<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[مجله هوایی]]></title>
		<link>http://www.air-mag.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[درنگاه کسانی که پروازرانمی فهمندهرچه بیشتراوج بگیری کوچکتر دیده می شوی]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[عکس روز]]></title>
					<link>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/18/post-1790/</link>
					<description><![CDATA[<p align="center"><a onmouseover="self.status='Photo will open in a new window (that you can close to get back to this page)';return true" onmouseout="self.status=' ';return true" href="http://www.blogsky.com/photo/Fars-Air-Qeshm/Yakovlev-Yak-42/1396256&tbl=photo_info&photo_nr=29&sok=keyword_(/'+/" target="_blank" iran\?\?_in_boolean_mode))_&sort="_order_by_photo_id_DESC_&prev_id=1396272&next_id=1396026"><img height="136" alt="Click here for full size photo!" src="http://cdn-www.airliners.net/aviation-photos/small/6/5/2/1396256.jpg" width="200" border="0" /></a>&nbsp;</p><p align="center"><strong><font color="#ff0000">یاک 42&nbsp;فارس ایر&nbsp;قشم</font></strong></p><p align="center">&nbsp;</p><p align="center"><a onmouseover="self.status='Photo will open in a new window (that you can close to get back to this page)';return true" onmouseout="self.status=' ';return true" href="http://www.blogsky.com/photo/Iran---Air/Northrop-F-5A-Freedom/1396026&tbl=photo_info&photo_nr=30&sok=keyword_(/'+/" target="_blank" iran\?\?_in_boolean_mode))_&sort="_order_by_photo_id_DESC_&prev_id=1396256&next_id=NEXTID"><img height="147" alt="Click here for full size photo!" src="http://cdn-www.airliners.net/aviation-photos/small/6/2/0/1396026.jpg" width="200" border="0" /></a>&nbsp;</p><p align="center"><strong><font color="#3399ff">نگاه به آسمان.آرزوی پروازی دوباره.رویایی شیرین&nbsp;</font></strong></p><p align="center">&nbsp;</p><p align="center"><a onmouseover="self.status='Photo will open in a new window (that you can close to get back to this page)';return true" onmouseout="self.status=' ';return true" href="http://www.blogsky.com/photo/Air-Restaurant/Boeing-707-321B/1396025&tbl=photo_info&photo_nr=31&sok=keyword_(/'+/" target="_blank" iran\?\?_in_boolean_mode))_&sort="_order_by_photo_id_DESC_&prev_id=&next_id=1395516"><img height="136" alt="Click here for full size photo!" src="http://cdn-www.airliners.net/aviation-photos/small/5/2/0/1396025.jpg" width="200" border="0" /></a>&nbsp;</p><p align="center"><strong><font color="#ff3399">رستوران هوایی مهرآباد</font></strong>&nbsp;</p><p align="center">&nbsp;</p><p align="center"><a onmouseover="self.status='Photo will open in a new window (that you can close to get back to this page)';return true" onmouseout="self.status=' ';return true" href="http://www.blogsky.com/photo/Iran-Air/Airbus-A300B4-605R/1395516&tbl=photo_info&photo_nr=32&sok=keyword_(/'+/" target="_blank" iran\?\?_in_boolean_mode))_&sort="_order_by_photo_id_DESC_&prev_id=1396025&next_id=1395499"><img height="133" alt="Click here for full size photo!" src="http://cdn-www.airliners.net/aviation-photos/small/6/1/5/1395516.jpg" width="200" border="0" /></a>&nbsp;</p><p align="center"><strong><font color="#ffff00">تیک آف زیبای ایرباس 300 هما در فرودگاه آمستردام</font></strong>&nbsp;</p><p align="center">&nbsp;</p><p align="center"><a onmouseover="self.status='Photo will open in a new window (that you can close to get back to this page)';return true" onmouseout="self.status=' ';return true" href="http://www.blogsky.com/photo/Yas-Air/Ilyushin-Il-76TD/1394519&tbl=photo_info&photo_nr=37&sok=keyword_(/'+/" target="_blank" iran\?\?_in_boolean_mode))_&sort="_order_by_photo_id_DESC_&prev_id=1394577&next_id=1394518"><img height="138" alt="Click here for full size photo!" src="http://cdn-www.airliners.net/aviation-photos/small/9/1/5/1394519.jpg" width="200" border="0" /></a>&nbsp;</p><p align="center"><strong><font color="#ff3399">لطیفترین لگوی ایرلاین های جهان&nbsp;</font></strong></p><p align="center"><strong><font color="#ff3399">یاس ایر&nbsp;</font></strong></p><p align="center">&nbsp;</p><p align="center"><a onmouseover="self.status='Photo will open in a new window (that you can close to get back to this page)';return true" onmouseout="self.status=' ';return true" href="http://www.blogsky.com/photo/Iran---Police/Agusta-205A-1/1394517&tbl=photo_info&photo_nr=39&sok=keyword_(/'+/" target="_blank" iran\?\?_in_boolean_mode))_&sort="_order_by_photo_id_DESC_&prev_id=1394518&next_id=1394516"><img height="135" alt="Click here for full size photo!" src="http://cdn-www.airliners.net/aviation-photos/small/7/1/5/1394517.jpg" width="200" border="0" /></a>&nbsp;</p><p align="center"><strong><font color="#00cc99">هلی کوپتر هوانیروز !نه ببخشید نیروی انتظامی!نه شرمنده&nbsp; هلیکوپتر امداد.</font></strong>&nbsp;</p><p align="center">&nbsp;</p><p align="center"></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 9 Oct 2008 12:13:03 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.air-mag.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1790</comments>
          <guid>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/18/post-1790/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[روایتی خواندنی از پرتاب اولین موشک دوربرد ایران در جنگ (بخش دوم)]]></title>
					<link>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/18/post-1822/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">خوشبختانه با این عمل، حداقل پنج فروند موشک آماده مى‏شد که از این محوطه خارج شود و شاید هم مى‏توانستیم آن‏ها را شلیک کنیم. دیگر کسى خوابش نمى‏برد. همه گروه مجبور بودیم حمام برویم. سربازها با جان و دل به ما خدمت مى‏کردند. آن‏ها شروع کردند به تمیز کردن &quot;رمپ&quot; و رسیدن به در فلزى، که گوسفندها از آن فرار کرده بودند و چوپان‏ها در دل شب دنبال آن‏ها مى‏گشتند. تصمیم داشتیم که وقتى هوا روشن شد در فلزى را باز کرده و محوطه را تمیز کنیم. ما هم آن شب را در آسایشگاه خوابیدیم. جناب سروان با سربازانش محوطه کار را تمیز کردند. <br />به حدى هیجان‏زده بودم که با تمام خستگى صبح سحر آماده کار شدم. سحرى و صبحانه به هم وصل شد. هوا که روشن شد با یک موتور سوار حرکت کردم که ورودى‏هاى خارج از محوطه را بازرسى کنم. عملاً براى شناسایى کامل ورودى، من مشغول هماهنگى شدم. کارها را تقسیم کردم. عده‏اى از داخل مشغول تمیز کردن شدند، من هم از بیرون مشغول شناسایى شدم. یکى از ورودى‏ها از دیواره سنگى پر شده بود. معلوم بود چوپانان محلى براى اینکه ورودى را تا مرز در فلزى براى گوسفندان قابل استفاده کنند، یک دیواره سنگى جلوى غار کشیده‏اند و یک ورودى کوچک براى گوسفندان ایجاد کرده بودند. عملاً بعد از انقلاب محوطه بیرون بى‏استفاده افتاده بود و ارتش بیشتر از داخل پایگاه محافظت مى‏کرد. مردم هم احساس مى‏کردند تا در ورودى که از جنس فلز بود براى استفاده شخصى اشکالى ندارد. وقتى به آغل گوسفندان یا به عبارتى ورودى اصلى غار رسیدم، هنوز خیلى از گوسفندان پراکنده و چوپانان با سختى دنبال آن‏ها بودند. شاید همین حالت گوسفنددارى بود که دشمن احساس مى‏کرد این پایگاه تخلیه شده است و به آن کارى نداشت. نفوذ ستون پنجم هم به این ارتفاعات سخت بود. تازه مردم بومى اینجا با ما بودند و سخت از اطراف محافظت مى‏کردند. مى‏دانستند امنیت پایگاه براى آن‏ها هم مهم است. مسوولان پایگاه هم فقط از داخل محافظت مى‏کردند و نیازى به بیرون نبود. اصلاً فکر نمى‏کردند ماشین‏آلات سنگین مثل &quot;لانچر&quot; باید از این قسمت حرکت کند. <br />وقتى وارد غار شدیم با چراغ قوه اطراف را نگاه کردیم. حدود دو متر کف غار از کود گوسفندان بالا آمده بود. خیلى کثیف و تاریک بود و بوى مشمئزکننده‏اى به مشام مى‏رسید. تا ساق پا در کف فرو مى‏رفتیم. پس از گذشت حدود بیست متر با یک پیچ نزدیک به سى درجه به در فلزى رسیدیم. در قابل باز شدن نبود. باید از کف خاکبردارى مى‏شد و تقریبا حجم آن هم زیاد بود. <br />همین وقت خلبان رستمى با جناب سروان با عده‏اى از افراد در یک وانت به ما رسیدند. به خلبان رستمى طرح خود را گفتم. سریع دو دستگاه لودر آوردند. طبق نقشه‏اى که سریع براى آنها کشیدیم، یک لودر در قسمت مناسبى از کوه، مشغول کندن آغل براى گوسفندان شد و لودر دیگر به جان دیوار تیغه‏اى و کف غار افتاد که مملو از پشکل بود. عده‏اى دیگر هم از داخل، محوطه را تمیز مى‏کردند. تا عصر یک نفس کار شد. حداقل گوسفندها، خانه جدید پیدا کردند. چوپان‏ها هم راضى بودند. ما هم شروع کردیم به تعمیر سیستم‏هاى برق و تأسیسات حرکتى که با سیم بکسل بود. <br />نزدیک‏هاى غروب پس از روغن‏کارى &quot;وینچ&quot; و درها سیستم برقى را راه انداختیم. در زوزه‏کشان باز شد. محوطه داخل غار با آن طرف کوه ارتباط برقرار کرد. دیگر نیاز نبود مسافت پانصد متر را دور بزنیم و به داخل پایگاه برویم. از این راه راحت ایاب و ذهاب مى‏کردیم. همه چیز براى بیرون آوردن موشک آماده شد. فقط مشکل دنده‏هاى موتور بود که بتواند روى پاى خود بیرون بیاید. از آل على هم خبرى نبود. از دیشب تا کنون از او خبرى نبود. تصمیم گرفتم با تمام نیروى انسانى و به کمک چند وانت &quot;لانچر&quot; را به بیرون بکشیم. تقریبا کار خطرناکى بود؛ چون اگر یک سیم بکسل پاره مى‏شد یا حرکت اصطکاکى پیش مى‏آمد، احتمال انفجار موشک خیلى زیاد بود. منتظر تاریکى شب شدیم که در پوشش شب این کار انجام شد. شاید ماهواره دشمن به این منطقه حساس شده باشد و یا پروازهاى شناسایى، مشکلاتى براى ما ایجاد کنند. در هر صورت، لانچر باید از یک تونل یا چند پیچ حدود سى درجه عبور مى‏کرد. این پیچ و خم‏ها براى آن بود که اگر در جلوى در غار انفجارى به وجود آید، موج به داخل غار نفوذ نکند. عده‏اى از افراد روزه بودند و افطار کردند. ما هم به آن‏ها کمک کردیم. بعد از نماز جماعت کار ما شروع شد. همه زیر لب دعاهایى را که مى‏دانستند زمزمه مى‏کردند و کار در سکوت انجام مى‏شد. باید کار با حوصله و دقت انجام مى‏گرفت. مجبور بودیم موتور را روشن کنیم که بوستر ترمز در سرازیرى رمپ کمک کند. سکوت محوطه با دود غلیظ و سر و صداى موتور و اگزوز شکسته شد. عده‏اى هول مى‏دادند و یک وانت هم مى‏کشید. <br />لانچر آرام آرام راه افتاد. الحمدلله ترمزها، خوب کار مى‏کردند. با هزار بدبختى لانچر از رمپ سرازیر شد و پایین آن آرام گرفت. سریع موتور را خاموش کردند؛ چون دود همه را خفه مى‏کرد. هواکش‏ها کار نمى‏کردند. ما هم وقت تعمیر آن‏ها را نداشتیم. <br />باید با دست و وانت، موشک را مى‏کشیدیم. حدود دو ساعت طول کشید تا ما به اولین پیچ تونل رسیدیم؛ چون اگر عجله مى‏کردیم و بدنه موشک به جایى مى‏خورد، کار همه ساخته بود. حالا اگر به بیرون محوطه مى‏رفتیم تازه باید آن را به یک فضاى مسطح مى‏بردیم تا شلیک انجام شود. همه خسته شده و حالت عصبى پیدا کرده بودند. دوباره دستور استراحت داده شد. کار خطرناکى بود. در وقت استراحت در محوطه بیرون پایگاه تجمع کردیم. براى احتیاط چند موتور سوار مسلح گشت مى‏زدند تا از خطر احتمالى پایگاه را محفوظ دارند. این اولین ارتباط داخل و خارج پایگاه بود و نفرات ما براى گشت‏زنى کم بود. بچه‏ها بیرون نشسته بودند. معلوم نبود این همه زحمت به نتیجه برسد یا نه؛ ولى کسى به روى خودش نمى‏آورد. باید این قدم اول برداشته مى‏شد تا مراحل بعدى طى مى‏شد. زیر آسمان پرستاره بودن و چاى داغ، ما را از حال و هواى جنگ دور کرده بود و هر کس چیزى مى‏گفت و بقیه مى‏خندیدند. در همین اوقات، چراغ یک ماشین از پایین دره دیده شد که به بالا مى‏آید. بچه‏ها در قسمت‏هاى مختلف جاده موضع گرفتند. آخر این وقت شب ایاب و ذهاب خطرناک بود. ستون پنجم هم مى‏دانست که با چراغ روشن نیاید؛ اما شاید کلکى در کار باشد. چراغ قوه‏ها هم خاموش شد و منتظر ماندیم. چند پیچ دیگر مانده بود که چند نفر از بچه‏ها جلو رفتند تا ماشین از آن‏ها رد شود و آن‏ها از پشت و ما هم از جلو ماشین را محاصره کنیم. تقریبا ماشین به ده مترى ما رسید. یکى از سربازان با صداى مهیبى &quot;ایست&quot; داد. یک نفر هم کنار جاده به طرف ماشین &quot;قراول&quot; رفت. از عقب هم به او ایست دادند. راننده فهمید از چند طرف محاصره است. کاملاً غافلگیر شد. سکوت همه جا را فرا گرفت. دستور داده شد که راننده پیاده شود. ظاهرا کس دیگرى با او نبود. یک نفر با چراغ قوه و اسلحه به طرف او رفت. وقتى نور به صورت راننده افتاد، بنده خدا زبانش بند آمده بود و او کسى جز حاج آل على نبود. فکر کرد پایگاه دست دشمن افتاده است. بعد از احوال‏پرسى، به او یک لیوان چاى دادند. گفت: اینجا چه کار مى‏کنید؟ و چرا این بساط را پهن کردید؟ وقتى ماجرا را فهمید که لانچر تقریبا اول تونل است و تا آنجا را کشیدیم، گفت سریع دست به کار شوید. من از کارخانه تراکتورسازى تبریز نمونه‏هایى را پیدا کرده‏ام که ان‏شاءالله به کار ما بیاید. بنده خدا معلوم بود بدون خواب، یک نفس در کار بوده و خود را به ما رسانده است. همه سریع به طرف لانچر رفتند. جا خیلى تنگ بود. نه مى‏توانستیم عقب برویم و نه جلو. خلاصه، گیربکس را پایین آوردند و دوباره جا زدند و موتور را روشن کردند. تقریبا نیمه‏هاى شب کار تمام شد. </p><p align="justify">دود غلیظى در تونل پیچید. همه از دور و بر &quot;لانچر&quot; فاصله گرفتند. فقط آل‏على پشت فرمان نشسته بود. دنده ماشین به سختى با صداى گوشخراشى جا رفت. لانچر روى پاى خودش حرکت مى‏کرد. با تمام دودى که راه انداخته بود غرشکنان عقب مى‏رفت؛ چون باید از &quot;رمپ&quot; پایین مى‏آمدیم، لازم بود همین طور عقب عقب از تونل خارج شویم. سعى مى‏کردیم با پروژکتورهاى سیار آل على را هدایت کنیم. بعضى از بچه‏ها ماسک ضدگاز زدند. بعد از حدود نیم ساعت لانچر با ته از غار بیرون آمد. همه تکبیر گفتند. بیچاره آل على عین زغالى‏ها شده بود. خلبان رستمى روى موتور به او گفت دنبالش بیاید. حالا لانچر با دنده دو حرکت مى‏کرد. مثل یک کامیون معمولى قدرت &quot;مانور&quot; داشت. خیلى سریع به یک محوطه باز رسیدیم. جهت کلى موشک رو به هدفى بود که از پیش تعیین شده بود. حالا بچه‏هاى الکترونیک مشغول به کار شدند. <br />همه چیز سریع پیش مى‏رفت. تصمیم گرفتیم اول صبح عملیات را آغاز کنیم تا هوا روشن شود و بچه‏ها با دقت بیشتر بتوانند جهت‏یابى کنند. صبح چوپانان دیدند یک مجسمه ابوالهول جلوى آن‏ها سبز شده است. حتى گوسفندها هم &quot;بر و بر&quot; ما را نگاه مى‏کردند. همه آنها سحر به صحرا مى‏رفتند. هر چه نیرو داشتیم دور لانچر مستقر کردیم. یک تور استتار هم احتیاطا روى آن انداختیم. چند ضدهوایى روى وانت گذاشتند و دور و اطراف گشت مى‏دادند. قبلاً خلبان رستمى با فرماندهى هماهنگ کرده بود که نیروهاى نفوذى ما در نزدیکى هدف مستقر شوند و ما را از اصابت موشک باخبر کنند. تهران هم در انتظار بود. هدف هم مهم بود: زرادخانه &quot;ش.م.ر&quot;. فقط صداى قلب خود را مى‏شنیدیم و صداى بع بع گوسفندها را. بچه‏هاى الکترونیک روى کاغذها و اعداد و ارقام غرق بودند. زمان شلیک فرا رسید، شمارش معکوس شروع شد. ما هم سعى کردیم در خاکریزها و تپه‏ها خود را مستقر کنیم. به چوپان‏ها گفتیم که خود و گوسفندها را حفظ کنند. هیچ بعید نبود، موشک در جا منفجر شود. <br />وقتى دستور آتش داده شد، صدا مهیبى با آتش زیاد و گرد و خاک بسیار محوطه را فرا گرفت. ناخودآگاه همه سر خود را در دو دست گرفتیم و درازکش خوابیدیم. نمى‏دانم چقدر طول کشید؛ ولى احساس کردیم صداى موشک لحظه به لحظه از ما دورتر مى‏شود و در دود و گرد و غبار مى‏توانستیم آتش عقب آن را ببینیم. هرکس دوربینى داشت، با آن نگاه مى‏کرد. موشک رفت؛ ولى کجا؟ همه منتظر خبر بودیم. بى‏سیم با &quot;وزوز&quot; زیاد مشغول به کار بود. خبرها با رمز رد و بدل مى‏شد. حالا منتظر نیروهاى نفوذى خود در دل خاک دشمن بودیم. سریع لانچر را به داخل پایگاه آوردیم. درها سریع بسته شد. نگهبان‏ها به سر پست خود رفتند و ما هم در اتاق بى‏سیم پایگاه مستقر شدیم تا از نتیجه کار خود باخبر شویم. تقریبا نیم ساعت شد؛ ولى خبرى نشد. نیروهاى نفوذى ما، هیچ خبرى از موشک ندادند. کم کم این احساس به ما دست داد که شاید موشک فرارکرده. با ایستگاه‏هاى دیگر خود در عمق خاک دشمن تماس گرفتیم، آن‏ها هم خبرى نداشتند. دیگر ناامید شده بودیم. معلوم نبود موشک کجا فرار کرده که هیچ‏کس از آن خبر نداشت. بچه‏هاى الکترونیک باز هم شروع به دعوا کردند. یکى گفت چرا &quot;تانژانت&quot; نگذاشته، حالا دیدى چى شد؟ از خستگى همه خوابیدیم. وضع همه درب و داغون بود. هر کس گوشه‏اى افتاد. دیگر امید ما از اطلاع‏رسانى عوامل نفوذى در عمق خاک دشمن قطع شد. به غیر از نگهبانان همه بیهوش شدند. چند روز کار طاقت‏فرسا و آخر هم هیچ. <br /><br />نزدیک ظهر بود. در حالت خواب و بیدارى بودیم. ناگهان بلندگوى پایگاه صداى مارش نظامى را از رادیوى ایران پخش کرد. هر وقت این مارش زده مى‏شد و گوینده مى‏گفت &quot;شنوندگان عزیز، شنوندگان عزیز&quot; همه مى‏فهمیدیم عملیات پیروزمندانه‏اى رخ داده است؛ اما این بار گوینده شورش را در آورده بود. هى مى‏گفت: &quot;شنوندگان عزیز، شنوندگان عزیز&quot;؛ ولى اصل خبر را نمى‏داد. تقریبا همه بیدار شدیم؛ ولى حال بلند شدن نداشتیم. حتما خبر مهمى بود. معلوم بود پیروزى بزرگى است. ما که شکست خوردیم حداقل یک پیروزى بزرگ درد ما را کم مى‏کرد. همه زیر پتو ول مى‏خوردیم تا این گوینده چیزى بگوید. جان ما را به لب رساند. بى‏سیم ما که خفه شده بود و از دیده‏بان‏هاى نفوذى خودى خبرى نمى‏رسید. تقریبا ارتباط ما قطع شده بود. فقط صداى رادیو جاذبه داشت. <br />ناگهان از رادیو خبر رسید که ایران براى اولین بار موفق شد که قلب پایتخت دشمن را هدف موشک قرار دهد! معلوم شد یک یگان موشکى دیگر به موازى ما وارد عمل شده بود و آن‏قدر خود را نزدیک جبهه رسانده که توانسته بود با دقت مرکز حساس پایتخت را هدف بگیرد. دقت عمل فوق‏العاده بالا بود. یک موشک با دقت زایدالوصفى که باید از فن‏آورى بالایى برخوردار باشد، به بزرگ‏ترین و مرتفع‏ترین بانک در پایتخت دشمن اصابت کرده و آن را منهدم کرده بود. شاید بچه‏ها از قسمت‏هاى دیگر به فن‏آورى هدایت لیزرى دست یافته‏اند. همه از جا پریدیم. تکبیر گفتیم. مهم نبود ما باشیم یا دیگرى. مهم این بود که دشمن بازداشته شود تا با موشک به شهرهاى ما حمله نکند. معلوم بود، اینجا سر کار بوده‏ایم. بى‏انصاف‏ها نگفتند که جاى دیگر این فن‏آورى پیشرفته را در اختیار دارند و ما را این قدر به دردسر انداختند. شاید هم ما براى رد گم کردن دشمن باید فعال مى‏شدیم تا جاى دیگر عمل کنند؛ ولى از مسوولان ستاد این همه پیچیدگى و ضریب هوش بعید بود، ولى حالا که شد، ما هم اعتماد به نفس بیشترى به دست آوردیم که خلاصه تهران هم کارى کرد؛ چون در جبهه عملاً هر چه بود در خطوط اول بود و ستادهاى مرکزى فقط هورا مى‏کشیدند و ما هم لنگ مى‏کردیم و این بار برعکسش شد. بچه‏ها جاهاى خواب خود را جمع کردند. همه به هم تبریک مى‏گفتند. <br />من به خلبان رستمى گفتم اگر اجازه بدهید من به تهران بروم. تقریبا اکثر بچه‏ها مى‏خواستند برگردند. چند فروند موشک دیگر در پایگاه بود که مى‏توانستند روى لانچر نصب کنند و براى کار ایذایى استفاده شود؛ ولى دیگر به ما نیازى نبود. تقریبا آماده شدیم که برگردیم. ناگهان بى‏سیم به صدا درآمد. بى‏سیم‏چى هاج و واج بود. گوشى را به خلبان رستمى داد. یکى از دوستان نزدیک در تهران بود، به خلبان تبریک مى‏گفت. حتما درجه و ترفیع گرفته بود. شاید هم بچه‏اش دنیا آمده بود؛ ولى خانمش هفت‏ماهه بود! شاید بچه عجله داشت. ناگهان خلبان غش کرد! این دیگر چه خوشى است که خلبان غش کند؟ زبانش بند آمد. با &quot;تته، پته&quot; به ما گفت که موشک ما تا پایتخت رفته و به بانک مرکزى خورده است. ما به جاى غش کردن، عین مجسمه به همدیگر نگاه مى‏کردیم. سکوت عجیبى بود. معلوم شد، موشک فرار کرده و از برد عادى خود حدود چهل کیلومتر بیشتر رفته است. حاج آل على با صداى بلند آیه 17 سوره انفال را خواند که &quot;خداوند تیر را پرتاب کرد&quot;، حالا باید گفت که: &quot;خداوند موشک را پرتاب کرد نه شما&quot;. <br />آرامش خاصى بر همه مستولى شد. احساس مى‏کردند همه چیزمان خدایى است، حتى شادى نمى‏کردیم. احساس مى‏کردیم آنقدر خدایى شده‏ایم که به شادى نیازى نیست. همه با آرامش رفتیم که دومین موشک را براى پرتاب آماده کنیم. بعد از مدتى به خودمان آمدیم. کم‏کم، احساس قدرت مى‏کردیم. چهار فروند موشک دیگر داشتیم. <br /><br />دنیاى سرمایه‏دارى و کمونیست‏ها هر دو به توافق رسیدند که ایران را سخت محاصره اقتصادى کنند تا قطعنامه 598 را بپذیرد. ایران هم صفت دنیاى سرمایه‏دارى را مى‏دانست که طالب جنگ‏هاى کنترل شده و کوتاه مدت است نه جنگى که پایان آن در دست آن‏ها نباشد. ایران مى‏خواست جنگ را طولانى کند و این براى جهان سرمایه‏دارى که در مناطق نفت‏خیز احتیاج به کنترل داشت ضرر زیادى بود. کسى هم فکر نمى‏کرد ایران بتواند این همه تحمل جنگ را داشته باشد و طولانى‏ترین جنگ معاصر را تحمل کند. با آنکه توان داشتیم که موشک را به قیمت خوب از واسطه‏ها بخریم؛ ولى به ما نمى‏دادند. دنیاى سرمایه‏دارى گونه‏اى است که اگر پایش پیش بیاید براى پول به همه چیز خیانت مى‏کنند. به شرط آنکه اسمشان رد نشود. خیلى‏ها زیرآبى به ما خبر مى‏رساندند. همه چیز براى ما قابل استفاده بود. از موتور قایق‏هاى ورزشى تا موشک؛ اما پرتاب اولین موشک ایران باعث شد تا ولوله‏اى در غرب بیفتد و ایران توانست از تجربه مرد چهار زنه به خوبى استفاده کند. <br />نقل است که مردى چهار زن داشت. روزى همه زن‏ها دست به دست هم دادند و مرد بیچاره را محاصره اقتصادى کردند و از اتاق‏هاى خود بیرون کردند. مرد بیچاره شب در حیاط خوابید؛ ولى وقت سحر خود را به داخل حوض انداخت. چنان در حوض پرید که صداى آب تا چند خانه آن طرف‏تر شنیده شد. زن‏هاى خانه هر کدام از پنجره اتاق به حیاط نگاه کردند و دیدند مرد در حال آب تنى است. فکر کردند یکى از زن‏ها خیانت کرده و مرد را به اتاق راه داده است. لذا همه سعى کردند دل مرد را به دست بیاورند و او را به اتاق خود بکشانند. <br />حال پرتاب موشک چنان سر و صدایى ایجاد کرده بود که همه فکر کردند قدرت جدیدى به ما موشک داده است. همین امر باعث شد که از بلوک‏هاى مختلف به ما موشک بدهند و ما هم به جاى ادامه ساخت شروع به خرید کردیم و این امر باعث شد راحتى خرید را به سختى ساخت ترجیح دهیم. در هر صورت جنگ به مرحله جدیدى رسید و ما به موشک‏هاى متنوعى دست یافتیم. یقینا هم غرب سعى داشت فن‏آورى پیشرفته‏ترى را به دشمن بدهد، به ویژه تجهیزات خطرناک &quot;ش.م.ر&quot;. <br /><br />ویژه نامه فارس در هفته دفاع مقدس </p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 9 Oct 2008 12:10:59 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.air-mag.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1822</comments>
          <guid>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/18/post-1822/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[اخراجی ها در 9L-LDC]]></title>
					<link>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/17/post-1829/</link>
					<description><![CDATA[<p align="center"><img style="WIDTH: 494px; HEIGHT: 315px" height="315" alt="تصویر" src="http://media.farsnews.com//Media/8707/ImageNews/870716/83_870716_L600.jpg" width="494" />&nbsp;</p><p align="center"><img alt="تصویر" src="http://i34.tinypic.com/w6pqnb.jpg" />&nbsp;</p><p align="center"><img alt="تصویر" src="http://www.photokadeh.com/images/stories/upic/%20ng7m1x.jpg" />&nbsp;</p><p align="center"><img alt="تصویر" src="http://i33.tinypic.com/2it6hsp.jpg" />&nbsp;</p><p align="center"><img height="368" alt="تصویر" src="http://i34.tinypic.com/zvd3wp.jpg" width="340" />&nbsp;</p><p align="center"><a class="postlink" href="http://www.postimage.org/image.php?v=aVI4yRr"><img alt="تصویر" src="http://www.postimage.org/aVI4yRr.jpg" /></a><br /><a class="postlink" href="http://www.postimage.org/image.php?v=aVI54hi"><img alt="تصویر" src="http://www.postimage.org/aVI54hi.jpg" /></a><br /><a class="postlink" href="http://www.postimage.org/image.php?v=gxEzUNS"><strong><font color="#cc33ff"><img alt="تصویر" src="http://www.postimage.org/gxEzUNS.jpg" /></font></strong></a><strong><font color="#cc33ff">&nbsp;</font></strong></p><p align="center"><strong><font color="#cc33ff">خارج از شوخی وضعیت داخلی این هواپیما ازبسیاری از هواپیماهای شرکت های ایرانی که در حال پراوزهستند بهتر و تمیز تر به نظر می آید گویی جای این هواپیما در آسمان و جای هواپیماهای برخی ایرلاین های ما(نظیر فوکر ۱۰۰ های قدیمی آسمان یا توپولف های ۱۵۴ ایرتور) در نمایشگاه هوایی می باشد.نظر شما چیست؟!</font></strong></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 8 Oct 2008 20:53:26 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.air-mag.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1829</comments>
          <guid>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/17/post-1829/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[برنامه آتی صنایع دفاع ساخت توپولف با ظرفیت حمل 200 نفره]]></title>
					<link>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/17/post-1828/</link>
					<description><![CDATA[<div class="postbody"><font size="5"><br /></font><span style="FONT-WEIGHT: bold">اصفهان - مدیر عامل صنایع هوایی وزارت دفاع گفت: برنامه آتی این وزارتخانه ساخت توپولف با ظرفیت جابجایی 200 مسافر است. <br /><br />&quot;مجید هدایت&quot; روز سه شنبه در مراسم تحویل پنج فروند هواپیمای ایران 140 به وزارت راه و نیروی انتظامی درشرکت هسا اصفهان افزود: باتوجه به فشار غرب در تحریم ایران، وزارت دفاع برای جبران مشکلات حمل و نقل هوایی افزایش 20 هزار صندلی طی 10سال آینده ازطریق ساخت هواپیما را در دستور کار قرارداده <br />است. <br />وی تصریح کرد: برای تامین این هدف 40 درصد هواپیمای مورد نیاز به صورت آماده و 60 درصد آن به صورت ساخت داخل تامین می شود. <br />هدایت، سرمایه گذاری در صنعت هواپیماسازی با توجه به محدودیت این صنعت و نیاز روزافزون به آن را اقتصادی دانست و گفت: تنها کشورهای حوزه خلیج فارس چندین سفارش یکصد میلیارد دلاری برای خرید هواپیما به کشورهای صاحب این صنعت <br />داده اند. <br />وی اظهار داشت: صنعت هوایی کشور در زمینه مسائل دفاع درسطح مطلوبی قرار دارد و با حمایت دولت این بخش می تواند مشکلات مقابل روی حمل و نقل هوایی مسافر را نیز کاهش دهد که دراین راستا برای تقویت صنعت هوایی دو لایحه به دولت ارائه شده است. <br />رییس سازمان هواپیمایی کشور نیز دراین مراسم گفت: 80 درصد پروازهای کشور داخلی است و محدودیتها و تحریم های اعمال شده باعث می شود در زمان اوج سفرها امکان پاسخگویی به نیاز جامعه فراهم نشود. <br />&quot;حسین خانلری&quot; افزود: هواپیمای ایران 140 دارای گواهینامه های ایمنی و منطبق بر استاندارهای جهانی است و به طور کامل در حمل و نقل هوایی کشور به کار گرفته می شود. <br />وی اضافه کرد: شرکت هواپیمایی ایران ایرتور قرارداد خرید 10فروند هواپیما را با هسا بسته است که سه فروند آن امروز تحویل شد. <br />خانلری با بیان اینکه نمی توان منتظر غربی ها برای برآورده سازی نیازهای هوانوردی کشور شد، اظهارداشت: شرکت هسا باید افزایش تولید را در دستورکار خود قرار دهد. <br />&quot;خراسان زاده&quot; معاون اول شرکت صنایع هواپیماسازی هسا نیز گفت: 55 درصد قطعات هواپیمای ایران 140 در کشور ساخته شده و این در حالی است که توان تولید قطعات این هواپیما تا مرز 70 درصد و حتی صد درصد وجود دارد اما به دلیل فقدان توجیه اقتصادی 45 درصد قطعات در داخل تولید نمی شود. <br />وی افزود: خط تولید این هواپیما در هسا بومی شده و اکنون هیچ کارشناس اوکراینی در این شرکت نیست و کلیه امور تخصصی ساخت و پشتیبانی و تعمیر در اختیار هسا قرار دارد. <br />خراسان زاده تصریح کرد: یک هزار نفر از پرسنل هسا در بخش ساخت هواپیمای ایران 140 مشغول می باشند واین شرکت طراحی وتولید هواپیما برای گشت دریایی را در دست انجام دارد. <br />شرکت هواپیماسازی هسا توان تولید سالانه 12 فروند هواپیمای ایران 140 را دارد. </span></div>]]></description>
					<pubDate>Wed, 8 Oct 2008 20:46:02 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.air-mag.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1828</comments>
          <guid>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/17/post-1828/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بمب خبری !!!]]></title>
					<link>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/16/post-1827/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><font color="#ff0000"><strong>جنگنده های تیز پرواز جمهوری اسلامی ایران با رهگیری یک فروند هواپیمای فالکون آمریکایی که بدون اجازه وارد حریم هوایی جمهوری اسلامی ایران شده بود ، این هواپیما را مجبور به فرود در یکی از فرودگاه های کشورمان کردند. به گزارش خبرگزاری فارس ، یک هواپیمای فالکون آمریکایی که به صورت غیر مجاز و بدون توجه به تذکر ماموران نیروی هوایی ایران از سمت ترکیه وارد حریم هوایی کشورمان شده بود در حالی که تلاش داشت تا در سطح پایین و خارج از دید رادار به حرکت خود ادامه دهد، با هشیاری و بیداری مدافعان آسمان ایران اسلامی، مورد شناسایی قرار گرفت و جنگنده های ایرانی با رهگیری این هواپیما ، آن را به سمت یکی از فرودگاه های کشور هدایت کرده و در این فرودگاه مجبور به فرود کردند. بنا بر این گزارش ، کادر پرواز و سرنشینان این هواپیمای آمریکایی شامل 5 ژنرال ارشد نظامی ارتش آمریکا و 3 غیرنظامی در فرودگاه مورد بازجویی قرار گرفتند و یک روز بعد از بازجویی ، پس از آنکه مشخص شد به صورت غیر عمدی وارد فضای ایران شده و مقصد آنها افغانستان بوده است ، آزاد شده و به آنها اجازه خروج از ایران به سمت افغانستان داده شد.&nbsp;&nbsp;</strong></font></p><p align="justify"><font color="#3300cc">&nbsp;این بمب خبری بود که توسط خبرگزاری فارس منتشر شد و واکنش های زیادی در سطح جهان ایجاد کرد بگونه ای که بازار فروش نفت با افزایش ناگهانی قیمت نفت مواجه شد.کشورهای مختلف نیز به آن واکنش های گوناگونی نشان دادند.بعدا معلوم شد هواپیمای فوق فالکنی است که تحت اجاره نیروهای نظامی مجارستان قرار داشته و در حال حمل چند نظامی بلند پایه مجاری به اردوگاه ناتو در افغانستان بوده است.حرکت فوق جدا از واکنش هایی که در بر داشت و منجر به معذرت خواهی رسمی سفیر مجارستان در ایران&nbsp;شد&nbsp;می توان یک پیام روشن برای دشمنان ما نیز باشد که فکر جسارت و بی حرمتی به خاک پاک ایران را نداشته باشند.زیرا اگرچه هواپیمای فوق از نوع نظامی نبود ولیکن عدم واکنش ما سبب می شد آنها جسارت پیدا کرده و فردا با جنگنده های خود حریم هوایی ما را نقص نمایند.سربلند باشید&nbsp;</font></p><p align="justify"><font color="#3300cc">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;مجله هوایی</font></p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 7 Oct 2008 18:56:25 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.air-mag.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1827</comments>
          <guid>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/16/post-1827/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ایران ۱۴۰ به میدان می آید]]></title>
					<link>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/15/post-1824/</link>
					<description><![CDATA[<p><font size="5"><font color="#bf0000"><font size="2"><span style="FONT-SIZE: 150%; LINE-HEIGHT: normal">سه فروند هواپیمای ایران 140 فردا تحویل &quot;ایران‌ایر‌تور&quot; می‌شود</span></font></font></font><span style="FONT-WEIGHT: bold">&nbsp;وزیر راه با اشاره به اینکه فردا سه فروند هواپیمای ایران 140 تحویل شرکت هواپیمائی &quot;ایران‌ایر‌تور&quot; می‌شود، گفت: این هواپیماها پس از کسب مجوزهای لازم تا 6 ماه دیگر وارد ناوگان پروازی کشور می‌شوند. <br /><br /><br />حمید بهبهانی اظهار داشت: فردا سه فروند هواپیمایی ایران 140ساخت داخل تحویل شرکت هواپیمایی ایران ایرتور خواهد شد. <br />وی افزود: پس از تحویل این سه فروند، حدود 5 الی 6 ماه طول می‌کشد تا وارد خطوط هوایی کشور شده و به جابجایی مسافر بپردازند. <br />به گفته وی، برخی مجوزها برای پروازهای عملیاتی این هواپیما باید از سازمان هواپیمایی کشوری اخذ شود و 300 ساعت نیروی مورد نیاز این نوع هواپیما نیز باید تعلیمات لازم را دیده و آموزش ببینند؛ زیرا از این نوع هواپیما در خطوط پروازی داخل تاکنون نداشته‌ایم. <br />وزیر راه و ترابری در خصوص امنیت پروازی این هواپیما یادآور شد: تایید امنیت و ایمنی پروازی این هواپیماها با سازمان هواپیمایی کشوری است اما در مجموع این هواپیماها از امنیت لازم پروازی برخوردارند و سازمان هواپیمایی باید مجوز پرواز آنها را صادر کند. </span></p><div class="postbody"><br /></div>]]></description>
					<pubDate>Mon, 6 Oct 2008 18:39:28 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.air-mag.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1824</comments>
          <guid>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/15/post-1824/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نو رسیده ای دیگر در راه است]]></title>
					<link>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/14/post-1823/</link>
					<description><![CDATA[<p align="center">&nbsp;<a class="postlink" href="http://www.postimage.org/image.php?v=aVGSgh9"><img alt="تصویر" src="http://www.postimage.org/aVGSgh9.jpg" /></a>&nbsp;</p><p align="center"><font color="#ff0000"><strong>اولین عکس(داغه داغ)از این پرنده زیبا در مهرآباد</strong>&nbsp;</font></p><p align="center"></p><p align="justify">&nbsp;دوستان عزیز وبلاگ&nbsp;مطلع شدیم شرکت هواپیمائی فارس ایر قشم اقدام به خرید یک فروند بوئینگ ۷۶۷ اردنی نموده و در چند روز آینده این هواپیما وارد ایران خواهد شد.البته اگر اتفاق خاصی نیفتد و تله تحریم های آمریکا دامنگیر آن نشود.&nbsp;</p><p align="justify">بوئینگ ۷۶۷ هواپیمایی مناسب بوده و می تواند نقطه عطفی در نحوه انجام خدمات رسانی ایرلاین فوق باشد.&nbsp;</p><p align="justify">به امید روزی که شاهد پرواز تعداد بیشتری هواپیما در این ایرلاین ثروتمند ولیکن کوچک باشیم&nbsp;</p><div class="postbody" align="justify">چند تا عکس از 767 برای دوستانی که این هواپیما رو کمتر مشاهده نمودند.&nbsp;&nbsp;</div><div class="postbody" align="justify"><font color="#990099">اصلاحیه:بنابر آخرین اخبار هواپیمای فوق الذکر بصورت اجارهای در اختیار ایرلاین قرار خواهد گرفت.&nbsp;</font></div><div class="postbody"><br /><img alt="تصویر" src="http://cdn-www.airliners.net/aviation-photos/small/9/3/4/1401439.jpg" /><br />US Airways<br /><a class="postlink" href="http://www.airliners.net/photo/US-Airways/Boeing-767-201-ER/1401439/M">http://www.airliners.net/photo/US-Airways/Boeing-767-201-ER/1401439/M</a><br /><br /><img alt="تصویر" src="http://cdn-www.airliners.net/aviation-photos/small/8/4/9/1398948.jpg" /><br />Air Canada<br /><a class="postlink" href="http://www.airliners.net/photo/Air-Canada/Boeing-767-233-ER/1398948/M/">http://www.airliners.net/photo/Air-Canada/Boeing-767-233-ER/1398948/M/</a><br /><br /><img alt="تصویر" src="http://cdn-www.airliners.net/aviation-photos/small/3/9/1/1013193.jpg" /><br />Delta Air Lines<br /><a class="postlink" href="http://www.airliners.net/photo/Delta-Air-Lines/Boeing-767-232/1013193/M">http://www.airliners.net/photo/Delta-Air-Lines/Boeing-767-232/1013193/M</a>&nbsp;</div><div class="postbody">منبع:انجمن هوافضا</div>]]></description>
					<pubDate>Sun, 5 Oct 2008 18:04:19 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.air-mag.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1823</comments>
          <guid>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/14/post-1823/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[روایتی خواندنی از پرتاب اولین موشک دوربرد ایران در جنگ (بخش اول)]]></title>
					<link>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/14/post-1821/</link>
					<description><![CDATA[<p>امروز که جمهوری اسلامی ایران به قدرت موشکی اول منطقه تبدیل شده است، جزئیات اولین عملیات موشکی ایران در سال های دفاع مقدس که حیرت جهانیان را بر انگیخت از زبان یکی از شاهدان عینی خواندنی خواهد بود. این شاهد امروز از اساتید برجسته دانشگاه شهید بهشتی است. <br /><br />اول وقت، جلسه مدیران دانشگاه بهشتی بود.ساعت هفت صبح جلسه شروع شد. کارها مورد مشورت قرار گرفت. دستورهاى لازم داده شد. طبق برنامه باید یک هفته در تهران مى‏ماندم و بعد دو هفته به منطقه مى‏رفتم، ولى منشى چند پیام از خلبان رستمى به من داد. مى‏خواستم به منزل بروم. ناگهان شنیدم یک ماشین از نیروى هوایى اجازه ورود به دانشگاه را دارد و با من کار دارند. فهمیدم خلبان رستمى است. خبر داد: دشمن تصمیم دارد تمام شهرها را بمباران کند. حتى هواپیماى دشمن به شهر مشهد رسیده است. ما هم دیگر هواپیماى مناسب براى جنگنده‏هاى جدید دشمن نداریم. ضدهوایى‏ها هم برد مناسب را نداشتند. بچه‏هاى جبهه به هواپیماى دشمن مى‏گفتند &quot;ایران‏پیما&quot; و به هواپیماهاى خودى مى‏گفتند &quot;میهن‏تور&quot; به این ترتیب تقریبا آسمان ایران بى‏دفاع بود. <br />از همه بدتر، پدیده جدید موشک باران تهران بود. مردم، خودجوش، شعار مى‏دادند: &quot;موشک جواب موشک&quot;. این خواست فطرى مردم بود. خلبان رستمى آمده بود که گروهى آماده کند که من هم جزو آن بودم تا به یک سایت موشکى برویم که براى نمونه از قبل از انقلاب چند موشک خودکشش، &quot;اسکاد B&quot; در آن بود. این موشک‏ها براى نمونه از طرف روس‏ها به ایران داده شده بود. و براى اینکه آمریکا از بى‏خطر بودن آن براى اسرائیل باخبر شود، چند نمونه هم به ایران دادند، آن هم از طریق معاهده نظامى &quot;سنتو&quot; تا آمریکا تحریک نشود. روس‏ها و آمریکایى‏ها به کشورهاى اقمارى خود، متعادل اسلحه مى‏فروختند و براى اینکه تعادل پیمان &quot;ورشو&quot; و &quot;سنتو&quot; به هم نخورد نمونه‏اى از سلاح‏هاى راهبردى را که به کشورهاى اقمارى مى‏دادند به طرف مقابل هم مى‏دادند که اربابان از وضع یکدیگر و نوکرانشان آگاه باشند. <br />حالا چند فروند موشک در یک سایت بود که على‏القاعده قابل استفاده نبود خلبان رستمى آمده بود که امشب مرا با خود برد. <br />دو روز از خلبان رستمى فرصت خواستم که کارهاى خود را در تهران رفع و رجوع کنم و خود را آماده کردم که به مأموریت نامعلومى بروم و آن اولین پرتاب موشک به طرف دشمن (عراق) بود. <br />یک نقشه از &quot;سایت&quot; یا محوطه نظامى مورد نظر به من دادند. دیگر چیزى از مأموریت خود نمى‏دانستم. آن روز غروب باید با یک گروه به طرف &quot;سایت&quot; موشکى حرکت مى‏کردیم. <br />تنها توانستم از پدرم در کوچه خداحافظى کنم و زودتر از وقت مقرر، قبل از افطار به قرارگاه مورد نظر برسم. <br />تقریبا تمام افراد گروه آمدند. افطارى خوردیم و نماز خواندیم. یک معارفه کلى شد خلبان رستمى مسؤول گروه بود. خیلى منظم و مرتب همه سوار اتوبوس شدیم. بیست نفر بودیم، و باید در اتوبوس توجیه مى‏شدیم. تقریبا نیمه‏هاى شب به همان قرارگاه خودمان رسیدیم. یک ضرب به اتاق جنگ رفتیم. در اتاق جنگ ماکت منطقه جنگى قرار داشت و همه دور آن جمع شدیم تا بفهمیم چه کار باید کرد. منطقه مأموریت ما خطوط شمالى جبهه بود، ولى نمى‏دانم چرا به محور میانه آمدیم. شاید بعضى از مهندسان در محور بودند که باید با هم آشنا مى‏شدیم. <br />نیمه شب به طرف &quot;سایت&quot; حرکت کردیم. گروه ما خیلى کوچک شده بود. گروه‏هاى دیگر مأموریت دیگر داشتند. اکثر گروه ما مهندسى محاسبات پرتاب، الکترونیک و مکانیک بودند. چهار نفر دیگر کارگر فنى بودند، ولى ده تا مهندس را در کار عملى در جیب خود جا مى‏دادند. من هم نخودى بودم. چون رشته معمارى به درد پرتاب نمى‏خورد. خلبان رستمى هم مسوول گروه بود. همه نیروى داوطلب بودیم. تنها لباس او درجه نظامى داشت. بقیه ما لباس ساده بسیجى داشتیم. یکى از کرگران فنى به نام حاج‏آقا آل‏على خیلى شوخ و &quot;آچار فرانسه&quot; بود و در هیچ کار فنى، نمى‏ماند. لودر، جیپ، تانک، همه چیز تعمیر مى‏کرد. بعضى از چیزها را سر هم کرده بود و ماشین مین‏کوب ساخته بود و لندرور &quot;شنى‏دار&quot; درست کرده بود. خیلى چیزهاى عجیب و غریب دیگر او در &quot;مینى‏بوس&quot; از طرح‏هاى خود صحبت مى‏کرد. ماجراى ساخت بولدزر او که زیر آب کار مى‏کرد جالب بود. یکى دیگر از بچه‏ها که او هم کارگر فنى بود از ساخت هدایت امواج رادیویى صحبت کرد. هواپیماى کوچک هدایت شونده، هدایت از دور جهت‏گراى توپخانه که دیده‏بان، مستقیم لوله توپ را در جهت مناسب با امواج رادیویى مستقر کند. <br />بین راه یک ایستگاه صلواتى بود. تصمیم داشتیم در آنجا استراحت کنیم و شام بخوریم که همین کار را کردیم. <br />بعد از اذان صبح، به طرف پایگاه راه افتادیم. هوا کم‏کم روشن مى‏شد. منطقه جالبى بود. پر از گوسفند. چند چوپان جوان دنبال ماشین مى‏دیدند. از پایگاه خبرى نبود. فقط چند آغل غار مانند دیدم که احساس کردم باید با تکنیک جدید، حفارى شده باشد، ولى پر از بز و گوسفند بود. این منطقه در کنترل ارتش بود. از جبهه فاصله زیادى داشت. چون قبلاً ماکت منطقه را دیده بودم، تجسمى از وضع پایگاه داشتم. احتمالاً پس از پیچ تندى باید به یک در بزرگى که در دهانه یک دره بود وارد مى‏شدیم. تقریبا حدسم درست بود. مردم بومى اینجا، لر و شیعه بودند. از لحاظ جغرافیاى انسانى، منطقه امنى بود. مردم خیلى همکارى مى‏کردم. هیچ نفوذى و ستون پنجمى، این دور و برها نمى‏توانست نفوذ کند. مردم عشایر این منطقه خیلى هوشیار بودند. ناگهان یک در ورودى نظامى را که استتار بود، مشاهده کردیم. خلبان رستمى با لباس رسمى به دژبانى رفت، ناگهان در کشویى باز شد و ما با مینى‏بوس وارد شدیم. چند سرباز با تفنگ، پیش‏فنگ کردند. جورى سر و صدا راه انداختند که ما همه میخ شدیم. مینى‏بوس درب و داغون ما وارد یک محوطه عظیم طبیعى شده بود که کوه‏هاى اطراف آن، مانند محوطه قرارگاه توپخانه اصفهان بود. مکانى مثل یک کاسه که دور و اطراف آن را کوه فرا گرفته و شیارهاى خوبى در هر قسمت از کوه‏ها به وجود آمده بود. داخل هر شیار تونلى زده بودند و تأسیساتى دایر بود. هیچ ساختمان مصنوع بشر، در محوطه دیده نمى‏شد، مگر ورودى تونل‏ها. جلوى یکى از تونل‏ها ایستادیم. یک ستوان جلو آمد. خیلى رسمى و با جدیت به خلبان رستمى سلام نظامى داد و با داد و بیداد گزارشى از وضع قرارگاه داد و خود را در خدمت اعلام کرد. ما هم با ساک‏هاى خود از مینى‏بوس پیاده شدیم. <br />از لحاظ مکان‏یابى انگار طبیعت، اینجا را طراحى کرده بود که یک کاسه تمام عیار باشد و خیلى از تأسیسات را در خود جا دهد. در اصفهان هم براى توپخانه از طریق پیمان &quot;سنتو&quot; چنین جایى پیدا شده بود. <br />شاید از طریق ماهواره پیدا کردن یک چنین جاهایى آسان‏تر باشد، ولى از روى عکس هوایى هم مى‏توان چنین جواهرهایى را کشف کرد. چون دستور مستقیم از فرماندهى کل قوا بود ما را تحویل رفتند. معلوم بود هیچ آثارى از انقلاب و جنگ در اینجا وجود نداشت. همه افراد با وسواس این منطقه را تمیز نگه داشته بودند. همه سربازها و درجه‏داران منظم در جاى خود منتظر دستور بودند. خلبان رستمى از ستوان خواست که به همه دستور آزاد بدهد. دستور داده شد. فقط یک خرده، پاها باز شد. هیچ فرق چندانى از نظر ما نکرد. ما نمى‏دانستیم چه کار کنیم. جو نظامى ما را گرفته بود. ما هم سیخ مقابل پرچم ایران که جلوى دفتر کار قرار داشت، ایستاده بودیم، ولى در صف نبودیم. بالاخره وارد دفتر شدیم و روى صندلى نشستیم. <br />سریع به یک تونل عظیم رفتیم که در آن یک &quot;لانچر&quot; خودکشش بود. مثل یک تریلر چندین چرخ که روى آن یک موشک عظیم بود یا حداقل براى من که اولین بار یک هیولا مى‏دیدم عظیم جلوه مى‏کرد. همه وسایل پرتاب داخل تریلر قرار داشت. سکو پرتاب روى تریلر قابل بالا و پایین کردن و تمام وسایل و محوطه تمیز بود. جناب ستوان، یک دفترچه از تعمیرات به عمل آمده روى موشک را به خلبان رستمى داد. معلوم شد چندین کارشناس از کشورهاى دوست عربى آمده و روى آن کار کرده‏اند، ولى نتوانسته‏اند کارى انجام دهند. اکثر کشورهاى عربى از بلوک شرق محسوب مى‏شدند و افراد متخصص آنان در شوروى آموزش دیده بودند. حالا نوبت ما بود که وسایل مختلف را بازرسى و تعمیر کنیم. هرکس شروع کرد به &quot;آزمایش&quot; قسمت‏هاى مختلف هدایت و پرتاب موشک. کمترین خطایى باعث انفجار موشک در تونل مى‏شد. همه با سکوت و دقت شروع به کار کردند. محور کار، بیشتر در زمینه ابزار الکترونیکى بود. بعد از چند ساعت کار، قسمت‏هایى از &quot;لانچر&quot; جدا شد و در کف تونل قرار گرفت. من هم با چند سرباز مشغول نقشه‏بردارى از داخل تونل شدم تا نقشه کامل محوطه را تهیه کنم. همه کار مى‏کردند، محوطه بر خلاف قبل شلوغ پلوغ شد. همه چیز &quot;آزمایش&quot; و وسایلى که باید از عقبه مى‏آمد فهرست شد. داخل تونل اصلاً نفهمیدیم که شب شد. اذان مغرب، ما را هوشیار کرد. اکثر بچه‏ها دست از کار کشیدند. بعد از نماز ما هم افطارى خوردیم. در ماه رمضان هم شام مى‏خوردیم، هم افطار و هم سحرى. چون مسافر بودیم بقیه صبحانه و ناهار هم جاى خود برقرار بود. بعضى اوقات عصرانه هم مى‏خوردیم! پس از دو ساعت استراحت هم مشغول به کار شدند. <br />در همین وقت خلبان رستمى وارد تونل شد و مرا صدا کرد. گفت: بى‏سیم تو را مى‏خواهد. باید به ماموریت دیگرى مى‏رفتم. رفتم و بعد از چند روز با لباس خاکى و بدن عرق کرده و خاک گرفته دوباره به دروازه پایگاه وارد شدم. دژبان در را باز کرد و سلام نظامى داد. در تونل را یک سرباز باز کرد و ما هم وارد تونل شدیم. وضع عجیب و غریبى بود. بچه‏ها به حدى شبانه‏روزى کار کرده بودند که وضع آن‏ها هم از من بهتر نبود: خاکى، عرق کرده و خسته. با کمال تعجب، جناب سروان هم هم‏رنگ جماعت شده بود؛ کلاه نداشت و با دمپایى این ور و آن‏ور مى‏رفت. <br />خلاصه بچه‏هاى بسیج این جماعت ارتشى را خراب کرده و آن‏ها را از ریخت و قیافه انداخته بودند. اما در عوض آن‏ها همه دست به آچار بودند. قیافه همه خسته نشان مى‏داد، ولى همه خوشحال بودند. براى اینکه اولین بار بود که تمام دستگاه‏هاى الکترونیک را تعمیر کرده بودند. قبلاً چند ماه، کارشناسان خارجى روى آن کار کرده بودند، ولى نتوانسته بودند آن را راه بیندازند. دو نفر از بچه‏هاى الکترونیک بر سر محاسبه پرتاب و برد موشک بر سر &quot;تانژانت&quot; و &quot;کتانژانت&quot; دعوا داشتند. یکى مى‏گفت باید با &quot;tg&quot; پرتاب شود و دیگرى مى‏گفت باید با &quot;cotg&quot; پرتاب شود. ما که چیزى نمى‏فهمیدیم. کلى محاسبات جلوى آن‏ها بود. کنار &quot;لانچر&quot; سفره انداخته بودند و بساط چاى هم برقرار بود. من هم بى‏نصیب نماندم. <br />اگر وضع &quot;تانژانت و کتانژانت&quot; مشخص مى‏شد، سکوى پرتاب &quot;لانچر&quot; را بیرون مى‏بردیم. طبق محاسبات این موشک به پایتخت دشمن نمى‏رسید. تمام محاسبات را با آخرین برد موشک به یک محوطه صنایع &quot;ش.م.ه&quot; دشمن که نزدیک پایتخت بود، متمرکز کردند. به سختى سیصد کیلومتر را در حافظه کامپیوتر موشک ثبت کردند. این مجموعه را کشورهاى غربى در اختیار دشمن قرار داده بودند و تقریبا در کشورهاى جهان سومى استثنایى بود. حال همه چشم‏ها به ما دوخته شده بود. مخصوصا اینکه این مجمع صنایع نظامى در سى کیلومترى پایتخت عراق مستقر بود. همه در رویا خود را موفق مى‏دیدیم، ولى دعوا روى محاسبات پرتاب و همچنین تغییرات این چند روزه چندان قابل اطمینان نبود. شاید هم موشک در همین جا منفجر مى‏شد و همه پودر مى‏شدیم. در هر صورت همه فعالیت خود را کردند. </p><p>بالاخره حاج آل على پشت &quot;لانچر&quot; خودکششى نشست. مثل یک تریلر بزرگ بود و موشک پشت آن سوار بود. باید آن را به محوطه مى‏رساندیم. غار، بیش از یک در کشویى آهنى ضدانفجار نداشت. آل على پشت فرمان نشست. استارت زد. دود غلیظى فضا را فرا گرفت و موتور با هیبت غول‏آسایى، نعره مى‏کشید. در کشویى باز شد. على آقا، متخصص در ماشین‏آلات سنگین بود. دیپلم داشت، ولى در کار عملى حرف نداشت. ماشین را در دنده یک گذاشت ولى صداى عجیب و غریبى از گیربکس به گوش مى‏رسید. زود ماشین را خاموش کرد. گفت گیربکس دستکارى شده است. جناب سروان با تعجب گفت یقینا کار کارشناسان کشورهاى دوست عربى است که نه تنها وسایل الکترونیک را دستکارى مى‏کردند بلکه به گیربکس آسیب زده‏اند. بچه‏ها تصمیم گرفتند این غول را هول بدهند و یک تراکتور هم آن را بکشد تا بتوانیم به محوطه برسیم. همه دست به کار شدند. سیم بکسل، تراکتور، همه سربازها و افسرها براى کشیدن &quot;لانچر&quot; به محوطه بسیج شدند، حتى نگهبان‏ها. موج شعار &quot;موشک جواب موشک&quot; همه را فرا گرفته بود. سعى عجیبى بود. این غول بى‏شاخ و دم راه افتاد. على آقا یا همان آل على، پشت فرمان بود. غول به نزدیکى در غار رسید. هر چه به در نزدیک‏تر مى‏شد، تعجب همه بیشتر مى‏شد. با کمال تعجب &quot;لانچر&quot; به درگیر کرد. لانچر حدود ده سانتى‏متر بزرگ‏تر از در غار بود. هیچ‏کس نمى‏دانست این غول از چه درى وارد غار شده که حالا بیرون نمى‏رود. همه چشم‏ها به طرف من دوخته شد. من هم هر چه نقشه سایت، عکس هوایى و برداشت خود را از این مجموعه نگاه مى‏کردم، چیزى غیر از در غار به نظرم نمى‏رسید. همه در ناباورى و یأس قرار گرفتند، ولى نمى‏دانستیم راز این کار چیست. از جناب سروان که قبل از انقلاب در اینجا گروهبان بود، خواستم چیزى بگوید. چیزى نداشت، فقط گفت ایرانى‏ها حق داخل شدن به اینجا را نداشتند، مگر چند نفر محدود که آن‏ها هم بعد از انقلاب فرار کرده‏اند. از او خواهش کردم هر چیزى که یادش مى‏آید بگوید. رفتیم قسمت‏هاى دیگر غار را سر زدیم، ولى هر راهرویى کوچکتر بود. <br />اولین کارى که کردم، فرض کردم از همین در که تنها در غار بود اگر موشک شلیک شود چه مى‏شود. دیدم هیچ، اگر از این محوطه کوچک موشک پرتاب شود، یقینا محوطه آسیب سختى مى‏بیند. حداقل فضایى که ما براى پرتاب نیاز داشتیم، دو برابر محوطه‏اى بو دکه تمام درهاى غار به آن باز مى‏شد. پس این در براى پرتاب موشک و احتمالاً ورود موشک به کار نرفته است. پس این غول چگونه وارد غار شده است؟ همه شروع کردند به گشتن تا اینکه کلیدى، چیزى، ابزارى، یا اتاق فرمانى پیدا شود تا قسمتى از دیواره غار از جاى خود حرکت کند. هر چه مى‏گشتیم، مأیوس‏تر مى‏شدیم. <br />دیگر نیمه‏هاى شب شده بود. &quot;لانچر&quot; جلو آمده بود و جاى خواب بچه‏ها را که چند شب آنجا خوابیده بودند گرفته بود. خواستند جاى تمیز دیگرى پیدا کنند اما همه جا پر از روغن، ابزار و خلاصه کثیف بود و کسى هم حال تمیز کردن نداشت. حتى سربازها هم &quot;دمغ&quot; بودند. لباس همه کثیف شده بود. هنوز دود کامیون یا لانچر از محوطه غار کاملا خارج نشده بود. بعید بود که آمریکایى‏ها این قدر بى‏سلیقه باشند که کامیون را داخل غار روشن کنند. پس کلید کار کجاست؟ حاج آل على، ناگهان بلند به همه گفت: مردم مى‏گویند &quot;موشک جواب موشک&quot; شما کارى نکنید که این شعار تبدیل شود به &quot;پوشک جواب موشک&quot;. همه بى‏اختیار خندیدند. تصمیم گرفتیم شب استراحت کنیم و در روز از بالاى کوه و محوطه و از داخل جستجو را ادامه دهیم. یک قسمتى از غار که شبکه فلزى داشت، قابل تمیز کردن بود. بچه‏ها مشغول تمیز کردن شدند تا حداقل کمى استراحت کنند.حالت &quot;خوف و رجا&quot; بود. <br />بچه با شلنگ آب قسمت فلزى را شستند و سریع آنجا را تمیز کردند. همه کار مى‏کردند. سربازها رفتند و در آسایشگاه خود و افراد اعزامى خلبان رستمى در سایت کنار موشک خوابیدند. کیسه خواب، پتو، همه چیز آماده شد. همه دراز کشیدند ولى کسى خوابش نمى‏برد. بوى خاصى پس از شستشو در محوطه پیچید. مثل بوى پشم گوسفند بود. تصمیم گرفتیم آن شب تمام چراغ‏ها را خاموش کنیم تا شاید بتوانیم بخوابیم. در آهنى غار هم باز بود و سر موشک خارج از غار. این بدترین حالت بود، چون اگر یک بمباران انجام میشد، موشک منفجر مى‏شد. <br />از همه بدتر اینکه تراکتور بیرون بود و نمى‏توانستیم کامیون حامل موشک را به داخل بکشیم. <br />تاکنون این منطقه مورد تهاجم قرار نگرفته بود؛ ولى معلوم نبود امشب &quot;بز نیاوریم.&quot; تجسم انفجار این مشک داخل غار باعث شد دوباره همه بلند شوند. هر چه زور زدیم کامیون تکان نخورد. دنبال جایى مى‏گشیم که طناب را به آن ببندیم و با قرقره آن را بکشم. هیچ جاى مناسبى در غار پیدا نشد که قرقره را به آن نصب کنیم. ناگهان یکى از بچه‏ها که پتوى خود را روى یک دسته فلزى انداخت بود آن را به همه نشان داد، شاید فرجى باشد. پتو را کنار زدیم. دوباره بچه‏ها کیسه خواب و دیگر وسایل خواب خود را از کف فلزى برداشتند و آماده شدند که طناب را به کمک چند قرقره بکشند. خوشبختانه قسمت فلزى کف غار حالت شیار و شبکه‏اى داشت و انسان روى آن سر نمى‏خورد؛ ولى قسمت‏هاى دیگر همه صاف و صیقلى بود. طناب به آرامى محکم شد و حالت کشش پیدا کرد. کامیون با موشک آرام، آرام راه افتاد. طناب از سیم بکسل بهتر بود؛ چون اگر پاره مى‏شد، حداقل جرقه یا ضربه‏اى به موشک اصابت نمى‏کرد؛ چون با هر ضربه، فاجعه‏اى رخ مى‏داد. فکر انفجار موشک ذهن همه را مشغول مى‏کرد. کامیون چند سانتى‏متر راه نیفتاده بود که ناگهان صداى مهیبى همه جا را فرا گرفت. <br />صداى یا الله، یا على، یا ابوالفضل بلند بود و خلاصه هر کس به کسى متوسل مى‏شد. صدا همه غار را فرا گرفت. نفهمیدم‏چى شد. در یک لحظه همه خود را در زمین و هوا دیدیم. نفهمیدیم که انفجار بود یا چیز دیگر. موشک منفجر شده بود؟ طناب هم اگر پاره مى‏شد، این قدر سر و صدا نداشت. خلاصه بعد از چند ثانیه که براى ما چند ساعت طول کشید - و شاید در همان چند لحظه تمام خاطرات زندگى براى هرکس دوره شد - ما به زمین افتادیم و روى هم در غلتیدیم. همه جا تاریک شد. تنها، نورى از محوطه به داخل غار مى‏تابید. سکوت و سکون همه جا را فرا گرفت. فقط ناله بعضى از دوستان به گوش مى‏رسید. نمى‏دانستیم چه اتفاقى افتاده است. سربازان که در آسایشگاه بودند با صداى مهیبى که شنیده شد به طرف غار آمدند. هرکس چراغ قوه‏اى داشت. نمى‏دانستیم مرده‏ایم یا زنده؛ ولى درد، به ما فهماند که زنده‏ایم. پاى چوبى من درآمده بود و نمى‏دانستم کجا افتاده و حتى خودم کجا هستم. بوى تعفن خاصى به مشام مى‏رسید. ناگهان احساس کردم تعداد زیادى گاو و گوسفند نعره زنان در حال فرارند. نمى‏دانم رویا بود یا نه؛ ولى بوى پشکل و پشم مشام ما را مى‏آزرد. آرام آرام یکدیگر را صدا کردیم. یکى از سربازان فیوزهاى برق را دوباره راه انداخت. چراغ‏ها و پروژکتورها روشن شدند. <br />خودمان را در وضع عجیبى دیدیم. موشک در آرامش خوابیده بود؛ ولى بچه‏ها در گودالى افتاده بودند که در انتهاى آن صداى گاو و گوسفند به گوش مى‏رسید. همه ما را بالا آوردند. پاى چوبى من هم پیدا شد. هنوز سر و وضع خود را تمیز نکرده بودیم که ناگهان همه تکبیر گفتند، سربازها که خیلى جوان بودند پایکوبى مى‏کردند. غلغله‏اى بود. تازه فهمیدیم چى شده بود. با خدا باش، خدا با توست. دستگیره‏اى که طناب به آن وصل شده بود در واقع اهرم یک &quot;رمپ&quot; فلزى بود که وصل مى‏شد به یک تونل با پیچ سى درجه که از آن تونل موشک‏ها را وارد غار اصلى یا &quot;شیلتر&quot; مى‏کردند. انتهاى غار بعد از پیچ هم یک در فلزى داشت، که بعد از انقلاب از تورفتگى آن براى آغل گوسفندان استفاده مى‏کردند و آن طرف کوه بود. به عبارتى موشک از خارج محوطه آن طرف کوه وارد مى‏شد و از رمپ بالا مى‏آمد و در ایستگاه نگهدارى مى‏شد و از در جلو افراد و وسایل تعمیر و نگهدارى را وارد مى‏کردند؛ چون ورود موشک‏ها یک بار انجام شده و دیگر خارج نشده بود، ورودى اصلى بعدها توسط چوپان‏ها کور شده بود. مخصوصا بعد از انقلاب که بیشتر جنبه نگهدارى موشک براى ارتش مطرح بود تا استفاده از آن. حالا این راه کشف شده بود. متأسفانه آنهایى که فرار کرده بودند تمام نقشه‏هاى مجموعه را منهدم کرده یا با خود برده بودند. </p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 5 Oct 2008 14:50:16 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.air-mag.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1821</comments>
          <guid>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/14/post-1821/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[فانتوم در ایران(بخش سوم)]]></title>
					<link>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/13/post-1808/</link>
					<description><![CDATA[<p><font color="#ff0000">دوستان خوب و همیشگی وبلاگ مجله هوایی ۲۷ شهریور سال ۱۳۴۷ سالروز ورود اولین اف ۴(فانتوم)به ایران عزیز بود یعنی حدود چهل سال پیش.به همین مناسبت مقاله ای&nbsp;برای شما آماده گردیده که منبع آن سایت انجمن هوافضا&nbsp;(دوست خوبمان jsf)&nbsp;می باشد.در مقاله ذیل به نکاتی اشاره گردیده که اگرچه در بعضی خطوط&nbsp; نقد های&nbsp;دور از انصاف&nbsp;روا داشته شده است ولیکن در برگیرنده&nbsp;رویدادهایی است که&nbsp;بر نیروی هوایی ما&nbsp;صورت پذیرفته&nbsp;.با این اوصاف این مقاله می تواند تاریخچه ورود و خدمت این جنگنده در کشور عزیزمان ایران را برای شما بزرگواران روشن سازد.مقاله فوق بدلیل حجم بالا در چند بخش به شما تقدیم می گردد.در پایان لازم به ذکر است&nbsp;این وبلاگ در مورد&nbsp;صحت&nbsp;مسائل عنوان شده در مقاله فوق هیچ گونه مسئولیتی نداشته و پاسخگو نخواهد بود.&nbsp;</font></p><p><span style="FONT-SIZE: 200%; LINE-HEIGHT: normal"><span style="COLOR: #804000"><font size="2">&nbsp;<font color="#ff0000">نکته:بدلیل رعایت مسائلی که این وبلاگ خود را پایبند آن میداند آن دسته از اطلاعات و آمار و ارقامی که در این مقاله ذکر شده در بخش هایی که لازم بوده&nbsp;دستخوش خود سانسوری گردیده است.&nbsp;&nbsp;</font></font></span></span></p><p><span style="FONT-SIZE: 200%; LINE-HEIGHT: normal"><span style="COLOR: #804000"><font size="2">&nbsp;</font><font color="#000000"><font size="2"><span style="FONT-WEIGHT: bold">F-4E Phantom II</span><br />در بعد هوایی:<br />رادار AN/APQ-120 ویژه فانتوم ئی طراحی شد به طوری که علاوه بر قابلیتهای درگیری با اهداف هوایی توانایی بررسی و آنالیز وضعیت اهداف زمینی را داشت.هنگام امضای نخستین قرار داد خرید فانتوم ئی در سال 1348 سفارش صدها فروند موشک AIM-7E-3 اسپارو بسته شد این موشک رادار سلاح اصلی فانتوم در درگیری های فامد یا برد متوسط بود.<br />سلاح بعدی در بعد هوایی موشک گرمایاب AIM-9P سایدویندر میباشد. این موشکهای چابک و سریع برای درگیری های برد نزدیک و یا در میدان دید بهترین سلاح فانتوم هستند.<br />و در نهایت توپ 20 میلیمتر M-61A-1 ولکان در زیر دماغهء فانتوم ئی بهترین سلاح در نبردهای داگ فایت این فانتومها بود.<br /><br />در بعد زمینی و دریایی:<br />کمتر از نیمی از فانتوم ئی های ما توانایی حمل و شلیک موشکهای هدایت الکترواپتیکالی و لیزری AGM-65A و AGM-65B را داشتند(ایران تا سال 1357 2850 فروند موشک AGM-65A تحویل گرفته بود و سفارش خرید 300 فروند دیگر از این موشک به همراه 400 فروند AGM-65B دیگر در سال 1357 بسته شده بود که با وقوع انقلاب لغو شد)<br />فانتومهای ایرانی توانایی حمل انواع بمبهای سقوط آزاد از جمله M-117 و Mk-81/2/3/4 و بمبهای انگلیسی BL-755 CBU همچنین توانایی حمل راکت اندازهای LAU-61 به همراه راکت های 2.75 اینچی CBU-71 را داشتند.<br />همچنین با نصب کیتهای Mk.15 Snake Eye بر روی بمبهای سقوط آزاد Mk-82 بمبهای تاخیری Mk-82SE حاصل میشد.<br /><br /><br />پادکارهای الکترونیکی فانتومهای ایرانی شامل سه نوع پادکار بود:<br />1-AN/ALQ-87<br />2-AN/ALQ-101<br />3-AN/ALQ-131<br />این اخلالگر ها ی راداری بوسیلهء پاررازیتهای قوی و موثر خود بر روی رادار جنگنده های دشمن فانتوم هایمان را از گزند موشکهای دشمن دور میکرد.<br />همیشه دم سفیدهای ایرانی حین انجام ماموریت به یکی از این سه پادکار مجهز بودند علاوه بر داشتن گلوله های باریکه برای انحراف موشکهای راداری دشمن.&nbsp;</font></font></span></span></p><p><span style="FONT-SIZE: 200%; LINE-HEIGHT: normal"><span style="COLOR: #804000"><font size="2"><font color="#000000"><span style="FONT-SIZE: 150%; LINE-HEIGHT: normal">ماموریتهای جنگی مهم:&nbsp;</span></font></font></span></span></p><p><span style="FONT-SIZE: 200%; LINE-HEIGHT: normal"><span style="COLOR: #804000"><font size="2"><span style="COLOR: #408080">نبرد ظفار:</span></font><font color="#000000" size="2">با توجه به قدرت برتر نظامی ایران در خاورمیانه کشور عمان به علت نداشتند نیروی هوایی قوی و ارتشی نوین توانایی ایستادگی در برابر شورشیان ظفار که قصد برکناری حکومت سلطان قابوس را داشتند نداشت.<br />لذا با درخواست سلطان قابوس از شاه فقید ایران مبنی بر فرستادن نیروی های نظامی به این کشور در روز 20 آبان 1351 نخستین گروه سربازان ایرانی شامل 340 نفر از نیروی زمینی ایران وارد عمان شدند.در همان سال 32 فروند هلیکوپتر آگوستا بل 206 و آگوستا بل 205 هوانیروز شاهنشاهی به عمان ارسال شدند.تا دیماه سال 1352 نیروهای ایرانی در عمان به 5600 نفر رسید که از این میان 2400 نفر از تکاوران دریایی بودند.تا سال 1356 14682 نیروی ایرانی شامل 488 پرسنل نیروی هوایی ایران در عمان مستقر شدند.<br />نیروی هوایی ایران نقش مهمی در نبرد ظفار داشت C-130 های ایرانی وظیفهء ارسال مهمات و انتقال نیروهای ایرانی را بر عهده داشتند RF-4E های ایرانی در عمان علاوه بر شناسایی وضعیت شورشیان ظفار در خاک یمن جنوبی نیز ماموریتهای شناسایی بر عهده داشتند F-4D/E های ایرانی وظیفهء بمباران مواضع شورشیان را بر عهده داشتند.<br />در یک ماموریت شناسایی بر فراز یمن در روز 24 نوامبر سال 1976 یک فروند RF-4C نیروی هوایی یا به عبارتی دیگر RF-4E-61-MC نیروی هوایی به خلبانی شهید داریوش جلالی و ریو شهید یعقوب آصفی حین ماموریت مورد اصابت موشکهای سام 7 نیروهای یمنی قرار میگیرند 5 فروند سام 7 به سوی فانتوم آنها شلیک میشود نهایت تصمیم به خروج اضطراری میگیرند خلبان هر دو اسیر میشوند یعقوب آصفی در طول مدت اسارت خود به شهادت میرسد اما شهید داریوش جلالی با روی کار آمدن رژیم انقلابی ایران از سوی نیروهای یمن جنوبی تحویل رژیم میشود و در نهایت در کودتای نوژه دستگیر شده و به شهادت میرسد.<br />در دیماه سال 1356 نیروی هوایی 4 فروند F-4D خود را به پایگاه بیر الفلج نیروی هوایی عمان در نزدیکی شهر مسقط ارسال میکند به دنبال آن دو فروند C-130E نیروی هوایی ایران در این پایگاه مستقر میشوند.چند روز بعد چهار فروند فانتوم دی دیگر به همراه دو فروند سی 130 دیگر در آکادمی پرواز سلطان قابوس مستقر میشوند.بین 6 تا 10 فروند F-4D/E همیشه در عمان مستقر بودند و از این میان همیشه 4 الی 5 فروند از فانتومها آلرت بودند فانتومهای آلرت مجهز به بمبهای سقوط آزاد Mk-82 دو فروند موشک AIM-7E-2 اسپارو و توپ 20 میلیمتری(در فانتوم دی توپ SUU-23/A ) مجهز بودند.<br />فانتومهای ایرانی در عمان کبراهای صحرایی نامیده میشدند به سبب رنگ آمیزی و استتارشان. فانتومهای آلرت ایرانی و خلبانانش تنها 15 دقیقه به محض آماده باش اعلام کردن آمادهء نبرد میشدند و این فانتومها همیشه 12 فروند شرایک مستر نیروی هوایی عمان را پشتیبانی میکردند.&nbsp;</font></span></span></p><p><span style="FONT-SIZE: 200%; LINE-HEIGHT: normal"><span style="COLOR: #804000"><font size="2"><font color="#000000"><span style="FONT-SIZE: 150%; LINE-HEIGHT: normal">پس از انقلاب:&nbsp;</span></font></font></span></span></p><p><span style="FONT-SIZE: 200%; LINE-HEIGHT: normal"><span style="COLOR: #804000"><font size="2"><span style="COLOR: #bf0000">نبرد در کردستان:</span></font><font size="2"><font color="#000000">با اعلام رهبران حزب دموکرات کردستان ایران در تظاهرات ضد حکومتی(اعتراض به تغییر قانون اساسی) سال 1358 در ورزشگاه امجدیه تهران مبنی بر اینکه تا آخرین لحظه از حکومت شاهنشاهی ایران حمایت میکنیم و تا پای جان میجنگیم به تدریج کنترل شهرهای مهاباد و سنندج و... در اختیار نیروهای ضد حکومتی کرد قرار گرفت.<br />بنا بر فرمان جهاد آیت الله خمینی مبنی بر اینکه سپاهیان اسلام اجازه تهاجم و قتل عام مخالفان حکومت اسلامی در کردستان را دارند نیروی زمینی ارتش با ارسال ادوات زرهی و سربازان خود به کردستان و از سوی دیگر هوانیروز و نیروی هوایی نیز با اعزام پرنده های خود به کشتار عظیمی دست زدند.<br />فانتومهای نیروی هوایی نیز در این عملیات شرکت داشتند به خصوص فانتومهای اسکادران 31 و 32 شکاری پایگاه سوم شکاری شاهرخی همدان.&nbsp;</font></font></span></span></p><p><span style="FONT-SIZE: 200%; LINE-HEIGHT: normal"><span style="COLOR: #804000"><font size="2"><span style="COLOR: #bf0000"><span style="FONT-SIZE: 150%; LINE-HEIGHT: normal">وقوع جنگ ایران و عراق:</span></span><br /><br /><img style="WIDTH: 486px; HEIGHT: 382px" height="382" alt="تصویر" src="http://usera.imagecave.com/JSF/Iran-Iraq-War.jpg.jpg" width="486" /></font><font color="#000000" size="2">در روز 31 شهریور ماه 1359 جنگنده های عراقی با تهاجم خود به پایگاههای شکاری ایران قصد زمینگیر کردن نیروی هوایی ایران داشتند اما با توجه به نداشتن اطلاعات دقیق و جنگ افزاری مناسب تنها توانست تعدادی اندکی از هواپیماهای ما را ساقط کند و تنها به باندهای پروازی آسیب بزند.<br />در نخستین روز جنگ سه فروند MiG-23BN با راکت و بمب به فرودگاه مهرآباد حملهء مختصری داشتند در این حمله تنها توانستند به یک F-4E که در رمپ صها قرار داشت و به تازگی چکهای دوره ای خود را گذرانده بود آسیب زدند و یک راکت به کابین خلبان آن بر خورد کرده و آن را دو نیم کرد(لاشهء این هواپیما در قبرستان فانتوم پایگاه یکم شکاری قراردارد).<br />بنا بر آماده باش نیروی هوایی خلبانان و تکنسینهای اسکادرانهای 31 و 32 شکاری و 61 خود و فانتومهای خود را برای انجام نخستین عملیات نیروی هوایی بر علیه عراق آماده کردند.<br />دو ساعت بعد از نخستین حملهء عراق خلبانان اسکادرانهای فوق الذکر به اهداف زیر حمله کردند.<br />اهداف مورد نظر پایگاه الرشید در جنوب بغداد بود که مرکز آموزش نیروی هوایی عراق در این پایگاه قرارداشت سه اسکادران MiG-21MF و MiG-23BN و MiG-23MS در این پایگاه قرارداشت پایگاه دوم که موشد حمله قرار گرفت پایگاه الشعیبه در نزدیکی بصره بود.<br />نخست چهار فروند F-4E از اسکادران 31 شکاری مجهز به 6 بمب Mk.82 و دو موشک AIM-7E-2 به همراه دو موشک AIM-9P سایدویندر و یک اخلالگر الکترونیکی برای بمباران پایگاه الرشید با پرواز در ارتفاع پایین و با سرعت بالا عازم این پایگاه شدند.<br />دقایقی بعد از این حمله یک فرمیشن چهار فروندی فانتوم ئی از پایگاه ششم شکاری برای هدف قراردادن پایگاه الشعیبه با بمبهای Mk.83 عازم این پایگاه شدند.لیدر دسته خلبان سپید موی آذر هواپیمای شماره سه به خلبانی شهید علیرضا یاسینی و هواپیمای شماره سه به خلبانی کاپیتان مسعود اقدام و هواپیمای شماره چهار به خلبانی شهید بیژن فعلی زاده.با پرواز از فراز بندر دیلم و شهر قروه و رسیدن به شط العرب به فضای هوایی عراق وارد شده و پایگاه شعیبه را مورد هدف قراردادند.<br /><br /><span style="FONT-WEIGHT: bold">حملهء 140 فروندی</span><br />دومین روز جنگ عراق شاهد بزرگترین حملهء هوایی به خاک خود بود 140 فروند جنگنده بمب افکن مهمترین پایگاههای نیروی هوایی عراق و مناطق حساس نظامی را بمباران کردند 120 فروند F-4E و 20 فروند F-5E بوسیلهء بمبهای سقوط آزاد Mk.82/3/4GP و بمبهای BL.755 CBU موشکهای هوا به زمین هدایت تلویزیونی AGM-65A نیروی هوایی عراق را زمینگیر کردند.فانتومهای شرکت کننده در این عملیات مجهز به موشکهای اسپارو و سایدویندر بودند.<br />اسکادرانهای شرکت کننده در این عملیات اسکادران 11 شکاری مهرآباد اسکادرانهای 31 و 32 شکاری همدان و اسکادران 61 و 62 بوشهر بودند.<br />در روز عملیات سرهنگ دادپی که در آن زمان فرمانده پایگاه ششم شکاری بودند در روز عملیات پیش از حمله در اتاق بریفینگ به خلبانان پایگاه چنین گفت:<br />امروز 140 فروند هواپیمای جنگنده نیروی هوایی در پاسخ حملهء عراق به ایران به این کشور حمله میکنند و سهم پایگاه ما از این عملیات 40 فروند F-4E میباشد.<br />در این عملیات&nbsp;چندین فروند Boeing 707-3J9C&nbsp;و Boeing 747-131F وظیفهء سوخترسانی به هواپیماهای شکاری را بر عهده داشتند همچنین رهگیرهای F-14A وظیفهء اسکورت و مراقبت از این پرنده ها را بر عهده داشتند.<br />در نخستین مرحلهء حمله به پایگاههای الرشید و الدجیل در نزدیکی بغداد و پایگاه الحریه در نزدیکی کرکوک موصل و پایگاه الشعیبه و تلیل و پایگاه البکر شمال بغداد و شهر کوت به همراه پالایشگاه الوصلیه و دو انبار مهم نظامی مورد هدف قرارگرفتند.<br />فانتومهای ایرانی حین حمله با فورمیشنهای 4 فروندی تقسیم میشدند و همواره یک فروند فانتوم شناسایی پشت هر دسته پرواز میکرد تا نتایج پس از حمله را ثبت کند.<br />8 فروند F-4E از اسکادران 11 شکاری مجهز به 6 بمب Mk.82 چهار بمب BL.755 و دو موشک اسپارو به همراه سه تانک سوخت خارجی در این عملیات شرکت داشتند(پیش از عملیات به اشتباه یکی از فانتوم ها که حامل راکت بود یکی از راکتهای آن روی باند 29 چپ فرودگاه مهرآباد پرت شده و موجب انفجار میشود)<br />همچنین یک فروند RF-4E اسکادران 11 شناسایی تاکتیکی نیز در این عملیات شرکت میکند.<br />این عملیات با موفقیت همراه بود و نیروی هوایی عراق را برای مدتها فلج کرد.<br />در این روز سه فروند F-4E از دست رفت دو فروند در عراق مورد اصابت موشک قرار گرفتند و یک فروند حین تیک آف از پایگاه شاهرخی ساقط شد و خلبانانش به شهادت رسیدند(خدابخش عشقی پور و عباس اسلامی نیا)<br />همچنین در این روز 10 فروند F-4E پایگاه سوم شکاری به علت تمام شدن سوخت مجبور به فرود اضطراری در خارج از پایگاههای خود شدند همچنین چندین فروند از فانتومهای پایگاه یکم و ششم شکاری به این مشکل دچار شده و در پایگاه شاهرخی فرود اضطراری داشتند.<br /><br />فانتومهای ایران در جنگ ایران عراق نقش بسیار مهمی داشتند بمباران پایگاه های حیاتی مهم شرکت در جنگ نفت از طریق شکار کشتیهای نفتکش درگیری با هواپیماهای جنگنده و..... از وظایف این پرنده ها به شمار میشرفت.<br />عملیات مروارید ولفجر هشت حمله به راکتور تموز و.... از عملیاتهای مهم این پرنده در نیروی هوایی ایران به شمار می رفت.</font><font size="2"><font color="#000000">مجموعا طبق اخبار تایید شده&nbsp;؟ فروند F-4E از سال 1357 تا سال 1367 ساقط شدند که از این میان ؟سانحه که منجر به نابودی فانتومها شده تایید گردیده.<br />همچنین از سال 1359 الی 1367&nbsp;؟ سانحه منجر به نابودی F-4D رخ داده که از این میان&nbsp;؟ سانحه تایید شده و صحت بقیه حوادث هنوز مشخص نیست.<br />همچنین از سال 1359 الی 1367 تعداد RF-4E های ساقط شده&nbsp;؟ فروند میباشد که از این میان&nbsp;؟ فروند ثابت شده است.<br />بنابر این&nbsp;؟ سانحه منجر به نابودی فانتومها از سال 1357 الی 1367 رخ داده که از این میان&nbsp;؟ سانحه تایید شده است.<br /><br /><img style="WIDTH: 497px; HEIGHT: 366px" height="366" alt="تصویر" src="http://usera.imagecave.com/JSF/F-4-Damage.jpg.jpg" width="497" />&nbsp;</font></font></span></span></p><p><span style="FONT-SIZE: 200%; LINE-HEIGHT: normal"><span style="COLOR: #804000"><font size="2"><span style="COLOR: #bf0000">سوانح پس از جنگ:</span></font><font size="2"><font color="#000000">تعداد سوانح منجر به نابودی فانتوم ها پس از سال 1367 دقیقا مشخص نیست.<br />اما تنها موارد زیر تایید گردیده اند:<br />دیماه 1371:یک فروند F-4E به علت نقص فنی در موتور دچار سانحه شده و خلبانان آن کشته میشوند این جنگنده متعلق به اسکادران 91 شکاری بود.<br /><br />بهمن ماه 1373:یک فروند F-4E با شماره سریال 6618-3 هنگام پرواز آموزشی به علت نقص فنی در موتور درون آبهای خلیج فارس سقوط میکند و خلبان و دانشجو کشته میشوند.<br /><br />7 اردیبهشت ماه 1379:در این سانحه هر دو خلبان کشته شده علت سانحه مشخص نشد محل سانحه شرق دهدشت اعلام شد.<br /><br />6 خرداد ماه 1381:یک فروند F-4E ساعت 9:30 صبح روز دوشنبه در رودخانه شور اول در فاصلهء 20 کیلومتری بندعباس به میناب سقوط کرد خلبانان اجکت کردند ولی هواپیما به سرعت به درون روخانه رفت و منفجر شد.علت این سانحه هیچگاه اعلام نشد.<br /><br />آبان ماه 1382:یک فروند F-4E متعلق به اسکادران 31 شکاری حوالی شهر ایجرود از توابع استان زنجان (حدود 60 کیلومتری جنوب غربی زنجان) دچار سانحه شد و هر دو خلبان آن کشته شدند علت این سانحه هیچگاه اعلام نشد.<br /><br />مردادماه 1387:یک فروند F-4E متعلق به اسکادران 91 شکاری به علت نقص فنی دچار سانحه شد و خلبانان آن کشته شدند خبر این سانحه در هیچ خبرگذاری درج نگردید.<br /><br />سوانح پس از جنگ RF-4E:<br />سال 1381:یک فروند فانتوم شناسایی به علت نقص فنی سقوط کرد این هواپیما با شماره سریال 6511-2 متعلق به اسکادران 31 شناسایی همدان بود و در سال 1379 اورهال شده بود و تنها فانتوم نهاجا با استتار آبی رنگ بود.<br /><br />سوانح F-4D پس از جنگ:<br />هرگز آمار دقیقی از سوانح این مدل فانتومها پس از جنگ وجود ندارد اما تنها مورد ذکر شده در خبرگذاریها:<br />5 آذر 1386:در ظهر این روز در حین انجام مانور بسیج در دریای عمان یک فروند F-4D اسکادران 101 شکاری حین پرواز در ارتفاع بسیار پایین به علت نقص فنی به سطح دریا برخورد کرد و متلاشی شد خلبانان آن کشته شدند.</font><span style="COLOR: #0000ff">شکارهای فانتومهای ایرانی:</span></font><font size="2"><font color="#000000">84 شکار از سوی فانتومهای ایرانی ثبت شده که 67 مورد آن تایید گردیده.<br />تعداد شکار هر یک از پرنده های عراقی به شرح زیر:<br />Mirage F.1EQ-6=1<br />Tu-22B=1<br />MiG-23BN=21<br />MiG-23MS=6<br />MiG-23MF=2<br />MiG-21MF=16<br />Su-22M3K=6<br />Su-22M4K=2<br />Su-20=4<br />Super Etandard=1<br />Mirage 5SDA=1<br />An-26TV=3<br />SA.321GV=1<br />Mil Mi-25=1<br />Bell-214ST=1<br /><br />از این میان 7 شکار متعلق به پایگاه یکم شکاری<br />38 شکار متلق به پایگاه سوم شکاری<br />15 شکار متعلق به پایگاه ششم شکاری<br />4 شکار متعلق به پایگاه هفتم شکاری<br />2 شکار متعلق به پایگاه نهم شکاری<br />و یک شکار متعلق به یکی از فانتومهای مستقر در پایگاه دزفول<br /><br /><img style="WIDTH: 506px; HEIGHT: 265px" height="265" alt="تصویر" src="http://usera.imagecave.com/JSF/3-6611.JPG.jpg" width="506" /><br />تصویری از فانتوم 6611-3 که در عملیات مروارید بوسیلهء موشکهای AGM-65A خود چندین ناوچهء اوزا 1 و اوزا 2 را در عملیات مروارید ساقط کرد این فانتوم ابتدا در اسکادران 61 بود و سپس در روزهای پایانی جنگ به اسکادران 31 منتقل شد.<br /><br /><img style="WIDTH: 514px; HEIGHT: 152px" height="152" alt="تصویر" src="http://usera.imagecave.com/JSF/3-6712.JPG.jpg" width="514" /><br />تصویر فانتوم دی نیروی هوایی با شماره سریال 6712-3 و کد 86904 که در زمان جنگ از فانتومهای ارسالی اسکادران 71 به پایگاه چهارم شکاری بود این فانتوم درروز 12 مهرماه سال 1359 بوسیلهء یک موشک AIM-9P یک MiG-21MF نیروی هوایی عراق را ساقط کرد.</font><br />ادامه دارد...&nbsp;</font></span></span></p><span style="FONT-SIZE: 200%; LINE-HEIGHT: normal"><span style="COLOR: #804000"><font size="2"><p><span style="FONT-SIZE: 200%; LINE-HEIGHT: normal"><span style="COLOR: #804000"><font color="#3300ff" size="2">به امید روزی که خلبانان رشید و دلاور&nbsp;ایرانی سوار بر&nbsp; بهترین مرکب ها آسمان ایران زمین را برای تمامی دشمنان نا امن سازند.سرفراز باشید.</font></span></span></p><p><br /></p></font></span></span>]]></description>
					<pubDate>Sat, 4 Oct 2008 20:56:32 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.air-mag.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1808</comments>
          <guid>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/13/post-1808/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خاطرات خلبان آزاده محمدیوسف احمدبیگی(بخش دوم)]]></title>
					<link>http://www.air-mag.blogsky.com/1387/07/13/post-1805/</link>
					<description><![CDATA[<p><span style="FONT-WEIGHT: bold"><span style="COLOR: #ff0000">مصاحبه با سردبیر روزنامهء الجمهوریه</span></span><br />مرا به ساختمان شیکی بردند که بعدن فهمیدم ساختمان روزنامهء الجمهوریه است. پیرمردی که سردبیر روزنامه بود شروع به صحبتهای کذبی کرد. او در مورد اینکه ایران به عراقی اعلان جنگ داده یا به عراق حمله کرده است صحبتهایی کرد و گفت که ایران و اسرائیل علیه اعراب جنگ به راه اتداخته‏اند یا در داخل ایران تفرقه بین ترک و فارس و عرب ایجاد کرده‏اند. من هم جوابهای دندان‏شکنی دادم و گفتم که ما غائلهء فارس و ترک و عرب به راه نینداخته‏ایم؛ اگر چنین بود در شناسنامه‏‎ها، قومیت را مشخص می‏کردیم. برای مثال این دوست من (حسین‏نژادی) ترک زبان است و من فارس‏زبان. هردو در یک هواپیما از وطنمان دفاع می‏کردیم. سپس به یاد صحبتهایی معنادار و آن نقشه‏ای که سرگرد عراقی برای من در روز اول اسارت نشان داده بود افتادم و گفتم: «من قصد سرزمین شما را نداریم، در صورتی که نقشه‏هایی که به من نشان داده‏اند، حاکی از این است که قسمتی از ایران را برای خود جدا کرده و اصرار به گرفتن آن دارند. پس از ترجمهء صبحتهایم برای سردبیر، وی اصلن انتظار نداشت یک اسیر جنگی گرفتار شده در چنگال آنها، این طور محکم و بدون ترس صحبت کند.<br /><br />دوباره دستور دادند چشمان ما را بستند و مرا به همان اتاقی که آقای ابوترابی در آن بود بردند. حسین‏نژادی را هم به اتاقی دیگر که متاسفانه دیگر ایشان را هیچ‏وقت ندیدم. چند روز بعد، مرا به اتاق کوچکی که حدود 25 نفر در آنجا بودیم بردند. چند نفری از پرسنل ژاندارمری بودند که توسط گروهک کومله به اسارت گرفته شده و کومله، آنها را در ازای نفری دو هزار تومن به نیروهای بعثی تحویل داده بود.<br /><br /><span style="FONT-WEIGHT: bold"><span style="COLOR: #ff0000">هتل</span></span><br />نیمه‏شب 16 دی 1359 در باز شد و نگهبان عراقی به من گفت که مرا به هتل می‏برند. مرا سوار ماشین کردند و در خیابانهای بغداد شروع به چرخاندن کردند. سپس مرا به ساختمانی بردند. سپس به داخل ساختمان هدایت شدم. مرا به داخل اتاقی بسیار کثیف که پر از لباسهای کثیف و کهنه بود بردند. فردی که آنجا بود لباسهای پرواز و متعلقات شخصی من را تحویل گرفت و به جای آنها، یکی از لباسهای بسیار کثیف نظامی خودشان را تنم کردند. فهمیدم که هتلی که صحبت آن بود، سلولی است انفرادی با بک در پولادین و سنگین. به یاد فیلم پاپیون افتادم که دارای چنین اتاقی بود. چند لحظه داخل سلول قدم زدم و دیوارهایش را ورانداز کردم. هیچ چیزی توجهم را جلب نمی‏کرد جز کثیفی محیط و رنگ جگری ناخوشآیند اتاق. چند دقیقه‏ای از خوابیدنم نمی‏گذشت که خارش شدیدی را در پشت سرم احساس کردم. مقداری پشت سرم را خاراندم. بعد از آن مچ پاهایم شروع به خارایدن کرد. بلند شدم و نگاه کردم. لشگری از شپش روی پتو و تنم رژه می‏رفتند.<br /><br />صبح که شد دو قرص نان با یک عدد تخم‏‎مرغ آب‏پز داخل سلول پرت کردند. یک لیوان چای جوشیده هم در ظرف پلاستیکی گذاشتند. بوی بد چای حالم را به هم می‏زد. آن را دور ریختم. تخم‏مرغ هم فاسد شده بود دورش انداختم. نانها نیز خیس و ترش شده بودند. به ناچار کمی از پوستهء خارجی آنها را جدا کرده و خوردم که روی هم 4 لقمه نشد، غافل از اینکه این دو نان، جیرهء 24 ساعتم بودند.<br /><br />مشغول حک کردن اسمم روی دیوار شدم. به ذهنم رسید که ممکن است قبل از من کسانی چنین کاری کرده باشند. پس از جستجو، اسم سروان هوشنگ اظهاری با چهارده خط و سروان حسین کریمی‏نیا با یازده خط را پیدا کردم. (از خلبانان اف-4 پایگاه شاهرخی)<br /><br />آخر دی ماه 1359، در باز شد و یک نفر داخل شد و چشمان مرا بست و تحویل شخص دیگری داد. مرا داخل اتاقی بردند و مرا به مدت یک ساعت بازجویی کردند. از من پرسیدند: «آیا در ماموریتهای خود، نیروهای ما را زده‏ای؟» من هم حقیقت را گفتم: «بله، مقر توپخانه، محل تجمع افراد پیاده، ستونهای زرهی، پارکینگ‏های موتوری و . . . » با گفتن این جمله، باران کتک بر سرم باریدن گرفت. یکی از بعثی‏ها چنان سیلی محکمی به گوشم نواخت که احساس کردم پردهء گوشم پاره شد. (طوری که تا سالها بعد، هر وقت فوت می‏کردم از گوشم هوا زوزه می‏کشید و خارج می‎‏شد) سپس ورقه‏ای را مقابلم گذاشتند و گفتند: «چیزهایی را که گفته‏ای امضاء کن.» من علیرغم تهدید به اعدام، امضاء نکردم. دوباره مرا به سلولم انداختند.<br /><br />فردای آن روز، سلولم را عوض کردند. چند سلول آن طرف‏تر، اسیری بود که روزی سه بار با صدای بلند اذان می‏گفت. اکثر اوقات دعا می‏خواند و تکبیر می‏گفت. گهگاه هم نگهبانان غول‏پیکر عراقی، او را به شدت کتک می‏زدند. بعدها فهمیدم که آن شخص آقای تندگویان (وزیر نفت ایران) بوده است. روز و شب می‏گذشت و چون هیچ دریچه‏‎ای به بیرون نداشتم از روز و شب اطلاعی پیدا نمی‏کردم. بعضی اوقات، افرادی را از سلول بیرون می‏آوردند و تا سرحد مرگ شکنجه‏اش می‏کردند. وقتی هم کسی را شکنجه نمی‎کردند، نوار شکنجه پخش می‏‎کردند. چهارده روز پس از بازجویی اول، سربازی آمد و چشمان مرا بست و به داخل اتاقی برد. آنجا افسری بود که در پایگاه هوایی الرشید دیده بودم. سپس در مورد Helicopter Cap از من پرسیدند. <span style="FONT-WEIGHT: bold"><span style="COLOR: #ff0000">(11)</span></span> با خودم گفتم حتمن خلبانان هوانیروز نفسشان را گرفته‏اند و ضربهء سختی به آنها زده‏اند و خلبانان خودمان هم برای آنها CAP ایستاده‏اند. من هم جوابهایی کاملن اشتباه به آنها دادم طوری که انگار برق سروان عراقی را گرفت.<br /><br /><span style="FONT-WEIGHT: bold"><span style="COLOR: #ff0000">دو ماه پشت به قبله</span></span><br />پس از دو ماه تنهایی در سلولم،‌ مرا به سلول جدیدی بردند. در سلول جدید، مرد قد بلند و قوی هیکلی ایستاده بود. ظاهرن هم سلول من بود ولی از افسران عراقی بود که سعی می‏کرد با فارسی دست و پا شکسته از من اطلاعات کسب کند. زمانی که برای نماز ایستادم، هم سلول عراقی من، به من فهماند که جهت قبله اشتباه است و من دو ماه اشتباه نماز خوانده‎ام. فردا صبح که بلند شدم، دیدم هم‏سلولی‏ام با نگهبان عراقی صحبت می‏کند و لابه‏لای حرفهایش اینطور فهمیدم که به من اشاره می‏کند. گویا با نگهبان عراقی در مورد لباس من صحبت می‏کرد. فردای آن روز‏ دوباره مرا به سلول قبلیم بردند. نگاهی به اطراف انداختم. پتویی تمیز در گوشهء سلول پهن شده و یک لباس عربی هم گذاشته بودند.<br /><br />روزها و شبها در این سلول تاریک می‏گذشت. شب عید نوروز سال 1360 فرا رسید. نانی را هفت تکه کرده و به عنوان هفت سین روی لباسم قرار دادم. دهم فروردین 1360 مرا همراه 4 اسیر دیگر به سلول شمارهء 5 بردند. از داشتن هم صحبت خوشحال شدم. یکی یکی خودمان را معرفی کردیم. همایون باقی (افسر مخابرات زرهی نیروی زمینی)، سروان خلبان «محمدرضا یزد» (اف-5)، ستوان خلبان «پرویز حاتمیان» (اف-5) و ستوان پیاده «داراب کریمی». در سلول جدید از روش مورس زدن برای ارتباط با اسیران سلولهای کناری بهره می‏گرفتیم. با فرستادن مورس فهمیدیم که در سلول شمارهء 3 (سمت راست) این اشخاص حضور دارند:<br />سرگرد اسدا... میرمحمدی (از فرماندهان ژاندارمری)<br />سرگرد فرهنگ عبداللهی فر (از فرماندهان ژاندارمری)<br />ستوان کیومرث ویسی (نیروی زمینی)<br />ستوان نادر محرابی (افسر وظیفه)<br />ستوان محمد فرزانه<br /><br />در سلول شمارهء 7 این اشخاص بودند:<br />دکتر پاک نژاد<br />دکتر بیگلری<br /><br />در سلول 9 هم سه نفر از خانم‏های پرستار بیمارستان خرمشهر بودند. اسامی خود را به دکتر بیگلری و پاک نژاد دادیم تا به سلولهای بعدی بدهند، شاید بدین طریق اسامی ما از طریق صلیب سرخ به ایران برسد. همایون باقی پس از بیست روز به زندان مخوف «ابوغریب» منتقل شد.<br /><br /><span style="FONT-WEIGHT: bold"><span style="COLOR: #ff0000">زندان مخوف ابوغریب</span></span><br />صبح روز 15 خرداد 1360، ما را سوار آمبولانسی کرده، تعدادی را به اردوگاه اسرا (که زیر نظر صلیب سرخ جهانی بود) و ما شش نفر را به زندان ابوغریب انتقال دادند. پس از گذشت شش ماه از اسارت، ما را به جمع دوستانمان بردند. سرگرد دانشور (فرماندهء اسرا) به ما خوش‏آمد گفت. در آنجا سرگرد محمودی، سرگرد حدادی و سرگرد سرشاد حیدری و همایون باقی را دیدم. ناهار برنج ساده بود و شام یک دیگ گوشت بخارپز بود که بوی بد آن، حال آدم را به هم می‎زد چه رسد به خوردنش.<br /><br /><span style="FONT-WEIGHT: bold"><span style="COLOR: #ff0000">رادیو</span></span><br />20 شهریور 1361، بچه‏های طبقهء بالا را به آسایشگاه ما آوردند. در بین آنها دوست خلبانم «داوود سلمان» را دیدم. او به من گفت که رادیو دارند. آنها به طور مخفیانه رادیو داشتند و اخبار را گوش می‏کردند. مسئول رادیو، شبها زیر پتو می‏رفت و با میخ یا خودکاری که جوهرش تمام شده بود روی کاغذ سیگار (که اثرش روی آن می‏ماند) اخبار را می‏نوشت و روز در مقابل نور آنها را برای همه می‏خواند.<br /><br />دوماهی آنجا بودیم. روزی در باز شد و گفتند خلبانان آماده شوند. ما را از ابوغریب بیرون آوردند. فکر می‏کردیم ما را به اردوگاه اسرا می‏برند. آفتاب غروب کرده بود که ما را به زندان «استخبارات» عراق (همان زندانی که در ابتدای اسارت در آنجا بودیم) بردند. زندان پر بود از مخالفان صدام و در هر سلول، 10 تا 12 نفر را حبس کرده بودند. آن شب را آنجا ماندیم. دوباره ما را به ابوغریب بردند. دو روز بعد، چند افسر نیروی هوایی عراق آمدند و ما را تحویل گرفتند. آنجا متوجه شدیم که ما 25 نفر را تحویل نیروی هوایی عراق داده‏اند.<br /><br />رادیویی که داشتیم، هنگام مخفی کردن، خراب شد. یک روز سروان خلبان (مرحوم) «رضا احمدی» (خلبان اف-4 پایگاه شاهرخی) با زرنگی یک رادیو از محل خوابگاه سربازان عراقی برداشت. مسئولیت رادیو را به سروان خلبان «ابراهیم باباجانی» (از خلبانان هوانیروز) سپردیم چون ایشان اطلاعات بسیار خوبی از الکترونیک داشت. مشکل رادیو، باطری بود که آن را هم از باطری ساعت دیواری تامین می‏کردیم.<br /><br /><span style="FONT-WEIGHT: bold"><span style="COLOR: #ff0000">میکروفن مخفی</span></span><br />حدود دو ماه بعد از حضور ما در آن اتاق، روزی یکی از بچه‏ها به برآمدگی زیر لایة گچ دیوار حساس شد. آن را تراشیدیم و با کمال تعجب، سیمی را دیدیم که امتداد آن به یک میکروفن مخفی ختم می‎شد. جستجو را در کل دیوارهای آسایشگاه ادامه دادیم و تقریبن 10 عدد از این میکروفن‏ها را پیدا کردیم. باباجانی (مسئول رادیو) هم با استفاده از این میکروفن‏‎ها، مقداری ابر و پارچه، یک گوشی عالی درست کرد. از آن به بعد باباجانی مجبور نبود گوشش را به بلندگو بچسباند و صدای رادیو هم بیرون نمی‏رفت.<br /><br /><span style="FONT-WEIGHT: bold"><span style="COLOR: #ff0000">زندان پایگاه الرشید (زندان دژبان)</span></span><br />اسفند 1362 ما را به زندان دژبان در پایگاه هوایی الرشید بردند. حدود 500 متر مربع وسعت داشت و شامل سه بند بود. بند جدید ما، حدود 150 متر مربع وسعت داشت و شامل شش اتاق بسیار کوچک بود. پنجره‏های اتاقها با سیمان مسدود شده بود و هیچ روزنه‏ای به داخل حیاط وجود نداشت؛ جز چند سوراخ در نزدیک سقف که آن هم با میله‏های قطور آهنی پوشیده شده بود. مکانی بود بسیار بدتر از ابوغریب. مکانی تنگ و تاریک، بسیار مرطوب و کثیف. اتاقهای بسیار کوچکی که وقتی 4 الی 5 نفر در آن می‏خوابیدیم دیگر جایی نبود. جیرهء غذایی نیز بسیار کم بود. تشکها نیز بسیار کثیف و نم‏دار بودند. با مورس با بند مجاور تماس گرفتیم. آنجا نیز اسرایی از نیروی زمینی ارتش و ژاندارمری بودند. با توجه به وضع بسیار بد آنجا، تصمیم گرفتیم با مسئولان زندان صحبت کنیم تا رسیدگی کنند اما هیچ اقدامی نکردند. تا آن زمان، جزو مفقودین محسوب می‏شدیم، زیرا صلیب سرخ از وجود ما اطلاعی نداشت. به همین دلیل، مسئولان بعثی زندان، از آوردن افرادی مانند دکتر یا بنا به داخل زندان خودداری می‏کردند، زیرا حتی‏الامکان سعی داشتند کسی ما را نبیند.<br /><br /><span style="FONT-WEIGHT: bold"><span style="COLOR: #ff0000">برای رادیو باطری ساختیم</span></span><br />پس از مدتی باطری رادیو تمام شد و این مسئله روحیهء بچه‏ها را بسیار پائین می‏آورد. تا اینکه روزی به مطلبی در روزنامهء انگلیسی‏زبان Baghdad Observer برخوردیم که در آن عنوان شده بود که از میوه‏ها و پوست آنها می‏توان الکریسیته تهیه کرد. ابتدا خواستیم از پوست پرتقال الکتریسیتهء لازم را بدست بیاوریم که جواب نداد. سپس مقداری انار را به صورت سرکه درآوردیم و برای آن دو قطب مثبت و منفی درست کردیم که جواب داد. رفته رفته باتجربه شدیم و پوست انار را در آب خیس می‏کردیم و برای مدتی آن را نگه می‏‎داشتیم تا حالت اسیدی به خود بگیرد؛ سپس از آن برق می‏گرفتیم. به نگهبانها هم گفته بودیم که با پوستهای انار، لباس رنگ می‏کنیم.<br /><br /><span style="FONT-WEIGHT: bold"><span style="COLOR: #ff0000">موشک</span></span><br />شبی در نزدیکی‏های پایگاه الرشید، انفجار بسیار مهیبی رخ داد. کسی نمی‏دانست این انفجار کار کیست. شب بعد، مسئول رادیو، از اخبار رادیو متوجه شد که انفجار، متعلق به موشک زمین به زمین اسکاد ایران بوده است. پس از قول گرفتن از بچه‏ها مبنی بر اینکه خبر را هیچ‏جا بازگو نکنند، تصمیم گرفته شد خبر منتشر شود. فرمانده گفت: «صدای انفجاری که دیشب شنیدید، موشکهای دوربرد ایران بوده که به ساختمان 24 طبقهء بانک رافدین اصابت کرده و بیشتر ساختمان را منهدم کرده است. بچه‏ها بسیار خوشحال شدند.» چند باری هم موشکهای ایران در نزدیکی زندان ما به زمین اصابت کردند که اگر حدود 500 متر جلوتر می‏آمدند، از ماه دیگر اثری نبود. سرانجام جنگ موشکها نیز کاری از پیش نبرد و پس از مدتی حملات نیروها از سرگرفته شد. این بار عراق بود که زمین‏های از دست رفته‏اش را پس می‏گرفت. بچه‏ها با شنیدن این اخبار، بسیار ناراحت شده و روحیهء خود را از دست داده بودند. همیشه در این فکر بودیم که چه اتفاقی در ایران افتاده است که این گونه عراقی‏ها به سرعت پیشروی می‏کنند. بارها اتفاق افتاده بود که اعلان می‏کردند ما فردا فلان محل را می‏گیریم و فردا شب این کار را انجام می‏دادند.<br /><br /><span style="FONT-WEIGHT: bold"><span style="COLOR: #ff0000">آتش‏بس</span></span><br />روز 28 تیر 1367 بود که یکی از بچه‏ها با خوشحالی گفت که ایران سرانجام قطعنامهء 598 را قبول کرده است. جنگ ویرانگر هشت ساله به هر حال تمام شد و قرار شد اسرا مبادله شوند. عراق در اجرای قطعنامه تعلل می‏ورزید,‌ به همین دلیل آزادی اسرا به حالت تعلیق درآمده بود.<br /><br /><span style="FONT-WEIGHT: bold"><span style="COLOR: #ff0000">گرگ خون‏آشام</span></span><br />کشور ما بارها به حکام و شیوخ منطقه که دشمنی با ایران را از وظائف شرعی خود می‏دانستند هشدار داده بود که این قدر از صدام حمایت نکنید. به تعبیری، صدام و حزب بعث مانند گرگی بودند که اگر از جنگ با ایران خلاصی می‏یافتند، اولین کسانی را که پاره می‏کردند همین اعراب منطقه بودند. دیری نپائید که این پیش‏بینی به حقیقت پیوست و چنگال صدام خون‏آشام و عمال جنایتکار بعثی‏اش، گلوی شیخ کویت را فشرد. با حمله‏ای برق‏آسا، ظرف چند ساعت، این کشور حامی صدام به اشغال عراق درآمد. دارایی مردم کویت به یغما برده شد. اکثر ارتش کویت به اسارت درآمدند. زندانهای عراقی از مردم و نیروهای نظامی کویت مالامال شد، به گونه‏ای که حتا در اطراف زندانی که ما در آن بودیم، در محوطه‏ای باز و با کمترین امکانات و احتیاجات اولیه، از آنها نگهداری می‏کردند. آن طور که ما شاهد بودیم، رفتارشان با اسرای کویتی، خیلی خیلی بدتر از رفتار با اسرای ایرانی بود.<br /><br />در آن زمان مکاتباتی بین صدام و آقای هاشمی رفسنجانی انجام شد و سرانجام بند مبادلهء اسرا اجرا شد. آفتاب روز 23 مهر 1369 هنوز طلوع نکرده بود که در زندان باز شد و سرگردی که معاون زندان بود وارد شد. او به فرمانده اسرا (سرگرد محمودی) گفت: «اسرا حاضر باشند، امروز به ایران خواهید رفت.» ساعت 8 صبح، پس از خوردن صبحانه، در آسایشگاه باز شد و نگهبانها 25 دست لباس و کفش نو آوردند و به ما تحویل دادند. ساعت 3 بعد از ظهر، دو اتوبوس به محل زندان آوردند و دستور دادند سوار شویم. بچه‏ها مطمئن شدند که به ایران خواهند رفت زیرا اتوبوس‏ها پرده نداشتند و ما را با چشمان و دستان باز سوار آنها می‏‎کردند. 2 ساعت بعد به اردوگاه بعقوبه جهت ثبت‏نام در لیست صلیب سرخ برده شدیم. در آنجا، افسر ارشد عراقی (فرمانده پایگاه هوایی الرشید) به ما خوش‏آمد گفت و از اینکه به ایران برمی‏گشتیم، اظهار خوشحالی کرد. در همین اردوگاه تعدادی از دوستان خلبانمان را که بیش از 10 سال بود خبری از آنها نداشتیم، دیدیم. شب را آنجا بودیم. فردا صبح نمایندگان صلیب سرخ آمدند و با ما مصاحبه کردند.<br /><br />سرانجام حدود ساعت 2 بعد از ظهر ما را سوار اتوبوس کردند و به طرف مرز ایران حرکت دادند. در مرز، مسئولان ایرانی و عراقی حاضر بودند. قدری در آنجا معطل شدیم. سپس اتوبوس برای تعویض ایستاد. به سمت خسروی به راه افتادیم. قصرشیرین را در نوروز 1357 دیده بودم، اما چیزی که الآن می‏دیدم، مخروبه‏ای بیش نبود. از خسروی که حرکت کردیم، دیگر شهرها و روستاها به همین صورت مخروبه شده بودند. صبح روز 25 / 6 / 1369 ما را سوار اتوبوس کردند و به سمت کرمانشاه حرکت دادند. <span style="COLOR: #bf0000">غم‏انگیزترین صحنه‏های عمرم را هنگام خارج شدن از پادگان به چشم دیدم. مردم خیلی زیاد اعم از زن و مرد جلوی اتوبوس‏ها آمده و هرکدام تابلویی در دست داشتند که روی آنها اسمی نوشته و یا عکس بر آن نصب کرده بودند و با حال ملتمسانه از ما می‏خو