است. در حالت معمولی برابر با وزن هرشخص و یا شیء است که همان جاذبهء زمین میباشد. در پرواز عادی، وقتی خلبان در کابین نشسته است کلیة نیروهای وارد بر هواپیما، در حال تعادلاند و مقدار جی برابر 1 است. اما زمانی که این تعادل برهم بخورد، مقدار جی تغییر میکند، یعنی فشار وارد بر هواپیما و خلبان زیاد یا کم میشود، اگر این فشار در جهت نیروی جاذبهء زمین باشد، «جی منفی» و اگر در خلاف جهت آن باشد، «جی مثبت» است. مثلا 5 جی مثبت یعنی فشار وارد بر خلبان، 5 برابر وزن خودش است. چنانچه جی مثبت به سرعت انجام شود، خون به مغز نمیرسد و بیهوشی موقت به خلبان دست میدهد.
(10) این صدا بر اثر از دست رفتن فشار داخل کابین و متعادل شدن آن با هوای بیرون حاصل میشود.
(11) CAP: پوشش هوایی مرز برای جلوگیری از نفوذ هواپیماهای دشمن است. همچنین تامین امنیت برای هلیکوپترها و یا هواپیماهایی که فاقد کارآیی رزمی میباشند.
منبع:http://aerospacetalk.ir/forum/viewtopic.php?f=104&p=89401#p89401
به گزارش خبرگزاری نووستی، وی گفت: تا پایان سال جاری امیدواریم که قرارداد با ایران را امضا کنیم و ما در این راستا تلاش میکنیم.
به گفته وی در حال حاضر سازندگان هواپیماهای روسی به توافقات مشابهای دست یافتهاند. بحث صدور بیش از 100 فروند هواپیمای مسافربری "توپولف-204 " و صدور مجوز ساخت آنها در ایران برای آینده در میان است.
چرنیشف توضیح نداد که مذاکرات در مورد چه هلیکوپترهایی انجام می شود.
وی همچنین از تعداد احتمالی هلیکوپترهای صادراتی به ایران و ارزش قرارداد سخنی به میان نیاورد.
مدیر اجرای کمپانی "کاموف" افزود: به احتمال قوی بحث هلیکوپترهای غیر نظامی در میان خواهد بود.
خبرگزاری فارس: موسسه تحقیقاتی اسکای ترکس (SKYTRAX) که از معتبرترین موسسات رتبهبندی شرکتهای هواپیمایی دنیا است و به این شرکتها از یک تا پنج ستاره به دلیل کیفیت خدمات اختصاص می دهد، هنوز هیچ ستاره ای به شرکت "هما" اختصاص نداده است.
به گزارش خبرنگار اقتصادی خبرگزاری فارس، موسسه تحقیقاتی اسکای ترکس (SKYTRAX) از معتبرترین موسسات رتبه بندی شرکتهای هواپیمایی و فرودگاههای دنیا است و در حال حاضر 264 شرکت هواپیمایی دنیا را سالانه رتبه بندی می کند. این شرکت که در سال 1989 در لندن تاسیس شد، متعلق به بخش خصوصی است و 19 سال سابقه فعالیت دارد.
این موسسه شرکتهای هواپیمایی دنیا را در 6 رده طبقه بندی کرده است که شامل یک تا پنج ستاره و طبقه بندی نشده می باشد. 5 ستاره ها شرکتهایی هستند که کیفیت خدمات بسیار عالی دارند و یک ستاره ها هم شامل شرکتهایی است که عملکرد بسیار ضعیفی دارند. مابقی هم بین این دو رده طبقه بندی می شوند.
موسسه تحقیقاتی اسکای ترکس تعداد ستاره هایی را که به شرکتهای هواپیمایی دنیا اختصاص می دهد، بر اساس استاندارد و کیفیت خدماتی است که این شرکتها به مسافران خود ارائه می کنند و بر این اساس از مجموع 264 شرکت هواپیمایی دنیا، 220 شرکت از یک تا پنج ستاره دریافت کردند و 44 شرکت نیز یا برای دریافت ستاره هنوز ثبت نشده اند، یا قبلا" ستاره ای داشته و از دست داده اند یا هنوز شایستگی دریافت ستاره را کسب نکرده اند. هما از جمله شرکتهایی است که هنوز شایستگی لازم برای اخذ یک ستاره را هم پیدا نکرده است.
بنابراین گزارش، از مجموع 264 شرکت هواپیمایی دنیا، شش شرکت که کیفیت خدمات بسیار عالی دارند و پنج ستاره کسب کردند، شامل سنگاپور ایرلاین، قطر ایرویز،مالزیا ایرلاین، آسیانا ایرلاین، کینگ فیشر ایرلاین و کاتی پسفیک هستند.
به گزارش فارس، 34 شرکت هواپیمایی دنیا 4 ستاره اند و از نظر کیفیت ارائه خدمات در رده خوب ارزیابی می شوند. شرکتهای هواپیمایی ایرفرانس، بریتیش ایرویز، امارات، گلف ایر، چاینا ایرلاینز، ژاپن ایرلاینز، کورین ایر و ترکیش ایرلانیز از جمله این شرکتها هستند.
موسسه تحقیقاتی اسکای ترکس 135 شرکت هواپیمایی دنیا را در رده سه ستاره که کیفیت خدمات متوسطی دارند، طبقه بندی کرده است و شرکتهای زیادی از آسیا، اروپا، آمریکا و حتی آفریقا در این رده قرار گرفته اند. 44 شرکت هواپیمایی دنیا نیز دو ستاره از موسسه تحقیقاتی اسکای ترکس کسب کرده اند که از کشورهای سوریه، یمن، ترکمنستان، ازبکستان، اوکراین، تایلند، تاجیکستان، سودان، نپال، غنا، قبرس، زیمبابوه، بلغارستان، ارمنستان، کوبا، الجزایر، مالاوی، سنگال، اسلواکی و هند هستند.
بنابراین گزارش، شرکت هواپیمایی ماهان هم که یک شرکت خصوصی از جمهوری اسلامی ایران است، موفق به دریافت دو ستاره از این موسسه تحقیقاتی شده است.
این موسسه به شرکت هواپیمایی ایر کوریو نیز یک ستاره اختصاص داده است که تنها شرکت تک ستاره در دنیا است.
یکی از مهمترین ابزار رتبه بندی این موسسه که از یک تا پنج ستاره به شرکتها هواپیمایی اختصاص می دهد، نظرسنجی از مسافران شرکتهای هواپیمایی است.نظر سنجی "اسکای ترکس" از مسافران شرکت هواپیمایی "هما" نشان می دهد که این شرکت در جایگاه مناسبی قرار ندارد.




