خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 18 مهر 1387

خوشبختانه با این عمل، حداقل پنج فروند موشک آماده مى‏شد که از این محوطه خارج شود و شاید هم مى‏توانستیم آن‏ها را شلیک کنیم. دیگر کسى خوابش نمى‏برد. همه گروه مجبور بودیم حمام برویم. سربازها با جان و دل به ما خدمت مى‏کردند. آن‏ها شروع کردند به تمیز کردن "رمپ" و رسیدن به در فلزى، که گوسفندها از آن فرار کرده بودند و چوپان‏ها در دل شب دنبال آن‏ها مى‏گشتند. تصمیم داشتیم که وقتى هوا روشن شد در فلزى را باز کرده و محوطه را تمیز کنیم. ما هم آن شب را در آسایشگاه خوابیدیم. جناب سروان با سربازانش محوطه کار را تمیز کردند.
به حدى هیجان‏زده بودم که با تمام خستگى صبح سحر آماده کار شدم. سحرى و صبحانه به هم وصل شد. هوا که روشن شد با یک موتور سوار حرکت کردم که ورودى‏هاى خارج از محوطه را بازرسى کنم. عملاً براى شناسایى کامل ورودى، من مشغول هماهنگى شدم. کارها را تقسیم کردم. عده‏اى از داخل مشغول تمیز کردن شدند، من هم از بیرون مشغول شناسایى شدم. یکى از ورودى‏ها از دیواره سنگى پر شده بود. معلوم بود چوپانان محلى براى اینکه ورودى را تا مرز در فلزى براى گوسفندان قابل استفاده کنند، یک دیواره سنگى جلوى غار کشیده‏اند و یک ورودى کوچک براى گوسفندان ایجاد کرده بودند. عملاً بعد از انقلاب محوطه بیرون بى‏استفاده افتاده بود و ارتش بیشتر از داخل پایگاه محافظت مى‏کرد. مردم هم احساس مى‏کردند تا در ورودى که از جنس فلز بود براى استفاده شخصى اشکالى ندارد. وقتى به آغل گوسفندان یا به عبارتى ورودى اصلى غار رسیدم، هنوز خیلى از گوسفندان پراکنده و چوپانان با سختى دنبال آن‏ها بودند. شاید همین حالت گوسفنددارى بود که دشمن احساس مى‏کرد این پایگاه تخلیه شده است و به آن کارى نداشت. نفوذ ستون پنجم هم به این ارتفاعات سخت بود. تازه مردم بومى اینجا با ما بودند و سخت از اطراف محافظت مى‏کردند. مى‏دانستند امنیت پایگاه براى آن‏ها هم مهم است. مسوولان پایگاه هم فقط از داخل محافظت مى‏کردند و نیازى به بیرون نبود. اصلاً فکر نمى‏کردند ماشین‏آلات سنگین مثل "لانچر" باید از این قسمت حرکت کند.
وقتى وارد غار شدیم با چراغ قوه اطراف را نگاه کردیم. حدود دو متر کف غار از کود گوسفندان بالا آمده بود. خیلى کثیف و تاریک بود و بوى مشمئزکننده‏اى به مشام مى‏رسید. تا ساق پا در کف فرو مى‏رفتیم. پس از گذشت حدود بیست متر با یک پیچ نزدیک به سى درجه به در فلزى رسیدیم. در قابل باز شدن نبود. باید از کف خاکبردارى مى‏شد و تقریبا حجم آن هم زیاد بود.
همین وقت خلبان رستمى با جناب سروان با عده‏اى از افراد در یک وانت به ما رسیدند. به خلبان رستمى طرح خود را گفتم. سریع دو دستگاه لودر آوردند. طبق نقشه‏اى که سریع براى آنها کشیدیم، یک لودر در قسمت مناسبى از کوه، مشغول کندن آغل براى گوسفندان شد و لودر دیگر به جان دیوار تیغه‏اى و کف غار افتاد که مملو از پشکل بود. عده‏اى دیگر هم از داخل، محوطه را تمیز مى‏کردند. تا عصر یک نفس کار شد. حداقل گوسفندها، خانه جدید پیدا کردند. چوپان‏ها هم راضى بودند. ما هم شروع کردیم به تعمیر سیستم‏هاى برق و تأسیسات حرکتى که با سیم بکسل بود.
نزدیک‏هاى غروب پس از روغن‏کارى "وینچ" و درها سیستم برقى را راه انداختیم. در زوزه‏کشان باز شد. محوطه داخل غار با آن طرف کوه ارتباط برقرار کرد. دیگر نیاز نبود مسافت پانصد متر را دور بزنیم و به داخل پایگاه برویم. از این راه راحت ایاب و ذهاب مى‏کردیم. همه چیز براى بیرون آوردن موشک آماده شد. فقط مشکل دنده‏هاى موتور بود که بتواند روى پاى خود بیرون بیاید. از آل على هم خبرى نبود. از دیشب تا کنون از او خبرى نبود. تصمیم گرفتم با تمام نیروى انسانى و به کمک چند وانت "لانچر" را به بیرون بکشیم. تقریبا کار خطرناکى بود؛ چون اگر یک سیم بکسل پاره مى‏شد یا حرکت اصطکاکى پیش مى‏آمد، احتمال انفجار موشک خیلى زیاد بود. منتظر تاریکى شب شدیم که در پوشش شب این کار انجام شد. شاید ماهواره دشمن به این منطقه حساس شده باشد و یا پروازهاى شناسایى، مشکلاتى براى ما ایجاد کنند. در هر صورت، لانچر باید از یک تونل یا چند پیچ حدود سى درجه عبور مى‏کرد. این پیچ و خم‏ها براى آن بود که اگر در جلوى در غار انفجارى به وجود آید، موج به داخل غار نفوذ نکند. عده‏اى از افراد روزه بودند و افطار کردند. ما هم به آن‏ها کمک کردیم. بعد از نماز جماعت کار ما شروع شد. همه زیر لب دعاهایى را که مى‏دانستند زمزمه مى‏کردند و کار در سکوت انجام مى‏شد. باید کار با حوصله و دقت انجام مى‏گرفت. مجبور بودیم موتور را روشن کنیم که بوستر ترمز در سرازیرى رمپ کمک کند. سکوت محوطه با دود غلیظ و سر و صداى موتور و اگزوز شکسته شد. عده‏اى هول مى‏دادند و یک وانت هم مى‏کشید.
لانچر آرام آرام راه افتاد. الحمدلله ترمزها، خوب کار مى‏کردند. با هزار بدبختى لانچر از رمپ سرازیر شد و پایین آن آرام گرفت. سریع موتور را خاموش کردند؛ چون دود همه را خفه مى‏کرد. هواکش‏ها کار نمى‏کردند. ما هم وقت تعمیر آن‏ها را نداشتیم.
باید با دست و وانت، موشک را مى‏کشیدیم. حدود دو ساعت طول کشید تا ما به اولین پیچ تونل رسیدیم؛ چون اگر عجله مى‏کردیم و بدنه موشک به جایى مى‏خورد، کار همه ساخته بود. حالا اگر به بیرون محوطه مى‏رفتیم تازه باید آن را به یک فضاى مسطح مى‏بردیم تا شلیک انجام شود. همه خسته شده و حالت عصبى پیدا کرده بودند. دوباره دستور استراحت داده شد. کار خطرناکى بود. در وقت استراحت در محوطه بیرون پایگاه تجمع کردیم. براى احتیاط چند موتور سوار مسلح گشت مى‏زدند تا از خطر احتمالى پایگاه را محفوظ دارند. این اولین ارتباط داخل و خارج پایگاه بود و نفرات ما براى گشت‏زنى کم بود. بچه‏ها بیرون نشسته بودند. معلوم نبود این همه زحمت به نتیجه برسد یا نه؛ ولى کسى به روى خودش نمى‏آورد. باید این قدم اول برداشته مى‏شد تا مراحل بعدى طى مى‏شد. زیر آسمان پرستاره بودن و چاى داغ، ما را از حال و هواى جنگ دور کرده بود و هر کس چیزى مى‏گفت و بقیه مى‏خندیدند. در همین اوقات، چراغ یک ماشین از پایین دره دیده شد که به بالا مى‏آید. بچه‏ها در قسمت‏هاى مختلف جاده موضع گرفتند. آخر این وقت شب ایاب و ذهاب خطرناک بود. ستون پنجم هم مى‏دانست که با چراغ روشن نیاید؛ اما شاید کلکى در کار باشد. چراغ قوه‏ها هم خاموش شد و منتظر ماندیم. چند پیچ دیگر مانده بود که چند نفر از بچه‏ها جلو رفتند تا ماشین از آن‏ها رد شود و آن‏ها از پشت و ما هم از جلو ماشین را محاصره کنیم. تقریبا ماشین به ده مترى ما رسید. یکى از سربازان با صداى مهیبى "ایست" داد. یک نفر هم کنار جاده به طرف ماشین "قراول" رفت. از عقب هم به او ایست دادند. راننده فهمید از چند طرف محاصره است. کاملاً غافلگیر شد. سکوت همه جا را فرا گرفت. دستور داده شد که راننده پیاده شود. ظاهرا کس دیگرى با او نبود. یک نفر با چراغ قوه و اسلحه به طرف او رفت. وقتى نور به صورت راننده افتاد، بنده خدا زبانش بند آمده بود و او کسى جز حاج آل على نبود. فکر کرد پایگاه دست دشمن افتاده است. بعد از احوال‏پرسى، به او یک لیوان چاى دادند. گفت: اینجا چه کار مى‏کنید؟ و چرا این بساط را پهن کردید؟ وقتى ماجرا را فهمید که لانچر تقریبا اول تونل است و تا آنجا را کشیدیم، گفت سریع دست به کار شوید. من از کارخانه تراکتورسازى تبریز نمونه‏هایى را پیدا کرده‏ام که ان‏شاءالله به کار ما بیاید. بنده خدا معلوم بود بدون خواب، یک نفس در کار بوده و خود را به ما رسانده است. همه سریع به طرف لانچر رفتند. جا خیلى تنگ بود. نه مى‏توانستیم عقب برویم و نه جلو. خلاصه، گیربکس را پایین آوردند و دوباره جا زدند و موتور را روشن کردند. تقریبا نیمه‏هاى شب کار تمام شد.

ادامه مطلب ...
چهارشنبه 17 مهر 1387

اصفهان - مدیر عامل صنایع هوایی وزارت دفاع گفت: برنامه آتی این وزارتخانه ساخت توپولف با ظرفیت جابجایی 200 مسافر است.

"مجید هدایت" روز سه شنبه در مراسم تحویل پنج فروند هواپیمای ایران 140 به وزارت راه و نیروی انتظامی درشرکت هسا اصفهان افزود: باتوجه به فشار غرب در تحریم ایران، وزارت دفاع برای جبران مشکلات حمل و نقل هوایی افزایش 20 هزار صندلی طی 10سال آینده ازطریق ساخت هواپیما را در دستور کار قرارداده
است.
وی تصریح کرد: برای تامین این هدف 40 درصد هواپیمای مورد نیاز به صورت آماده و 60 درصد آن به صورت ساخت داخل تامین می شود.
هدایت، سرمایه گذاری در صنعت هواپیماسازی با توجه به محدودیت این صنعت و نیاز روزافزون به آن را اقتصادی دانست و گفت: تنها کشورهای حوزه خلیج فارس چندین سفارش یکصد میلیارد دلاری برای خرید هواپیما به کشورهای صاحب این صنعت
داده اند.
وی اظهار داشت: صنعت هوایی کشور در زمینه مسائل دفاع درسطح مطلوبی قرار دارد و با حمایت دولت این بخش می تواند مشکلات مقابل روی حمل و نقل هوایی مسافر را نیز کاهش دهد که دراین راستا برای تقویت صنعت هوایی دو لایحه به دولت ارائه شده است.
رییس سازمان هواپیمایی کشور نیز دراین مراسم گفت: 80 درصد پروازهای کشور داخلی است و محدودیتها و تحریم های اعمال شده باعث می شود در زمان اوج سفرها امکان پاسخگویی به نیاز جامعه فراهم نشود.
"حسین خانلری" افزود: هواپیمای ایران 140 دارای گواهینامه های ایمنی و منطبق بر استاندارهای جهانی است و به طور کامل در حمل و نقل هوایی کشور به کار گرفته می شود.
وی اضافه کرد: شرکت هواپیمایی ایران ایرتور قرارداد خرید 10فروند هواپیما را با هسا بسته است که سه فروند آن امروز تحویل شد.
خانلری با بیان اینکه نمی توان منتظر غربی ها برای برآورده سازی نیازهای هوانوردی کشور شد، اظهارداشت: شرکت هسا باید افزایش تولید را در دستورکار خود قرار دهد.
"خراسان زاده" معاون اول شرکت صنایع هواپیماسازی هسا نیز گفت: 55 درصد قطعات هواپیمای ایران 140 در کشور ساخته شده و این در حالی است که توان تولید قطعات این هواپیما تا مرز 70 درصد و حتی صد درصد وجود دارد اما به دلیل فقدان توجیه اقتصادی 45 درصد قطعات در داخل تولید نمی شود.
وی افزود: خط تولید این هواپیما در هسا بومی شده و اکنون هیچ کارشناس اوکراینی در این شرکت نیست و کلیه امور تخصصی ساخت و پشتیبانی و تعمیر در اختیار هسا قرار دارد.
خراسان زاده تصریح کرد: یک هزار نفر از پرسنل هسا در بخش ساخت هواپیمای ایران 140 مشغول می باشند واین شرکت طراحی وتولید هواپیما برای گشت دریایی را در دست انجام دارد.
شرکت هواپیماسازی هسا توان تولید سالانه 12 فروند هواپیمای ایران 140 را دارد.
سه شنبه 16 مهر 1387

جنگنده های تیز پرواز جمهوری اسلامی ایران با رهگیری یک فروند هواپیمای فالکون آمریکایی که بدون اجازه وارد حریم هوایی جمهوری اسلامی ایران شده بود ، این هواپیما را مجبور به فرود در یکی از فرودگاه های کشورمان کردند. به گزارش خبرگزاری فارس ، یک هواپیمای فالکون آمریکایی که به صورت غیر مجاز و بدون توجه به تذکر ماموران نیروی هوایی ایران از سمت ترکیه وارد حریم هوایی کشورمان شده بود در حالی که تلاش داشت تا در سطح پایین و خارج از دید رادار به حرکت خود ادامه دهد، با هشیاری و بیداری مدافعان آسمان ایران اسلامی، مورد شناسایی قرار گرفت و جنگنده های ایرانی با رهگیری این هواپیما ، آن را به سمت یکی از فرودگاه های کشور هدایت کرده و در این فرودگاه مجبور به فرود کردند. بنا بر این گزارش ، کادر پرواز و سرنشینان این هواپیمای آمریکایی شامل 5 ژنرال ارشد نظامی ارتش آمریکا و 3 غیرنظامی در فرودگاه مورد بازجویی قرار گرفتند و یک روز بعد از بازجویی ، پس از آنکه مشخص شد به صورت غیر عمدی وارد فضای ایران شده و مقصد آنها افغانستان بوده است ، آزاد شده و به آنها اجازه خروج از ایران به سمت افغانستان داده شد.  

 این بمب خبری بود که توسط خبرگزاری فارس منتشر شد و واکنش های زیادی در سطح جهان ایجاد کرد بگونه ای که بازار فروش نفت با افزایش ناگهانی قیمت نفت مواجه شد.کشورهای مختلف نیز به آن واکنش های گوناگونی نشان دادند.بعدا معلوم شد هواپیمای فوق فالکنی است که تحت اجاره نیروهای نظامی مجارستان قرار داشته و در حال حمل چند نظامی بلند پایه مجاری به اردوگاه ناتو در افغانستان بوده است.حرکت فوق جدا از واکنش هایی که در بر داشت و منجر به معذرت خواهی رسمی سفیر مجارستان در ایران شد می توان یک پیام روشن برای دشمنان ما نیز باشد که فکر جسارت و بی حرمتی به خاک پاک ایران را نداشته باشند.زیرا اگرچه هواپیمای فوق از نوع نظامی نبود ولیکن عدم واکنش ما سبب می شد آنها جسارت پیدا کرده و فردا با جنگنده های خود حریم هوایی ما را نقص نمایند.سربلند باشید 

                                                                                                                 مجله هوایی

دوشنبه 15 مهر 1387

سه فروند هواپیمای ایران 140 فردا تحویل "ایران‌ایر‌تور" می‌شود وزیر راه با اشاره به اینکه فردا سه فروند هواپیمای ایران 140 تحویل شرکت هواپیمائی "ایران‌ایر‌تور" می‌شود، گفت: این هواپیماها پس از کسب مجوزهای لازم تا 6 ماه دیگر وارد ناوگان پروازی کشور می‌شوند.


حمید بهبهانی اظهار داشت: فردا سه فروند هواپیمایی ایران 140ساخت داخل تحویل شرکت هواپیمایی ایران ایرتور خواهد شد.
وی افزود: پس از تحویل این سه فروند، حدود 5 الی 6 ماه طول می‌کشد تا وارد خطوط هوایی کشور شده و به جابجایی مسافر بپردازند.
به گفته وی، برخی مجوزها برای پروازهای عملیاتی این هواپیما باید از سازمان هواپیمایی کشوری اخذ شود و 300 ساعت نیروی مورد نیاز این نوع هواپیما نیز باید تعلیمات لازم را دیده و آموزش ببینند؛ زیرا از این نوع هواپیما در خطوط پروازی داخل تاکنون نداشته‌ایم.
وزیر راه و ترابری در خصوص امنیت پروازی این هواپیما یادآور شد: تایید امنیت و ایمنی پروازی این هواپیماها با سازمان هواپیمایی کشوری است اما در مجموع این هواپیماها از امنیت لازم پروازی برخوردارند و سازمان هواپیمایی باید مجوز پرواز آنها را صادر کند.


یکشنبه 14 مهر 1387

 تصویر 

اولین عکس(داغه داغ)از این پرنده زیبا در مهرآباد 

 دوستان عزیز وبلاگ مطلع شدیم شرکت هواپیمائی فارس ایر قشم اقدام به خرید یک فروند بوئینگ ۷۶۷ اردنی نموده و در چند روز آینده این هواپیما وارد ایران خواهد شد.البته اگر اتفاق خاصی نیفتد و تله تحریم های آمریکا دامنگیر آن نشود. 

بوئینگ ۷۶۷ هواپیمایی مناسب بوده و می تواند نقطه عطفی در نحوه انجام خدمات رسانی ایرلاین فوق باشد. 

به امید روزی که شاهد پرواز تعداد بیشتری هواپیما در این ایرلاین ثروتمند ولیکن کوچک باشیم 

چند تا عکس از 767 برای دوستانی که این هواپیما رو کمتر مشاهده نمودند.  
اصلاحیه:بنابر آخرین اخبار هواپیمای فوق الذکر بصورت اجارهای در اختیار ایرلاین قرار خواهد گرفت. 

تصویر
US Airways
http://www.airliners.net/photo/US-Airways/Boeing-767-201-ER/1401439/M

تصویر
Air Canada
http://www.airliners.net/photo/Air-Canada/Boeing-767-233-ER/1398948/M/

تصویر
Delta Air Lines
http://www.airliners.net/photo/Delta-Air-Lines/Boeing-767-232/1013193/M 
منبع:انجمن هوافضا
یکشنبه 14 مهر 1387

امروز که جمهوری اسلامی ایران به قدرت موشکی اول منطقه تبدیل شده است، جزئیات اولین عملیات موشکی ایران در سال های دفاع مقدس که حیرت جهانیان را بر انگیخت از زبان یکی از شاهدان عینی خواندنی خواهد بود. این شاهد امروز از اساتید برجسته دانشگاه شهید بهشتی است.

اول وقت، جلسه مدیران دانشگاه بهشتی بود.ساعت هفت صبح جلسه شروع شد. کارها مورد مشورت قرار گرفت. دستورهاى لازم داده شد. طبق برنامه باید یک هفته در تهران مى‏ماندم و بعد دو هفته به منطقه مى‏رفتم، ولى منشى چند پیام از خلبان رستمى به من داد. مى‏خواستم به منزل بروم. ناگهان شنیدم یک ماشین از نیروى هوایى اجازه ورود به دانشگاه را دارد و با من کار دارند. فهمیدم خلبان رستمى است. خبر داد: دشمن تصمیم دارد تمام شهرها را بمباران کند. حتى هواپیماى دشمن به شهر مشهد رسیده است. ما هم دیگر هواپیماى مناسب براى جنگنده‏هاى جدید دشمن نداریم. ضدهوایى‏ها هم برد مناسب را نداشتند. بچه‏هاى جبهه به هواپیماى دشمن مى‏گفتند "ایران‏پیما" و به هواپیماهاى خودى مى‏گفتند "میهن‏تور" به این ترتیب تقریبا آسمان ایران بى‏دفاع بود.
از همه بدتر، پدیده جدید موشک باران تهران بود. مردم، خودجوش، شعار مى‏دادند: "موشک جواب موشک". این خواست فطرى مردم بود. خلبان رستمى آمده بود که گروهى آماده کند که من هم جزو آن بودم تا به یک سایت موشکى برویم که براى نمونه از قبل از انقلاب چند موشک خودکشش، "اسکاد B" در آن بود. این موشک‏ها براى نمونه از طرف روس‏ها به ایران داده شده بود. و براى اینکه آمریکا از بى‏خطر بودن آن براى اسرائیل باخبر شود، چند نمونه هم به ایران دادند، آن هم از طریق معاهده نظامى "سنتو" تا آمریکا تحریک نشود. روس‏ها و آمریکایى‏ها به کشورهاى اقمارى خود، متعادل اسلحه مى‏فروختند و براى اینکه تعادل پیمان "ورشو" و "سنتو" به هم نخورد نمونه‏اى از سلاح‏هاى راهبردى را که به کشورهاى اقمارى مى‏دادند به طرف مقابل هم مى‏دادند که اربابان از وضع یکدیگر و نوکرانشان آگاه باشند.
حالا چند فروند موشک در یک سایت بود که على‏القاعده قابل استفاده نبود خلبان رستمى آمده بود که امشب مرا با خود برد.
دو روز از خلبان رستمى فرصت خواستم که کارهاى خود را در تهران رفع و رجوع کنم و خود را آماده کردم که به مأموریت نامعلومى بروم و آن اولین پرتاب موشک به طرف دشمن (عراق) بود.
یک نقشه از "سایت" یا محوطه نظامى مورد نظر به من دادند. دیگر چیزى از مأموریت خود نمى‏دانستم. آن روز غروب باید با یک گروه به طرف "سایت" موشکى حرکت مى‏کردیم.
تنها توانستم از پدرم در کوچه خداحافظى کنم و زودتر از وقت مقرر، قبل از افطار به قرارگاه مورد نظر برسم.
تقریبا تمام افراد گروه آمدند. افطارى خوردیم و نماز خواندیم. یک معارفه کلى شد خلبان رستمى مسؤول گروه بود. خیلى منظم و مرتب همه سوار اتوبوس شدیم. بیست نفر بودیم، و باید در اتوبوس توجیه مى‏شدیم. تقریبا نیمه‏هاى شب به همان قرارگاه خودمان رسیدیم. یک ضرب به اتاق جنگ رفتیم. در اتاق جنگ ماکت منطقه جنگى قرار داشت و همه دور آن جمع شدیم تا بفهمیم چه کار باید کرد. منطقه مأموریت ما خطوط شمالى جبهه بود، ولى نمى‏دانم چرا به محور میانه آمدیم. شاید بعضى از مهندسان در محور بودند که باید با هم آشنا مى‏شدیم.
نیمه شب به طرف "سایت" حرکت کردیم. گروه ما خیلى کوچک شده بود. گروه‏هاى دیگر مأموریت دیگر داشتند. اکثر گروه ما مهندسى محاسبات پرتاب، الکترونیک و مکانیک بودند. چهار نفر دیگر کارگر فنى بودند، ولى ده تا مهندس را در کار عملى در جیب خود جا مى‏دادند. من هم نخودى بودم. چون رشته معمارى به درد پرتاب نمى‏خورد. خلبان رستمى هم مسوول گروه بود. همه نیروى داوطلب بودیم. تنها لباس او درجه نظامى داشت. بقیه ما لباس ساده بسیجى داشتیم. یکى از کرگران فنى به نام حاج‏آقا آل‏على خیلى شوخ و "آچار فرانسه" بود و در هیچ کار فنى، نمى‏ماند. لودر، جیپ، تانک، همه چیز تعمیر مى‏کرد. بعضى از چیزها را سر هم کرده بود و ماشین مین‏کوب ساخته بود و لندرور "شنى‏دار" درست کرده بود. خیلى چیزهاى عجیب و غریب دیگر او در "مینى‏بوس" از طرح‏هاى خود صحبت مى‏کرد. ماجراى ساخت بولدزر او که زیر آب کار مى‏کرد جالب بود. یکى دیگر از بچه‏ها که او هم کارگر فنى بود از ساخت هدایت امواج رادیویى صحبت کرد. هواپیماى کوچک هدایت شونده، هدایت از دور جهت‏گراى توپخانه که دیده‏بان، مستقیم لوله توپ را در جهت مناسب با امواج رادیویى مستقر کند.
بین راه یک ایستگاه صلواتى بود. تصمیم داشتیم در آنجا استراحت کنیم و شام بخوریم که همین کار را کردیم.
بعد از اذان صبح، به طرف پایگاه راه افتادیم. هوا کم‏کم روشن مى‏شد. منطقه جالبى بود. پر از گوسفند. چند چوپان جوان دنبال ماشین مى‏دیدند. از پایگاه خبرى نبود. فقط چند آغل غار مانند دیدم که احساس کردم باید با تکنیک جدید، حفارى شده باشد، ولى پر از بز و گوسفند بود. این منطقه در کنترل ارتش بود. از جبهه فاصله زیادى داشت. چون قبلاً ماکت منطقه را دیده بودم، تجسمى از وضع پایگاه داشتم. احتمالاً پس از پیچ تندى باید به یک در بزرگى که در دهانه یک دره بود وارد مى‏شدیم. تقریبا حدسم درست بود. مردم بومى اینجا، لر و شیعه بودند. از لحاظ جغرافیاى انسانى، منطقه امنى بود. مردم خیلى همکارى مى‏کردم. هیچ نفوذى و ستون پنجمى، این دور و برها نمى‏توانست نفوذ کند. مردم عشایر این منطقه خیلى هوشیار بودند. ناگهان یک در ورودى نظامى را که استتار بود، مشاهده کردیم. خلبان رستمى با لباس رسمى به دژبانى رفت، ناگهان در کشویى باز شد و ما با مینى‏بوس وارد شدیم. چند سرباز با تفنگ، پیش‏فنگ کردند. جورى سر و صدا راه انداختند که ما همه میخ شدیم. مینى‏بوس درب و داغون ما وارد یک محوطه عظیم طبیعى شده بود که کوه‏هاى اطراف آن، مانند محوطه قرارگاه توپخانه اصفهان بود. مکانى مثل یک کاسه که دور و اطراف آن را کوه فرا گرفته و شیارهاى خوبى در هر قسمت از کوه‏ها به وجود آمده بود. داخل هر شیار تونلى زده بودند و تأسیساتى دایر بود. هیچ ساختمان مصنوع بشر، در محوطه دیده نمى‏شد، مگر ورودى تونل‏ها. جلوى یکى از تونل‏ها ایستادیم. یک ستوان جلو آمد. خیلى رسمى و با جدیت به خلبان رستمى سلام نظامى داد و با داد و بیداد گزارشى از وضع قرارگاه داد و خود را در خدمت اعلام کرد. ما هم با ساک‏هاى خود از مینى‏بوس پیاده شدیم.
از لحاظ مکان‏یابى انگار طبیعت، اینجا را طراحى کرده بود که یک کاسه تمام عیار باشد و خیلى از تأسیسات را در خود جا دهد. در اصفهان هم براى توپخانه از طریق پیمان "سنتو" چنین جایى پیدا شده بود.
شاید از طریق ماهواره پیدا کردن یک چنین جاهایى آسان‏تر باشد، ولى از روى عکس هوایى هم مى‏توان چنین جواهرهایى را کشف کرد. چون دستور مستقیم از فرماندهى کل قوا بود ما را تحویل رفتند. معلوم بود هیچ آثارى از انقلاب و جنگ در اینجا وجود نداشت. همه افراد با وسواس این منطقه را تمیز نگه داشته بودند. همه سربازها و درجه‏داران منظم در جاى خود منتظر دستور بودند. خلبان رستمى از ستوان خواست که به همه دستور آزاد بدهد. دستور داده شد. فقط یک خرده، پاها باز شد. هیچ فرق چندانى از نظر ما نکرد. ما نمى‏دانستیم چه کار کنیم. جو نظامى ما را گرفته بود. ما هم سیخ مقابل پرچم ایران که جلوى دفتر کار قرار داشت، ایستاده بودیم، ولى در صف نبودیم. بالاخره وارد دفتر شدیم و روى صندلى نشستیم.
سریع به یک تونل عظیم رفتیم که در آن یک "لانچر" خودکشش بود. مثل یک تریلر چندین چرخ که روى آن یک موشک عظیم بود یا حداقل براى من که اولین بار یک هیولا مى‏دیدم عظیم جلوه مى‏کرد. همه وسایل پرتاب داخل تریلر قرار داشت. سکو پرتاب روى تریلر قابل بالا و پایین کردن و تمام وسایل و محوطه تمیز بود. جناب ستوان، یک دفترچه از تعمیرات به عمل آمده روى موشک را به خلبان رستمى داد. معلوم شد چندین کارشناس از کشورهاى دوست عربى آمده و روى آن کار کرده‏اند، ولى نتوانسته‏اند کارى انجام دهند. اکثر کشورهاى عربى از بلوک شرق محسوب مى‏شدند و افراد متخصص آنان در شوروى آموزش دیده بودند. حالا نوبت ما بود که وسایل مختلف را بازرسى و تعمیر کنیم. هرکس شروع کرد به "آزمایش" قسمت‏هاى مختلف هدایت و پرتاب موشک. کمترین خطایى باعث انفجار موشک در تونل مى‏شد. همه با سکوت و دقت شروع به کار کردند. محور کار، بیشتر در زمینه ابزار الکترونیکى بود. بعد از چند ساعت کار، قسمت‏هایى از "لانچر" جدا شد و در کف تونل قرار گرفت. من هم با چند سرباز مشغول نقشه‏بردارى از داخل تونل شدم تا نقشه کامل محوطه را تهیه کنم. همه کار مى‏کردند، محوطه بر خلاف قبل شلوغ پلوغ شد. همه چیز "آزمایش" و وسایلى که باید از عقبه مى‏آمد فهرست شد. داخل تونل اصلاً نفهمیدیم که شب شد. اذان مغرب، ما را هوشیار کرد. اکثر بچه‏ها دست از کار کشیدند. بعد از نماز ما هم افطارى خوردیم. در ماه رمضان هم شام مى‏خوردیم، هم افطار و هم سحرى. چون مسافر بودیم بقیه صبحانه و ناهار هم جاى خود برقرار بود. بعضى اوقات عصرانه هم مى‏خوردیم! پس از دو ساعت استراحت هم مشغول به کار شدند.
در همین وقت خلبان رستمى وارد تونل شد و مرا صدا کرد. گفت: بى‏سیم تو را مى‏خواهد. باید به ماموریت دیگرى مى‏رفتم. رفتم و بعد از چند روز با لباس خاکى و بدن عرق کرده و خاک گرفته دوباره به دروازه پایگاه وارد شدم. دژبان در را باز کرد و سلام نظامى داد. در تونل را یک سرباز باز کرد و ما هم وارد تونل شدیم. وضع عجیب و غریبى بود. بچه‏ها به حدى شبانه‏روزى کار کرده بودند که وضع آن‏ها هم از من بهتر نبود: خاکى، عرق کرده و خسته. با کمال تعجب، جناب سروان هم هم‏رنگ جماعت شده بود؛ کلاه نداشت و با دمپایى این ور و آن‏ور مى‏رفت.
خلاصه بچه‏هاى بسیج این جماعت ارتشى را خراب کرده و آن‏ها را از ریخت و قیافه انداخته بودند. اما در عوض آن‏ها همه دست به آچار بودند. قیافه همه خسته نشان مى‏داد، ولى همه خوشحال بودند. براى اینکه اولین بار بود که تمام دستگاه‏هاى الکترونیک را تعمیر کرده بودند. قبلاً چند ماه، کارشناسان خارجى روى آن کار کرده بودند، ولى نتوانسته بودند آن را راه بیندازند. دو نفر از بچه‏هاى الکترونیک بر سر محاسبه پرتاب و برد موشک بر سر "تانژانت" و "کتانژانت" دعوا داشتند. یکى مى‏گفت باید با "tg" پرتاب شود و دیگرى مى‏گفت باید با "cotg" پرتاب شود. ما که چیزى نمى‏فهمیدیم. کلى محاسبات جلوى آن‏ها بود. کنار "لانچر" سفره انداخته بودند و بساط چاى هم برقرار بود. من هم بى‏نصیب نماندم.
اگر وضع "تانژانت و کتانژانت" مشخص مى‏شد، سکوى پرتاب "لانچر" را بیرون مى‏بردیم. طبق محاسبات این موشک به پایتخت دشمن نمى‏رسید. تمام محاسبات را با آخرین برد موشک به یک محوطه صنایع "ش.م.ه" دشمن که نزدیک پایتخت بود، متمرکز کردند. به سختى سیصد کیلومتر را در حافظه کامپیوتر موشک ثبت کردند. این مجموعه را کشورهاى غربى در اختیار دشمن قرار داده بودند و تقریبا در کشورهاى جهان سومى استثنایى بود. حال همه چشم‏ها به ما دوخته شده بود. مخصوصا اینکه این مجمع صنایع نظامى در سى کیلومترى پایتخت عراق مستقر بود. همه در رویا خود را موفق مى‏دیدیم، ولى دعوا روى محاسبات پرتاب و همچنین تغییرات این چند روزه چندان قابل اطمینان نبود. شاید هم موشک در همین جا منفجر مى‏شد و همه پودر مى‏شدیم. در هر صورت همه فعالیت خود را کردند.

ادامه مطلب ...
شنبه 13 مهر 1387

مصاحبه با سردبیر روزنامهء الجمهوریه
مرا به ساختمان شیکی بردند که بعدن فهمیدم ساختمان روزنامهء الجمهوریه است. پیرمردی که سردبیر روزنامه بود شروع به صحبتهای کذبی کرد. او در مورد اینکه ایران به عراقی اعلان جنگ داده یا به عراق حمله کرده است صحبتهایی کرد و گفت که ایران و اسرائیل علیه اعراب جنگ به راه اتداخته‏اند یا در داخل ایران تفرقه بین ترک و فارس و عرب ایجاد کرده‏اند. من هم جوابهای دندان‏شکنی دادم و گفتم که ما غائلهء فارس و ترک و عرب به راه نینداخته‏ایم؛ اگر چنین بود در شناسنامه‏‎ها، قومیت را مشخص می‏کردیم. برای مثال این دوست من (حسین‏نژادی) ترک زبان است و من فارس‏زبان. هردو در یک هواپیما از وطنمان دفاع می‏کردیم. سپس به یاد صحبتهایی معنادار و آن نقشه‏ای که سرگرد عراقی برای من در روز اول اسارت نشان داده بود افتادم و گفتم: «من قصد سرزمین شما را نداریم، در صورتی که نقشه‏هایی که به من نشان داده‏اند، حاکی از این است که قسمتی از ایران را برای خود جدا کرده و اصرار به گرفتن آن دارند. پس از ترجمهء صبحتهایم برای سردبیر، وی اصلن انتظار نداشت یک اسیر جنگی گرفتار شده در چنگال آنها، این طور محکم و بدون ترس صحبت کند.

دوباره دستور دادند چشمان ما را بستند و مرا به همان اتاقی که آقای ابوترابی در آن بود بردند. حسین‏نژادی را هم به اتاقی دیگر که متاسفانه دیگر ایشان را هیچ‏وقت ندیدم. چند روز بعد، مرا به اتاق کوچکی که حدود 25 نفر در آنجا بودیم بردند. چند نفری از پرسنل ژاندارمری بودند که توسط گروهک کومله به اسارت گرفته شده و کومله، آنها را در ازای نفری دو هزار تومن به نیروهای بعثی تحویل داده بود.

هتل
نیمه‏شب 16 دی 1359 در باز شد و نگهبان عراقی به من گفت که مرا به هتل می‏برند. مرا سوار ماشین کردند و در خیابانهای بغداد شروع به چرخاندن کردند. سپس مرا به ساختمانی بردند. سپس به داخل ساختمان هدایت شدم. مرا به داخل اتاقی بسیار کثیف که پر از لباسهای کثیف و کهنه بود بردند. فردی که آنجا بود لباسهای پرواز و متعلقات شخصی من را تحویل گرفت و به جای آنها، یکی از لباسهای بسیار کثیف نظامی خودشان را تنم کردند. فهمیدم که هتلی که صحبت آن بود، سلولی است انفرادی با بک در پولادین و سنگین. به یاد فیلم پاپیون افتادم که دارای چنین اتاقی بود. چند لحظه داخل سلول قدم زدم و دیوارهایش را ورانداز کردم. هیچ چیزی توجهم را جلب نمی‏کرد جز کثیفی محیط و رنگ جگری ناخوشآیند اتاق. چند دقیقه‏ای از خوابیدنم نمی‏گذشت که خارش شدیدی را در پشت سرم احساس کردم. مقداری پشت سرم را خاراندم. بعد از آن مچ پاهایم شروع به خارایدن کرد. بلند شدم و نگاه کردم. لشگری از شپش روی پتو و تنم رژه می‏رفتند.

صبح که شد دو قرص نان با یک عدد تخم‏‎مرغ آب‏پز داخل سلول پرت کردند. یک لیوان چای جوشیده هم در ظرف پلاستیکی گذاشتند. بوی بد چای حالم را به هم می‏زد. آن را دور ریختم. تخم‏مرغ هم فاسد شده بود دورش انداختم. نانها نیز خیس و ترش شده بودند. به ناچار کمی از پوستهء خارجی آنها را جدا کرده و خوردم که روی هم 4 لقمه نشد، غافل از اینکه این دو نان، جیرهء 24 ساعتم بودند.

مشغول حک کردن اسمم روی دیوار شدم. به ذهنم رسید که ممکن است قبل از من کسانی چنین کاری کرده باشند. پس از جستجو، اسم سروان هوشنگ اظهاری با چهارده خط و سروان حسین کریمی‏نیا با یازده خط را پیدا کردم. (از خلبانان اف-4 پایگاه شاهرخی)

آخر دی ماه 1359، در باز شد و یک نفر داخل شد و چشمان مرا بست و تحویل شخص دیگری داد. مرا داخل اتاقی بردند و مرا به مدت یک ساعت بازجویی کردند. از من پرسیدند: «آیا در ماموریتهای خود، نیروهای ما را زده‏ای؟» من هم حقیقت را گفتم: «بله، مقر توپخانه، محل تجمع افراد پیاده، ستونهای زرهی، پارکینگ‏های موتوری و . . . » با گفتن این جمله، باران کتک بر سرم باریدن گرفت. یکی از بعثی‏ها چنان سیلی محکمی به گوشم نواخت که احساس کردم پردهء گوشم پاره شد. (طوری که تا سالها بعد، هر وقت فوت می‏کردم از گوشم هوا زوزه می‏کشید و خارج می‎‏شد) سپس ورقه‏ای را مقابلم گذاشتند و گفتند: «چیزهایی را که گفته‏ای امضاء کن.» من علیرغم تهدید به اعدام، امضاء نکردم. دوباره مرا به سلولم انداختند.

فردای آن روز، سلولم را عوض کردند. چند سلول آن طرف‏تر، اسیری بود که روزی سه بار با صدای بلند اذان می‏گفت. اکثر اوقات دعا می‏خواند و تکبیر می‏گفت. گهگاه هم نگهبانان غول‏پیکر عراقی، او را به شدت کتک می‏زدند. بعدها فهمیدم که آن شخص آقای تندگویان (وزیر نفت ایران) بوده است. روز و شب می‏گذشت و چون هیچ دریچه‏‎ای به بیرون نداشتم از روز و شب اطلاعی پیدا نمی‏کردم. بعضی اوقات، افرادی را از سلول بیرون می‏آوردند و تا سرحد مرگ شکنجه‏اش می‏کردند. وقتی هم کسی را شکنجه نمی‎کردند، نوار شکنجه پخش می‏‎کردند. چهارده روز پس از بازجویی اول، سربازی آمد و چشمان مرا بست و به داخل اتاقی برد. آنجا افسری بود که در پایگاه هوایی الرشید دیده بودم. سپس در مورد Helicopter Cap از من پرسیدند. (11) با خودم گفتم حتمن خلبانان هوانیروز نفسشان را گرفته‏اند و ضربهء سختی به آنها زده‏اند و خلبانان خودمان هم برای آنها CAP ایستاده‏اند. من هم جوابهایی کاملن اشتباه به آنها دادم طوری که انگار برق سروان عراقی را گرفت.

دو ماه پشت به قبله
پس از دو ماه تنهایی در سلولم،‌ مرا به سلول جدیدی بردند. در سلول جدید، مرد قد بلند و قوی هیکلی ایستاده بود. ظاهرن هم سلول من بود ولی از افسران عراقی بود که سعی می‏کرد با فارسی دست و پا شکسته از من اطلاعات کسب کند. زمانی که برای نماز ایستادم، هم سلول عراقی من، به من فهماند که جهت قبله اشتباه است و من دو ماه اشتباه نماز خوانده‎ام. فردا صبح که بلند شدم، دیدم هم‏سلولی‏ام با نگهبان عراقی صحبت می‏کند و لابه‏لای حرفهایش اینطور فهمیدم که به من اشاره می‏کند. گویا با نگهبان عراقی در مورد لباس من صحبت می‏کرد. فردای آن روز‏ دوباره مرا به سلول قبلیم بردند. نگاهی به اطراف انداختم. پتویی تمیز در گوشهء سلول پهن شده و یک لباس عربی هم گذاشته بودند.

روزها و شبها در این سلول تاریک می‏گذشت. شب عید نوروز سال 1360 فرا رسید. نانی را هفت تکه کرده و به عنوان هفت سین روی لباسم قرار دادم. دهم فروردین 1360 مرا همراه 4 اسیر دیگر به سلول شمارهء 5 بردند. از داشتن هم صحبت خوشحال شدم. یکی یکی خودمان را معرفی کردیم. همایون باقی (افسر مخابرات زرهی نیروی زمینی)، سروان خلبان «محمدرضا یزد» (اف-5)، ستوان خلبان «پرویز حاتمیان» (اف-5) و ستوان پیاده «داراب کریمی». در سلول جدید از روش مورس زدن برای ارتباط با اسیران سلولهای کناری بهره می‏گرفتیم. با فرستادن مورس فهمیدیم که در سلول شمارهء 3 (سمت راست) این اشخاص حضور دارند:
سرگرد اسدا... میرمحمدی (از فرماندهان ژاندارمری)
سرگرد فرهنگ عبداللهی فر (از فرماندهان ژاندارمری)
ستوان کیومرث ویسی (نیروی زمینی)
ستوان نادر محرابی (افسر وظیفه)
ستوان محمد فرزانه

در سلول شمارهء 7 این اشخاص بودند:
دکتر پاک نژاد
دکتر بیگلری

در سلول 9 هم سه نفر از خانم‏های پرستار بیمارستان خرمشهر بودند. اسامی خود را به دکتر بیگلری و پاک نژاد دادیم تا به سلولهای بعدی بدهند، شاید بدین طریق اسامی ما از طریق صلیب سرخ به ایران برسد. همایون باقی پس از بیست روز به زندان مخوف «ابوغریب» منتقل شد.

زندان مخوف ابوغریب
صبح روز 15 خرداد 1360، ما را سوار آمبولانسی کرده، تعدادی را به اردوگاه اسرا (که زیر نظر صلیب سرخ جهانی بود) و ما شش نفر را به زندان ابوغریب انتقال دادند. پس از گذشت شش ماه از اسارت، ما را به جمع دوستانمان بردند. سرگرد دانشور (فرماندهء اسرا) به ما خوش‏آمد گفت. در آنجا سرگرد محمودی، سرگرد حدادی و سرگرد سرشاد حیدری و همایون باقی را دیدم. ناهار برنج ساده بود و شام یک دیگ گوشت بخارپز بود که بوی بد آن، حال آدم را به هم می‎زد چه رسد به خوردنش.

رادیو
20 شهریور 1361، بچه‏های طبقهء بالا را به آسایشگاه ما آوردند. در بین آنها دوست خلبانم «داوود سلمان» را دیدم. او به من گفت که رادیو دارند. آنها به طور مخفیانه رادیو داشتند و اخبار را گوش می‏کردند. مسئول رادیو، شبها زیر پتو می‏رفت و با میخ یا خودکاری که جوهرش تمام شده بود روی کاغذ سیگار (که اثرش روی آن می‏ماند) اخبار را می‏نوشت و روز در مقابل نور آنها را برای همه می‏خواند.

دوماهی آنجا بودیم. روزی در باز شد و گفتند خلبانان آماده شوند. ما را از ابوغریب بیرون آوردند. فکر می‏کردیم ما را به اردوگاه اسرا می‏برند. آفتاب غروب کرده بود که ما را به زندان «استخبارات» عراق (همان زندانی که در ابتدای اسارت در آنجا بودیم) بردند. زندان پر بود از مخالفان صدام و در هر سلول، 10 تا 12 نفر را حبس کرده بودند. آن شب را آنجا ماندیم. دوباره ما را به ابوغریب بردند. دو روز بعد، چند افسر نیروی هوایی عراق آمدند و ما را تحویل گرفتند. آنجا متوجه شدیم که ما 25 نفر را تحویل نیروی هوایی عراق داده‏اند.

رادیویی که داشتیم، هنگام مخفی کردن، خراب شد. یک روز سروان خلبان (مرحوم) «رضا احمدی» (خلبان اف-4 پایگاه شاهرخی) با زرنگی یک رادیو از محل خوابگاه سربازان عراقی برداشت. مسئولیت رادیو را به سروان خلبان «ابراهیم باباجانی» (از خلبانان هوانیروز) سپردیم چون ایشان اطلاعات بسیار خوبی از الکترونیک داشت. مشکل رادیو، باطری بود که آن را هم از باطری ساعت دیواری تامین می‏کردیم.

میکروفن مخفی
حدود دو ماه بعد از حضور ما در آن اتاق، روزی یکی از بچه‏ها به برآمدگی زیر لایة گچ دیوار حساس شد. آن را تراشیدیم و با کمال تعجب، سیمی را دیدیم که امتداد آن به یک میکروفن مخفی ختم می‎شد. جستجو را در کل دیوارهای آسایشگاه ادامه دادیم و تقریبن 10 عدد از این میکروفن‏ها را پیدا کردیم. باباجانی (مسئول رادیو) هم با استفاده از این میکروفن‏‎ها، مقداری ابر و پارچه، یک گوشی عالی درست کرد. از آن به بعد باباجانی مجبور نبود گوشش را به بلندگو بچسباند و صدای رادیو هم بیرون نمی‏رفت.

زندان پایگاه الرشید (زندان دژبان)
اسفند 1362 ما را به زندان دژبان در پایگاه هوایی الرشید بردند. حدود 500 متر مربع وسعت داشت و شامل سه بند بود. بند جدید ما، حدود 150 متر مربع وسعت داشت و شامل شش اتاق بسیار کوچک بود. پنجره‏های اتاقها با سیمان مسدود شده بود و هیچ روزنه‏ای به داخل حیاط وجود نداشت؛ جز چند سوراخ در نزدیک سقف که آن هم با میله‏های قطور آهنی پوشیده شده بود. مکانی بود بسیار بدتر از ابوغریب. مکانی تنگ و تاریک، بسیار مرطوب و کثیف. اتاقهای بسیار کوچکی که وقتی 4 الی 5 نفر در آن می‏خوابیدیم دیگر جایی نبود. جیرهء غذایی نیز بسیار کم بود. تشکها نیز بسیار کثیف و نم‏دار بودند. با مورس با بند مجاور تماس گرفتیم. آنجا نیز اسرایی از نیروی زمینی ارتش و ژاندارمری بودند. با توجه به وضع بسیار بد آنجا، تصمیم گرفتیم با مسئولان زندان صحبت کنیم تا رسیدگی کنند اما هیچ اقدامی نکردند. تا آن زمان، جزو مفقودین محسوب می‏شدیم، زیرا صلیب سرخ از وجود ما اطلاعی نداشت. به همین دلیل، مسئولان بعثی زندان، از آوردن افرادی مانند دکتر یا بنا به داخل زندان خودداری می‏کردند، زیرا حتی‏الامکان سعی داشتند کسی ما را نبیند.

برای رادیو باطری ساختیم
پس از مدتی باطری رادیو تمام شد و این مسئله روحیهء بچه‏ها را بسیار پائین می‏آورد. تا اینکه روزی به مطلبی در روزنامهء انگلیسی‏زبان Baghdad Observer برخوردیم که در آن عنوان شده بود که از میوه‏ها و پوست آنها می‏توان الکریسیته تهیه کرد. ابتدا خواستیم از پوست پرتقال الکتریسیتهء لازم را بدست بیاوریم که جواب نداد. سپس مقداری انار را به صورت سرکه درآوردیم و برای آن دو قطب مثبت و منفی درست کردیم که جواب داد. رفته رفته باتجربه شدیم و پوست انار را در آب خیس می‏کردیم و برای مدتی آن را نگه می‏‎داشتیم تا حالت اسیدی به خود بگیرد؛ سپس از آن برق می‏گرفتیم. به نگهبانها هم گفته بودیم که با پوستهای انار، لباس رنگ می‏کنیم.

موشک
شبی در نزدیکی‏های پایگاه الرشید، انفجار بسیار مهیبی رخ داد. کسی نمی‏دانست این انفجار کار کیست. شب بعد، مسئول رادیو، از اخبار رادیو متوجه شد که انفجار، متعلق به موشک زمین به زمین اسکاد ایران بوده است. پس از قول گرفتن از بچه‏ها مبنی بر اینکه خبر را هیچ‏جا بازگو نکنند، تصمیم گرفته شد خبر منتشر شود. فرمانده گفت: «صدای انفجاری که دیشب شنیدید، موشکهای دوربرد ایران بوده که به ساختمان 24 طبقهء بانک رافدین اصابت کرده و بیشتر ساختمان را منهدم کرده است. بچه‏ها بسیار خوشحال شدند.» چند باری هم موشکهای ایران در نزدیکی زندان ما به زمین اصابت کردند که اگر حدود 500 متر جلوتر می‏آمدند، از ماه دیگر اثری نبود. سرانجام جنگ موشکها نیز کاری از پیش نبرد و پس از مدتی حملات نیروها از سرگرفته شد. این بار عراق بود که زمین‏های از دست رفته‏اش را پس می‏گرفت. بچه‏ها با شنیدن این اخبار، بسیار ناراحت شده و روحیهء خود را از دست داده بودند. همیشه در این فکر بودیم که چه اتفاقی در ایران افتاده است که این گونه عراقی‏ها به سرعت پیشروی می‏کنند. بارها اتفاق افتاده بود که اعلان می‏کردند ما فردا فلان محل را می‏گیریم و فردا شب این کار را انجام می‏دادند.

آتش‏بس
روز 28 تیر 1367 بود که یکی از بچه‏ها با خوشحالی گفت که ایران سرانجام قطعنامهء 598 را قبول کرده است. جنگ ویرانگر هشت ساله به هر حال تمام شد و قرار شد اسرا مبادله شوند. عراق در اجرای قطعنامه تعلل می‏ورزید,‌ به همین دلیل آزادی اسرا به حالت تعلیق درآمده بود.

گرگ خون‏آشام
کشور ما بارها به حکام و شیوخ منطقه که دشمنی با ایران را از وظائف شرعی خود می‏دانستند هشدار داده بود که این قدر از صدام حمایت نکنید. به تعبیری، صدام و حزب بعث مانند گرگی بودند که اگر از جنگ با ایران خلاصی می‏یافتند، اولین کسانی را که پاره می‏کردند همین اعراب منطقه بودند. دیری نپائید که این پیش‏بینی به حقیقت پیوست و چنگال صدام خون‏آشام و عمال جنایتکار بعثی‏اش، گلوی شیخ کویت را فشرد. با حمله‏ای برق‏آسا، ظرف چند ساعت، این کشور حامی صدام به اشغال عراق درآمد. دارایی مردم کویت به یغما برده شد. اکثر ارتش کویت به اسارت درآمدند. زندانهای عراقی از مردم و نیروهای نظامی کویت مالامال شد، به گونه‏ای که حتا در اطراف زندانی که ما در آن بودیم، در محوطه‏ای باز و با کمترین امکانات و احتیاجات اولیه، از آنها نگهداری می‏کردند. آن طور که ما شاهد بودیم، رفتارشان با اسرای کویتی، خیلی خیلی بدتر از رفتار با اسرای ایرانی بود.

در آن زمان مکاتباتی بین صدام و آقای هاشمی رفسنجانی انجام شد و سرانجام بند مبادلهء اسرا اجرا شد. آفتاب روز 23 مهر 1369 هنوز طلوع نکرده بود که در زندان باز شد و سرگردی که معاون زندان بود وارد شد. او به فرمانده اسرا (سرگرد محمودی) گفت: «اسرا حاضر باشند، امروز به ایران خواهید رفت.» ساعت 8 صبح، پس از خوردن صبحانه، در آسایشگاه باز شد و نگهبانها 25 دست لباس و کفش نو آوردند و به ما تحویل دادند. ساعت 3 بعد از ظهر، دو اتوبوس به محل زندان آوردند و دستور دادند سوار شویم. بچه‏ها مطمئن شدند که به ایران خواهند رفت زیرا اتوبوس‏ها پرده نداشتند و ما را با چشمان و دستان باز سوار آنها می‏‎کردند. 2 ساعت بعد به اردوگاه بعقوبه جهت ثبت‏نام در لیست صلیب سرخ برده شدیم. در آنجا، افسر ارشد عراقی (فرمانده پایگاه هوایی الرشید) به ما خوش‏آمد گفت و از اینکه به ایران برمی‏گشتیم، اظهار خوشحالی کرد. در همین اردوگاه تعدادی از دوستان خلبانمان را که بیش از 10 سال بود خبری از آنها نداشتیم، دیدیم. شب را آنجا بودیم. فردا صبح نمایندگان صلیب سرخ آمدند و با ما مصاحبه کردند.

سرانجام حدود ساعت 2 بعد از ظهر ما را سوار اتوبوس کردند و به طرف مرز ایران حرکت دادند. در مرز، مسئولان ایرانی و عراقی حاضر بودند. قدری در آنجا معطل شدیم. سپس اتوبوس برای تعویض ایستاد. به سمت خسروی به راه افتادیم. قصرشیرین را در نوروز 1357 دیده بودم، اما چیزی که الآن می‏دیدم، مخروبه‏ای بیش نبود. از خسروی که حرکت کردیم، دیگر شهرها و روستاها به همین صورت مخروبه شده بودند. صبح روز 25 / 6 / 1369 ما را سوار اتوبوس کردند و به سمت کرمانشاه حرکت دادند. غم‏انگیزترین صحنه‏های عمرم را هنگام خارج شدن از پادگان به چشم دیدم. مردم خیلی زیاد اعم از زن و مرد جلوی اتوبوس‏ها آمده و هرکدام تابلویی در دست داشتند که روی آنها اسمی نوشته و یا عکس بر آن نصب کرده بودند و با حال ملتمسانه از ما می‏خواستند تا اگر از آنها خبری داریم برایشان بگوئیم.

سرانجام روز 26 / 7 / 1369 پس از پایان قرنطینه، ساعت 5 بعد از ظهر در میان استقبال مردم وارد منزلم در محلهء سمنگان نارمک شدم. هرچند که فهمیدم که برادرم یعقوب در جنگ شهید شده است.

پانویس:
(1) بریف یا Brief = خلاصه‏گویی؛ تقریبن دو ساعت قبل از پرواز، فرمانده دسته پروازی، کلیه خلبانان شرکت کننده در آن ماموریت را در اتاقی مخصوص جمع می‏کند و چگونگی اجرای ماموریت را به طور خلاصه تشریح می‏کند. حالات اضطراری که ممکن است در ماموریت برای هر هواپیما یا خلبان اتفاق بیفتد از قبل پیش‏بینی و نحوه برطرف کردن و مقابله با آن را یادآوری می‏نماید. این مرحله جزو مقدمات پرواز است.

(2) لیدر یا Leader = فرمانده – رهبر؛ به خلبان باتجربه‏ای گفته می‎شود که قادر است رهبری یک دسته دو فروندی و یا بیشتر را برعهده بگیرد و دارای درجه‏بندی از 1 تا 4 می‏باشد.

(3) تجهیزات پرسنلی عبارت است از کلاه پروازی، ماسک اکسیژن و لباس ضدفشار که در اتاق مخصوصی نگهداری می‎شوند. هر خلبان برای خودش این وسائل را دارد که هنگام رفتن برای پرواز، لباس را می‏پوشد و ماسک اکسیژن را با دستگاه مخصوص آزمایش می‏کند.

(4) Weapons Release

(5) در پرواز جمع تاکتیکی، مسیر پایگاه تا هدف را دسته پروازی به صورتی آرایش می‏گیرد که فاصله بین هواپیماها زیادتر از حد معمول باشد و این آرایش به خاطر دید بهتر منطقه و یا دشمن احتمالی است. در چنین پروازی، آزادی مانور بیشتری برای خلبانان در گردش به جپ و راست وجود دارد.

(6) هواپیمای F-4E دارای دو نوع دوربین است که توسط آنها می‏توان از عملیات انجام شده فیلمبرداری کرد. دوربین قسمت جلو هواپیما از درگیری‏های هوایی و از اصابت رگبار مسلسل فیلمبرداری می‏کند. دوربین قسمت عقب از رها شدن بمب و انهدام هدف فیلمبرداری می‏کند.

(7) Sight دستگاهی است که در کابین جلو F-4E و روبه‏روی خلبان نصب شده است. خلبان باید به طریقی پرواز نماید که در لحظه رها کردن بمب، دارای سرعت، ارتفاع و زاویه محاسبه شده از قبل بوده و ضمنن نقطه وسط تصویر سایت در مرکز هدف باشد. در غیر این صورت هدف دقیق زده نمی‏شود.

(8) هر نات معادل 1853 متر بر ساعت است.

(9) فشار جی: G مخفف کلمهء Gravity یعنی گرانش یا سنگینی و ثقل است. در حالت معمولی برابر با وزن هرشخص و یا شیء است که همان جاذبهء زمین می‎‏باشد. در پرواز عادی، وقتی خلبان در کابین نشسته است کلیة نیروهای وارد بر هواپیما، در حال تعادل‏اند و مقدار جی برابر 1 است. اما زمانی که این تعادل برهم بخورد، مقدار جی تغییر می‏کند، یعنی فشار وارد بر هواپیما و خلبان زیاد یا کم می‎شود، اگر این فشار در جهت نیروی جاذبهء زمین باشد، «جی منفی» و اگر در خلاف جهت آن باشد، «جی مثبت» است. مثلا 5 جی مثبت یعنی فشار وارد بر خلبان، 5 برابر وزن خودش است. چنانچه جی مثبت به سرعت انجام شود، خون به مغز نمی‏رسد و بیهوشی موقت به خلبان دست می‏دهد.

(10) این صدا بر اثر از دست رفتن فشار داخل کابین و متعادل شدن آن با هوای بیرون حاصل می‏‎شود.

(11) CAP: پوشش هوایی مرز برای جلوگیری از نفوذ هواپیماهای دشمن است. همچنین تامین امنیت برای هلیکوپترها و یا هواپیماهایی که فاقد کارآیی رزمی می‏باشند. 

منبع:http://aerospacetalk.ir/forum/viewtopic.php?f=104&p=89401#p89401

شنبه 13 مهر 1387
 
رمان چرنیشف مدیر اجرای شرکت "کاموف" اعلام کرد که کمپانی هلیکوپترسازی "کاموف" امیدوارست که تا پایان سال 2008 قرار داد صدور هلیکوپترهای خود به ایران را امضا کند.

به گزارش خبرگزاری نووستی،‌ وی گفت: تا پایان سال جاری امیدواریم که قرارداد با ایران را امضا کنیم و ما در این راستا تلاش می‌کنیم.

به گفته وی در حال حاضر سازندگان هواپیماهای روسی به توافقات مشابه‌ای دست یافته‌اند. بحث صدور بیش از 100 فروند هواپیمای مسافربری "توپولف-204 " و صدور مجوز ساخت آنها در ایران برای آینده در میان است.

چرنیشف توضیح نداد که مذاکرات در مورد چه هلیکوپترهایی انجام می شود.

وی همچنین از تعداد احتمالی هلیکوپترهای صادراتی به ایران و ارزش قرارداد سخنی به میان نیاورد.

مدیر اجرای کمپانی "کاموف" افزود: به احتمال قوی بحث هلیکوپترهای غیر نظامی در میان خواهد بود. 
نظر وبلاگ:دوستان عزیز خبر خرید هلی کوپتر و حتی خرید خط تولید هلی کوپترهای روسی مدتی بود که در رسانه ها به گوش می رسید ولیکن اقدامی صورت نمی پذیرفت ولی گویی زمزمه های عقد قرارداد به گوش می رسد.هواپیمای انتخابی برای خرید در مرحله اول کاموف ۳۲ می باشد که این هلی کوپتر اگرچه توانایی نصب راکت انداز و موشک های زمین به هوارا داراست ولیکن عمده استفاده از آن در بخش های سیویل می باشد.این هلی کوپتر هلی کوپتری قدرتمند و کارآمد می باشد ولیکن نسبت به هلی کوپترهای امروزی از طراحی و امکانات کمتری برخوردار می باشد و این ضعف مشهود می باشد .البته نباید از روس ها انتظار ساخت هلی کوپتری خوشچهره را داشت زیرا صنایع هلی کوپتر سازی روس ها نیز مثل ایران در دست دولت می باشد و مسلم است دولت هزینه ای برای طراحی یک هلی کوپتر با ظاهر شیک و زیبا را مانند شرکت هایی خصوصی که بدنبال جذب مشتری هستند نخواهد کرد. 
کاموف ۳۲ می تواند بعنوان یک هلی کوپتر ترابری و امداد و نجات در دریا و غیره کاربرد زیادی خواهد داشت و می تواند روحی تازه باشد در ناوگان فرسوده هلی کوپتری کشورمان ایران که با همت بزرگوارانی در پنها همچنان پر غرور به خدمت خود ادامه می دهند
شنبه 13 مهر 1387

خبرگزاری فارس: موسسه تحقیقاتی اسکای ترکس (SKYTRAX) که از معتبرترین موسسات رتبه‌بندی شرکتهای هواپیمایی دنیا است و به این شرکتها از یک تا پنج ستاره به دلیل کیفیت خدمات اختصاص می دهد، هنوز هیچ ستاره ای به شرکت "هما" اختصاص نداده است.


به گزارش خبرنگار اقتصادی خبرگزاری فارس، موسسه تحقیقاتی اسکای ترکس (SKYTRAX) از معتبرترین موسسات رتبه بندی شرکتهای هواپیمایی و فرودگاههای دنیا است و در حال حاضر 264 شرکت هواپیمایی دنیا را سالانه رتبه بندی می کند. این شرکت که در سال 1989 در لندن تاسیس شد، متعلق به بخش خصوصی است و 19 سال سابقه فعالیت دارد.
این موسسه شرکتهای هواپیمایی دنیا را در 6 رده طبقه بندی کرده است که شامل یک تا پنج ستاره و طبقه بندی نشده می باشد. 5 ستاره ها شرکتهایی هستند که کیفیت خدمات بسیار عالی دارند و یک ستاره ها هم شامل شرکتهایی است که عملکرد بسیار ضعیفی دارند. مابقی هم بین این دو رده طبقه بندی می شوند.
موسسه تحقیقاتی اسکای ترکس تعداد ستاره هایی را که به شرکتهای هواپیمایی دنیا اختصاص می دهد، بر اساس استاندارد و کیفیت خدماتی است که این شرکتها به مسافران خود ارائه می کنند و بر این اساس از مجموع 264 شرکت هواپیمایی دنیا، 220 شرکت از یک تا پنج ستاره دریافت کردند و 44 شرکت نیز یا برای دریافت ستاره هنوز ثبت نشده اند، یا قبلا" ستاره ای داشته و از دست داده اند یا هنوز شایستگی دریافت ستاره را کسب نکرده اند. هما از جمله شرکتهایی است که هنوز شایستگی لازم برای اخذ یک ستاره را هم پیدا نکرده است.
بنابراین گزارش، از مجموع 264 شرکت هواپیمایی دنیا، شش شرکت که کیفیت خدمات بسیار عالی دارند و پنج ستاره کسب کردند، شامل سنگاپور ایرلاین، قطر ایرویز،مالزیا ایرلاین، آسیانا ایرلاین، کینگ فیشر ایرلاین و کاتی پسفیک هستند.
به گزارش فارس، 34 شرکت هواپیمایی دنیا 4 ستاره اند و از نظر کیفیت ارائه خدمات در رده خوب ارزیابی می شوند. شرکتهای هواپیمایی ایرفرانس، بریتیش ایرویز، امارات، گلف ایر، چاینا ایرلاینز، ژاپن ایرلاینز، کورین ایر و ترکیش ایرلانیز از جمله این شرکتها هستند.
موسسه تحقیقاتی اسکای ترکس 135 شرکت هواپیمایی دنیا را در رده سه ستاره که کیفیت خدمات متوسطی دارند، طبقه بندی کرده است و شرکتهای زیادی از آسیا، اروپا، آمریکا و حتی آفریقا در این رده قرار گرفته اند. 44 شرکت هواپیمایی دنیا نیز دو ستاره از موسسه تحقیقاتی اسکای ترکس کسب کرده اند که از کشورهای سوریه، یمن، ترکمنستان، ازبکستان، اوکراین، تایلند، تاجیکستان، سودان، نپال، غنا، قبرس، زیمبابوه، بلغارستان، ارمنستان، کوبا، الجزایر، مالاوی، سنگال، اسلواکی و هند هستند.
بنابراین گزارش، شرکت هواپیمایی ماهان هم که یک شرکت خصوصی از جمهوری اسلامی ایران است، موفق به دریافت دو ستاره از این موسسه تحقیقاتی شده است.
این موسسه به شرکت هواپیمایی ایر کوریو نیز یک ستاره اختصاص داده است که تنها شرکت تک ستاره در دنیا است.
یکی از مهمترین ابزار رتبه بندی این موسسه که از یک تا پنج ستاره به شرکتها هواپیمایی اختصاص می دهد، نظرسنجی از مسافران شرکتهای هواپیمایی است.نظر سنجی "اسکای ترکس" از مسافران شرکت هواپیمایی "هما" نشان می دهد که این شرکت در جایگاه مناسبی قرار ندارد.

جمعه 12 مهر 1387
معاون فرمانده نیروی دریایی روسیه روز پنجشنبه اعلام کرد این کشور قصد دارد تا سال دو هزار و پانزده هشت فروند زیردریایی هسته ای مجهز به موشکهای راهبردی بولاوا Boulava که قادر است به سپر دفاع موشکی امریکا نفوذ کند، تولید کند. به گزارش خبرگزاری فرانسه از مسکو؛ خبرگزاری اینترفاکس به نقل از دریاسالار الکساندر تاتارینوف معاون فرمانده نیروی دریایی روسیه اعلام کرد روسیه قصد دارد مطابق با برنامه جدید خود در زمینه تسلیحاتی و نظامی، حدود هشت زیردریایی هسته ای مجهز به موشکهای راهبردی بولاوا بسازد. موشک بولاوا که هشت هزار کیلومتر برد دارد می‌تواند به ده کلاهک هسته ای مجهز شود. مسئولان نظامی روسیه می گویند این موشکها می‌توانند به هر گونه سامانه ضدموشکی موجود و حتی سپرهای موشکی که در اینده ساخته خواهد شد نفوذ کنند. معاون فرمانده نیروی دریایی روسیه خاطر نشان کرد موشک بولاوا تا سال دو هزار و نه اماده استفاده خواهد شد. ولادیمیر پوپویکین معاون وزیر دفاع روسیه نیز در مصاحبه ای که در روزنامه نظامی کراسنائیا زوزدا Krasnaïa Zvezda منتشر شد اعلام کرد همه سلاحها و تجهیزات نظامی موجود در انبارهای تسلیحاتی مربوط به دوره اتحاد جماهیر شوروی سابق مورد استفاده قرار گرفته و تمام شده است. معاون وزیر دفاع روسیه خاطر نشان کرد در برنامه تسلیحاتی و نظامی که دولت روسیه برای دوره دو هزار و هفت تا دو هزار و پانزده تهیه کرده،‌ ساخت تسلیحات و تجهیزات نظامی در انواع و اقسام مختلف پیش بینی شده است. این مسئول نظامی بلند پایه روسیه تصریح کرد ما در نظر داشتیم از سال دو هزار و یازده و دو هزار و دوازده تجهیز مجدد نیروهای نظامی خود را اغاز کنیم اما شرایط به گونه ای است که لازم می بینیم در انجام اینکار با سرعت بیشتری عمل کنیم تا نیروهای نظامی کشور به تسلیحات و تجهیزات پیشرفته و مدرن مجهز شوند. معاون وزیر دفاع روسیه ادامه داد تحولات اخیر در گرجستان، اوستیای جنوبی و ابخازی ما را مجبور کرد وضع نیروهای مسلح خود را مورد ارزیابی مجدد قرار دهیم و به این نتیجه برسیم که باید هر چه زودتر نیروهای نظامی خود را تقویت کنیم. روسیه دستکم چهار هواپیمای نظامی خود را در حمله نظامی در تاریخ هشتم اوت به گرجستان از دست داد. روسیه زمانی برضد گرجستان دست به حمله نظامی زد که ارتش گرجستان اوایل ماه اوت به بهانه کنترل کامل منطقه جدایی طلب اوستیای جنوبی، تهاجم نظامی گسترده ای را به این جمهوری که از حمایت مسکو برخوردار است،‌ اغاز کرد.
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>